داستان دیگران

شکلات داغ - نیره نورالهدی

 

نیره نوالهدی  

تمام پشت بام خانه و دیوارها پوشیده از برف شده بود، سحر در سکوت خانه  صدای شومینه زغالی را فقط می شنید که آبی آبی می سوخت.دفتر  یادداشتی را از کشوی کمدش برداشت، روی یک برگش خطی کشید. مانی روی کاناپه گوشه هال مشغول تعمیر رادیو ضبط بود.بدون اینکه سرش را بالا بگیرد و رو به سحر حرف بزند، گفت: هیچ معلوم هست بیخودی توی اون دفتر چی می نویسی؟ سحر نگاهی به پارچه صورتی روی قوری قهوه خوری انداخت و بعد نگاهی به دو لیوان شسته شده در آب چکان بالای ظرف شویی. همینطوری که می رفت تا دو تا پودر شکلات داغ  بریزد توی لیوان های سرامیکی، نگاهی به مانی انداخت، توی دلش  گفت: دیر یا زود خودت می فهمی. لیوان سرامیکی سفید را که یک گل بنفش رویش نقش بسته بود از اصفهان مخصوص قهوه خوردن مانی خریده بود از جاظرفی برداشت. هنوز خاطره خریدنش یادش بود که با عنوان روز برفی و لیوان سرامیکی سفید در دفتر یادداشت روزانه اش ثبتش کرده بود. پودر شکلات داغ را ریخت توی لیوان، به مانی گفت: یادته برای خریدن این لیوانا چقدر توی برفا پی شون گشتم، چقدر روی برف و یخا سر خوردم. یکی نبود بهم بگه: آخه  دو تا لیوان سرامیکی  اینهمه گشتن داره؟ حالا که هر مغازه ای  پیدا می شه. که منم  بهش بگم: بله پیدا که می شه اما همه شون چینی ان! از این اصلیاش دیگه گیر نمی یاد که، مگه اینکه یکی مث من اینقدر  بگرده تا شاید بتونه  اصلش رو توی عتیقه فروشی های بازارچه های قدیمی شمرون و اصفهمون گیر بیاره.

سحر همینطور برای خودش تنهایی حرف می زد. مانی هم فقط  می شنید و حالا دیگر تمام دل و روده ی رادیو ضبط را روی میز ریخته بود، لبهایش طوری بهم قفل شده بود که انگار یکی قفلی آویز بهشان زده باشد و کلیدش را هم میان همین پیچ و مهره ها گم و گور کرده باشد.مانی چند لحظه بعد توی آشپزخانه بود کنار سحر، دنبال فازمتر توی کشوی کابینتها می گشت.

سحر درب کوچک کابینت مخصوص لوازم برقی را باز کرد و فازمتر را از جعبه ای قرمز رنگ برداشت و گفت:دنبال این می گردی؟ اینجاست.

کار بستن رادیو- ضبط با این سوال مانی از سحر تمام شد: چرا درب این اتاق قفله؟!دو تا باطری واسه این ضبط گرفته بودم، گذاشتم بودم توی کمد این اتاق.

سحر گفت: بیا شکلات داغ تو بخور سرد نشه من میارم.

مانی به طرف دستشویی رفت دستهایش را با آب و صابون شست. همانطوری که دست و صورتش را با حوله آبی خشک می کرد به سحر گفت: ولله من که از این قایم موشک بازیات سر در نیاوردم. توی این خونه که غیر من و تو کسی نیست. چرا باید درب اون اتاق قفل باشه نمی دونم؟

سحر درب اتاق را باز کرد و پشت سرش درب را بست. کلید آباژور را زد.شر شره های رنگی بنفش و صورتی و آبی زیر نور چراغ خواب، درخشیدند. چند جعبه کادو پیچ شده رنگارنگ روی میز کوچکی کنار پنجره گذاشته شده بود.

سحر دو عدد باطری را از توی گنجه  از بین چند نایلون پر از خرت و پرت براشت. خواست کلید آباژور را خاموش کند: که یک کارت تبریک سالگرد ازدواج  را روی موکت دید.آنرا در پاکت کوچکش گذاشت.

درب اتاق را دوباره قفل کرد.قبل از آن که باطری ها را به مانی بدهد. در دفتر یادداشت اش نوشت:فقط  یک روز دیگر بیشتر نمانده.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است