بخشی از یک روایت بلند

بخش اول

 

آزیتا قهرمان

خانوم جان میگفت: نه قد و قامتی داشت این حمزه نه جربزه و جبروتی ؛ با آن دماغ برگشته و قواره مفنگی اش رخت پاسبانی به شانه هایش لق میزد و کلاه عین لگن یک ور روی سرش. میگفتم :خانوم جان اما همیشه حمزه دست بوس شما بود و جان فدا. چه دست بوسی! با چهار سر عائله آمد برای حساب و کتاب ماترک آنام . خسته خوابش گرفته بود زیر درخت بید؛ صلات ظهربود . سونا نشسته بود روی ایوان ؛ قلابدوزی روی زانو؛ حواسش به جیک جیک گنجشک های باغ . دیدم حمزه از لای پلک هایش دارد سونا را درسته قورت میدهد . صدایش زدم . های حمزه خوابی یا بیدار؟

بعد ول کن نبود . آمد که هرچه ارث از آنام دارم ؛ زمین پشت حمام و باغ سیب ؛ نمی خواهم. فقط سونا را به من بدهید ؛نوکری عمو جان را میکنم تا لب گور . ندادیمش . نامه فرستاد با پارابلوم میزند به شقیقه اش . خونش گردن ایل و تبارما ست . ندادیم . آقا بزرگ راضی نبود . تامارکه یادمان نرفته بود .از ترس مان سونا را عقد بستیم برای میرزا یحیی که پشت میدان ساعت عکاسی داشت .مبادی آداب بود و روسی حرف میزد . تا آن حکایت ها و سونا بیوه شد یکی به بغل و یکی به شکم . حمزه پیغام فرستاد که ؛ دیدید ؛ آهم عاقبت گرفت . خنچه فرستاد ؛ ده سال منتظر بودم ؛حالا با هردو بچه اش ؛ قبول . سونا تازه بیست سال داشت و حمزه کامله مردی بود چهل ساله .میگفتند راپورت میبرده برای شهربانی . نطق میکشیده . دشمن داربود و زبان باز . ابهر چاقو کشیده بود برای یکی ؛ شب ریختند خانه ؛ تفنگش را بردند و یک دستمال پر از فضولات تپانده بودند توی کلاهش روی تاقچه . برای تفنگ حبس کشید . آدم داشت ؛ درش آوردند . تبعیدی ولایت غربت شد .سونا همراهش با یک دختر و یک پسرتازه زبان وا کرده .بچه ها و زنش را چه کرد خانوم جان ؟سپرد به امان خدا . زن اولش که سر زا رفت و بچه ها شدند وبال آیلار خانم .هر ماه آقا بزرگ از اینجا خرجی میفرستاد که آبرویمان را نبرند . گفتیم این چه فتنه ای بود حمزه ؟ گفت بر دیوانه و عاشق حََرجی نیست . هرچه میگویید نثار این دل خراب و چشم های هیز . خانه خرابمان کرد . رفتند تهران . خانه گرفت سمت دروازه دولت . ما چه خبر داشتیم .؟ گفتیم پستت کجاست ؟ گفت شهربانی تیر دوقلو . تهران سونا افتاد به کارو زحمتکشی . سبزی میکاشت صف به صف توی باغچه خانه اش . هر چه بطری و کوزه و دبه میبرد اتاق نسر؛ ترشی لیته میانداخت. آبغوره و شربت سکنجبین و به لیمو . اسم در کرده بود . میآمدند از همه جا میبردند و به به میگفتند و سفارش میدادند کیلو کیلو . تَرک خورده بود دست هاش مثل سنگ پا .سرفه اش بند نمی امد ؛ سینه اش خلط خونی داشت . رنگ سبز چشمهایش پریده بود . ما که خبر نداشتیم حجت آدم فرستاد به پرس و جو .توی سر زنان آمد که چه نشستید حمزه شده پاسبان کشیک قلعه! اداره آگاهی چی؛ کشک چی ! همه رفتیم تهرا ن که حمزه بعد آن همه بی آبرویی به ابهرو قزوین حالا اینجا کجاست ؛ کار گرفته ای ؟ گفت: اول از همه عشق آدمم کرده و توبه از هرچه بود و گذشت . دوم اینکه مامورم و معذور. کار که ننگ نیست ؛ قربانت بشم . بعله ؛ روزها تا لنگ ظهر میخوابید . شب دوباره با دوچرخه لکنته اش راه جاده را میگرفت تا شهرنو .حالش خوب و قبراق ؛ رنگ و رویش بازو گل گشت اش به راه . شده بود به پای شهرنو . هر چه لات و قداره بند و جاکش؛ رفیق و دمخورش ؛ یاروغار زن ها ی خط به خط چاقو خورده و راننده های قلتشن ِبیابانی . .

