دو نفر دارند توي پاركي با هم راه مي روند. يكي شان حرف مي زند و آن يكي سكوت. يكي شان دوست دارد و آن يكي سكوت. يكي شان اشك مي ريزد و آن يكي سكوت. يكي شان مي گذارد مي رود و آن يكي سكوت.

    دو نفر داشتند توي پاركي با هم راه مي رفتند و حالا دو نفر ديگر و ديگر.

يكي شان دارد فكر می كند كه يك زمانی داشته با آن يكی توي پاركی راه می رفته و آن يكی سكوت. و بعد يادش می افتد كه يك زمانی آن يكی هم حرف می زده، دوست داشته و باهم چه داستان ها كه نمی دانستند. حالا دو نفر ديگر دارند توي پاركي با هم راه می روند و يكی شان می خواهد سكو

                             ت

 

     فكر مي كند كه به آن يكي بگويد كه بينشان همه چيز تمام و آن يكي بگويد كه چرا؟ مگر چطور شده و او بگويد كه آن يكي ديگر دوستش ندارد و حالا فهميده كه اوايل دوستي شان او تظاهر به عشـ عشق مي كر كرده و حا حالا فهميده كه آن يـ يكي ل لياقت او و محـ محبتش را ندارد و آن يكي مي گويد هرطور ميلته رفتار كن و او مي گذارد مي رود.

    اما نه! اينطور نمي شود. بايد همه حرف هاش را بزند. او مي گويد كه آن يكي هيچوقت به او نگفته كه دلم برات تنگ شده. هميشه از او ايراد گرفته. هيچوقت نگاهش نكرده. هيچوقت طوري رفتار نكرده كه بايد. هيچوقت آنطور نبوده كه هست. آن يكي را او هرگز نمي بخشد، چون وقتي كسي ديگر، ديگري را دوست ندارد، نبايد داستان به داستان ببافد. آن يكي سكوت. او مي گويد كه آن يكي همه جا خودش را با او آفتابي كرده و او را مهتابي كرده و حالا سايه شده و سنگين شده سايه اش. آن يكي ديگر شورش را در آورده و حالا او مي فهمد كه آن يكي لياقت هيچ چيز را ندارد و بعد، از آن يكي خداحافظي مي كند و مي رود.

    اما اينطور هم نمي شود. مي خواهد يك طوري بچزاندش. هر چه بيشتر حرف بزند، آن يكي سكوت تر و اصلاً‌ همه اينها بي فايده تر. وقتي كسي آن يكي را ديگر دوست ندارد، اين همه كلنجار رفتن ندارد كه. او تصميم مي گيرد اصلاً با آن يكي حرف نزند و هميشه سكوت.

    دو نفر دارند توي پاركي با هم راه مي روند. يكي شان سكوت كرده و آن يكي هم سكوت. يكي شان سكوت و آن يكي هم. يكي شان و آن. شان و ن. آن. ن . .

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج حمل، شب اول، داستان چهارم (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: