دو ماهي قرمز كوچولو گرفتند تا با هم بعد از تمام شدن تعطيلات عيد آزادشان كنند.يكي از ماهي‌ها در خانه او و ديگري در خانه آن يكي.

او ماهي اش را توي تنگي توي اتاقش گذاشته تا هر وقت مي خوابد يا مي‌نويسد يا مي‌خواند، چشمش به ماهي بيفتد و با او حرف بزند و يادش نرود كه روزي يكبار عوض كند آب ماهي را.

جفت ماهي كه در خانه آن يكي است، توي تنگ مي چرخد تنها. آن يكي تا آخر تعطيلات رفته سفر بخير كه هوايي به سرش بخورد و ماهي اش اينجا تنها با آب باز و بسته مي كند دهانش را.

بعد از تمام شدن تعطيلات آن يكي هم مي آيد و باهم مي روند كه    ماهي هاشان را رها كنند توي درياچه اي در حومه شهر تا ماهي ها آزادانه دم تكان بدهند و بچرخند دنبال هم. او و آن يكي، هر دو با هم ماهي    او را مي اندازند توي درياچه.

او فكر مي كند اگر آن يكي ماهي هم در خانه او بود كه نبود، آن وقت يكي بود كه نبود!

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج حمل، شب اول، داستان دوم (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: