مطلبي از نويسنده اي درباره كلمات توي روزنامه چاپ شده بود. مي خواستم روزنامه را با خودم ببرم و به دوست ديگري كه به كلمات علاقه داشت، نشان بدهم. به مسئول بايگاني گفتم كه من روزنامه رو مي برم و فردا پس مي آرم. قبول كرد و گفت: ولي حتماً پس بيار، چون بايد بايگاني اش كنم. گفتم: باشه. من يك كپي ازش مي گيرم و روزنامه رو بر مي گردونم توي قفسه. نگاهي به روزنامه كرد و گفت: مهمه؟ گفتم: مطلب دوستم چاپ شده. از كشو يك قيچي در آورد و گفت: اين مطلب را بگذار توي فكس و از آن يك كپي بگير. بخواي بري بيرون از روزنامه كپي بگيري، خيلي درد سر داره. گفتم: آخه ستون مطلب باريكه. توي فكس غش مي ره. مطلب را قيچي كرد. كاغذش نازك بود و دستگاه جواب      نمي داد. نوار چسب هم نداشتيم. روي يك كاغذ ديگر با چسب مايع چسبانديمش و گذاشتيم توي فكس. بعضي قسمت ها را ناخوانا گرفت و كنارش كلمه هايي درباره كلمه ها را نوشتم. بعد مطلب روزنامه را خواست از كاغذ زيرش جدا كند، كه دوباره به روزنامه بچسباند. دو ورق بد جوري به هم چسبيده بودند. بالاخره دو ورق را از هم جدا كرديم، ولي كلمه هاي پشت روزنامه به كلمه هاي برگه زيري چسبيده بودند و كلمه هاي روي روزنامه كه درباره كلمه ها بود، در اثر جدا كردن دو كاغذ پــ ا ر ه شد. كپي كلمه هاي درباه كلمه را به دوستم دادم و گذاشت توي بايگاني مطالب مورد علاقه اش. من هم اين داستان را گذاشتم توي بايگاني مغزم.  كـ لـ مـ ـه هـ ا  د ا ئـ م  جـ لـ و ي چـ شـ مـ م  پـ ا ر ه مـ ـي شـ د نـ د و به هم مي چسبيدند. كلمه ها، حباب هايي بودند كه بايد از دور و ورم جمع مي كردم و مي تركاندم. وقتي مي تركاندم، به صدا در مي آمدند. خوانده   مي شدند و مي شنيدم حرف كلمه هاي بي صدا را. وقتي كلمه اي خوانده نشود، اصلاً كلمه نيست. كلم پيچ است كه بايد خردش كرد و ريخت لاي پلو و بعد كه خورده شد، باد شكم بياورد. وقتي كلمه اي بايگاني شود، مثل مدفوعي است كه به جاي اينكه پاي درخت بريزند، انبار بشود و حشره ها دوره اش كنند.

    اول كلمه بود. كلمه خدا شد و در دل ها حفظ شد. كلمه تصوير شد و تصوير كور شد. كلمه صدا شد و فراموش شد.

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج عقرب، شب هشتم، داستان اول (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: