داستان هایم

خوان ششم

 

دستش را روی فرمان می‌ چرخاند و به گل‌ های نسترنی فکر می‌ کند که دیروز توی گلدانی سفالی کنار پنجره گذاشته بود، بی‌ آنکه آبش کرده باشد و یکدفعه پا می‌گذارد روی گاز و می‌ پیچد توی خیابانی که فردا صبح در روزنامه‌ ها می‌ نویسند:

نشت گازوئیل از باک یک دستگاه کامیون باعث لغزندگی سطح آسفالت در خیابانی شد که دو دستگاه وانت با انحراف از مسیر خود به نرده‌های محافظ وسط خیابان برخورد کردند و ناتوانی یک راننده در کنترل خودروی شخصی‌ اش باعث واژگونی و برخورد چند وسیله‌ی نقلیه‌ ی دیگر و مرگ آنی سرنشینان شد.

میز شام را می‌ چینند و شمع‌ ها را روشن می‌ کنند و همه‌ ی مهمان‌ ها به سمت میز خیز برمی‌ دارند. میزبان لیوان‌ ها را پر می‌ کند و لیوان‌ ها خالی می‌ شوند و میزبان لیوان‌ ها را پر می‌ کند و لیوان‌ ها خالی.

کفگیری به میانه‌‌ ی دیس می‌ رود و جماعت برنج‌ های قدکشیده متفرق می‌ شوند روی میز و توی بشقاب‌ ها و روی زمین و توی قاشق‌ هایی که می‌ روند به دهان‌ هایی که  می‌ جوند و عده‌ ای از جویده‌ شده‌ ها راهی معده و عده‌ ای راهی روده‌ درازی‌ های عده‌ ای از مهمان‌ ها.

بدن خرد شده‌ اش را از ماشین می‌ کشند بیرون و می‌ گذارند توی آمبولانس. کیفش را زیر و رو می‌ کنند که اسمی پیدا کنند از او که نمی‌ کنند یا رسمی که روزنامه‌ ها را خبر کنند دست‌ کم. قلبش دوباره به کار می‌ افتد و سرمی به رگش وصل می‌ کنند و گلبول‌ های خون به سمت رگ‌ هایش می‌ رقصند و چشم‌ هایش هنوز بسته‌ اند.

در گوشه‌ ای کسی یک مشت گل‌ رس را لگدمال می‌ کند و کس دیگری گل‌ های لگدمال شده را می‌ آورد کنار چرخ سفال‌ گری و با عشق‌ بازی آب و خاک، تن سفال بین دست‌ هایش کشیده می‌ شود و دسته‌ ها را به کمر می‌ اندازد و گردن باریکش را باریک‌ تر می‌ کند برای گوارایی لحظه‌ ای که لیوان پر می‌ شود و خالی.

در گوشه‌ ی دیگری کسی سفال‌ های خام را توی کوره می‌ گذارد و در گوشه‌ ای دیگر کسی روی سفال‌ ها را با قلم‌مو نقش می‌ زند و در گوشه‌ ی دیگری، سفال‌ ها ردیف روی تاقچه‌ ها ایستاده‌ اند.

یک لحظه می‌ ایستد نفس.

کسی دو دستش را روی سینه‌ اش فشار می‌ دهد و ناگهان رها می‌ کند. کس دیگری سرم خونی را عوض می‌ کند. دوباره همان یک نفر دو دستش را  روی سینه‌ اش فشار می‌ دهد و رها می‌ کند.

برای لحظه‌ ای می‌ ماند که به سفال‌ های خام پشت سر نگاه کند یا به گلدان نسترن بی‌ آب کنار پنجره‌ ی رو به رو.

پشت سرش را نگاه می‌ کند که سفال‌ های لعابی روی قفسه‌ ها چیده شده‌ اند. رو به رویش را نگاه می‌ کند که گردن باریک یک پارچ سفالی خم می‌ شود و لیوان‌ های سر میز پر می‌ شوند و خالی و میزبان مضطرب به ساعتش نگاه می‌ کند و با دل نگرانی از دیگری می‌ پرسد: به نظرت دیر نکرد؟ می‌ ترسم آخرش سوار هواپیما بشم و دیگه هیچ‌ وقت نبینمش.

کسی دو دستش را روی سینه‌ اش فشار می‌ دهد که نفس بالا می‌ آید و تصمیم می‌ گیرد به سمت میز شام برود و لیوانی بردارد و برود کنار میزبان بایستد و سر پارچ سفالی خم شود روی لیوانش.

ناگهان کسی دستش را رها می‌ کند که دوباره پس می‌ رود و تصمیم می‌ گیرد برگردد به پشت سر، به همان گوشه‌ ای که کسی گل‌های رس را لگدمال می‌ کند و کس دیگری گل‌ های لگدمال شده را می‌ آورد کنار چرخ سفال‌ گری و با عشق‌ بازی آب و خاک، تن سفال بین دست‌ هایش کشیده می‌ شود و دسته‌ ها را به کمر می‌ اندازد و گردن باریکش را باریک‌ تر می‌ کند برای لحظه‌ ای که کمی آب در گلدان نسترن کنار پنجره ریخته می‌ شود و کنار عکسش گذاشته می‌ شود.

---

گریز از مرکز

لیلا صادقی

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است