خانم جان ! مگر عاشق سونا خاله جان نبود ؟ چرابود از همیشه بیشتر . برایش عطر مادام کتی میخرید وکلاه امپریال ؛ کت قره کل میانداخت روی شانه اش ؛به مینا سیان لاله زاربرای بچه ها  کفش سفارش میداد. شب های بلند زمستان به دعوت خانم ها میرفت خانه روشنی ؛ شمع و چراغ و بند و بساط . دیگ پلو به بار و منقل به راه . مینشست  به قصه گفتن و خانم ها دورش حلقه میزدند . مامان پشت دخل دستی به زیر چانه ؛ همه گوش به قصه شمعدان سخنگو ؛دختر طاووس شاه ؛ باغ گل زرد ؛ ملک جمشید و حاتم طایی . مشتری ها میآمدند و بعضی وقت نوبت دل میدادند به قصه سید و یادشان میرفت یکی در اتاق بالا ؛ منتظر خوابیده تا کارش تمام شود وزودی برود باقی قصه دختر شاه پریان را بشنود . قسم اش میدادند حمزه خان دست نگه دار یک استکان چای و دودی بگیر تا مشتری راه بیندازم وفوری برگردم .سونا از فرط لاعلاجی چاقو میکشید به سبزی وشلغم ؛ترشی میانداخت از بادمجان و سیاه دانه ؛ رب از انار و مربا از پوست هندوانه جهرم . اسکناس ها را تا میزد و میگذاشت توی قوطی زیر موزاییک اتاق کناری .این زندگی سونا بود . لقب حمزه گور به گوری هم شده بود؛ شهرزادِ شهرنو . خانه به خانه میرفت و دنباله قصه میکشید تا روز بعد.باز مهتاب شبی و آسوده سری کنار شرشرفواره ها و بوی پیچ  های امین الدوله . شب های پاییز کنارچراغ ِعلاالدین و قل قل کتری . دیس کباب و مخده مخمل . دیگر کم کم خانم ها خرج عملش را میدادند . سفارش میگرفتند سید فردا شب قیمه دوست داری یا تاس کباب ؟سرش دعوا بود . توی محله نه بگیرو ببندی بود ؛ نه بزن و ببندی . شب ها  کیا و بیای لات و لوت هاخوابیده بود .  شهرامن و امان  دست حمزه خان بود وحکایتِ هزاریکشب  ؛ نقل چهل طوطی و حسین کرد شبستری ؛ گاهی امیر ارسلان و شرح پاره کردن ِسینه سهراب. یک ورمی لمید کنار منقل تریاک ؛ قوری گل سرخی روی آتش دم دستش ؛ استکان چای و نبات ؛ سیگار هما کنج لبش . دو ساعت خانه ای میماند و باز میرفت با دوچرخه خودی نشان میداد و میرفت خانه خانمی دیگر . میامدند به التماس که سید حمزه کجایی؟ امشب نوبت ماست . سرش دعوا بود . میرفت ؛ مینشست به خوش و بش . دعوایی صاف میکرد . اگر عاشقی آب توبه  سر یکی میریخت وساطت و شهادتش با حمزه بود و روایتش را روز بعد میچسباند تنگ قصه دختر شاه فرنگ و زرگر ملک ری . یاد گرفته بود عریضه بنویسد و دعای مهر محبت . فال میگرفت از حافظ . نامه مینوشت برای قوم و تبار دختر ها که بحمدالله خوبیم و در کارخانه ارج مشغول کار ؛ملالی نیست جز دوری شما . هر محفلی که میرسید ؛اول میپرسید خب کدام حکایت بودیم و تا کجا رسیده بودیم ؟بعد دوباره قصه را سر میگرفت. با آن لهجه قزوینی و دهن گرم دل همه را برده بود . دست ها را به هم  میزد و شروع میکرد . و اما عزیزان دل به اینجا رسیدیم که راویان اخبار و طوطیان شکرِشکن  ِشیرین گفتار فرموده اند که خورشید شاه تا چشم باز کرد ؛ دشت لم یزرعی دید فراخ ؛ آسمانش از دود؛ پهنه هایش آتش و درختانش سیاه . در دل گفت : هیهات که در بند بلا گرفتا ر آمدم و این بار مراهیچ  امید نجاتی نیست که یکباره صفیری برخاست ؛ زمین به لرزه درآمد و نفیر دیو پیچید که ای آمیزاد ای غریبه از پی چه بدین دیار آمدی ؟ زن ها یکی دراز کشیده و آن یکی لمیده نیم ور لب تخت ؛ روبرویش استکان تلخی و چند حلقه خیار ؛ ماست نمک زده و بغلش برگ نعنا . چشم ها همه دوخته به لب های حمزه ؛  کسی پلک نمیزد و نفس ها حبس در سینه . اصغر خال دار و حسین پهلو و مابقی یک لنگی همه زیر بلوط کنار نرده ایوان ؛ غرق حکایت سمک عیار؛ چشمان بی خواب  دوخته به حرف های سید که لابلای پیچ پیچ دود میرقصید. حتی پرنده ها برشاخه درخت ؛ گربه ها ؛ ماهی و آب حوض از جا نمی جنبید و زمین و زمان انگار ایستادبود تا بشنود.... 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: