داستان دیگران

سایه های نیمه - نیره نورالهدی

 

نیره نوالهدی  

نوشین جلوتر از همه رفته بود تا سایه و جای مناسبی برای چادر زدن پیدا کند.نادر گاز پیک نیکی  و چادر کوهنوردی را از صندوق عقب ماشین برداشت گذاشت کنار روفرشی و سبد صورتی پر از غذا و سالاد و ظروف پلاستیکی مخصوص پیک نیک.در همین لحظه ماشین مانی و سحر هم از گرد راه رسید و درست زیر سایه درخت کنار ماشین نادر پارک کرد.سحر شیشه ماشین را داد پایین و رو به نادر کرد و گفت:یه مقدار از وسایلو بذارین ما می بریم.نادر گفت:ممنون الان نوشین برمی گرده.مانی قفل: فرمان را بست و رویش را برگرداند به طرف صندلی عقب وپارچه  نازک توری را از روی صورت ستایش که در ننوی آبی هنوز راحت خوابیده بود،به کناری زد و گفت:عزیزم.

سحر ساک بچه ویک پتوی مسافرتی را از زیر صندلی عقب، برداشت  و در حالیکه از ماشین پیاده می شد گفت:چه جای خوبی اومدیم،هواش مرطوبه.واسه ستایش خوبه گرم و سردش نمیشه.مانی هم در حالیکه ستایش را در آغوشش گرفته بود و صورتش را آرام می برد تا او را ببوسد،گفت:آره می تونیم تا نزدیکای غروب اینجا بمونیم.هوا خنک که شد راه می افتیم.نوشین از آنطرف پل  چوبی روی رودخانه ،برای نادر و مانی و سحر دست تکان می داد و می گفت:بیایین اینجا یه جای خوب این پایین هست.نادر از دربهای هر دو ماشین را چک کرد و گفت: بریم همه چی اوکیه.مانی گفت:خوب نگاه کنین چیری جا نمونه.سحر گفت:نه چیزی جا نمونده جا هم که بمونه برمی گردیم می بریم.تا نادر و  مانی و سحر از پل چوبی با دقت و آهسته می خواستند برسند به جای نشستن،نوشین فرش را پهن کرده بود و گاز پیک نیک را می برد تا کنار درختی کمی دورتر از محل نشستن روشن کند.از همانجا نادر را صدا زد و گفت:نادر اون کبریت رو از توی سبد میاری؟سحر گفت:تا ما برسیم نوشین جون چایم گذاشته.مانی گفت:بعله .نادر هندوانه را گذاشت توی آب رودخانه کنار یک سنگ تا برای بعدالظهر خنک شود.بعد رفت سراغ سبد ظرفها.داخل چند نایلون فریزری دنبال کبریت گشت اما از کبریت خبری نبود.مانی ننوی ستایش را گذاشت  زیر سایه درست جایی که اشعه باریکی از نور خورشید تابیده بود روی پتوی لیمویی ستایش.نادر رو به مانی کرد و گفت:فکر کنم باز این خانوم کبریت رو فراموشش شده ، نشد ما یه بار بیاییم جایی چیزی رو جا نذاره اونم چیزی که اینهمه کارراه اندازه.سحر گفت:خوب بگردین حتما هست.نادر گفت:کل سبد رو زیرورو کردم نیست که نیست،همانطوریکه روی دو زانو نشسته بود،نگاهی به لابلای درختهای سپیدار سر به فلک کشیده انداخت و گفت:این دوروبرا هم که آدمیزاد پر نمی زنه چه برسه به یه مغازه.مانی گفت :من برم ببینم توی داشبورد شاید فندک امیر جا مونده باشه.نوشین که دید نادر همانطور کنار سبد خشکش زده و دارد برو بر نگاهش می کند،شصتش خبردار شد باز یک چیزی را یادش رفته بیاورد.کتری آب را گذاشت روی پیک نیک و آمد طرف نادر و سحر.همینطور که نزدیکترشان می شد گفت:پس چی شد این کبریت؟نادر که کلی دمغ شده بود در حالیکه سبیلهایش را از ناراحتی می جوید گفت:نه که حواست خیلی جمع بوده عوض یکی ، یه باکسش رو آوردی.سحر گفت:مشکلی نیست الان مانی فندکو از تو ماشین میاره.نوشین نفس زنان از تپه خاکی  می آمد بالا و می گفت:یقین دارم آوردم.خودم  صبی گذاشتمش تو قوطی چای.نادر تای سفره را باز کرد و گفت:یه دفعه که غذا رو سرد بخوری یادت می مونه موقع برداشتن وسایل چیز به این مهمی رو فراموش نکنی.یادته دفعه قبل هم نمک و چاقو میوه خوری یادت رفته بود برداری.هندونه رو زدیم زمین تکه تکش کردیم تا تونستیم بخوریم.مانی با لبخندی که بر لب داشت کفشهایش را کنار کفشهای سحر از پایش کند و گفت:مثل اینکه امروز باید از خیر چای قند پهلوبگذریم.نادر گفت:بله از چای که خبری نیست بماند،غذارو هم باید سرد بخوریم.در حایکه به نوشین نگاه می کرد که گیلاسها و زردآلوها را در آب رودخانه می شست ادامه داد:این خانم ما حواس درست حسابی که نداره هر دفعه یه چیز رو جا می ذاره،از صد قلم لوازم خونه و مبلمان و نمی دونم لباسای جورواجور مد روز و هر چی شما بگین برندش تازه اومده اول باید از ایشون سراغشو بگیرین،اونوقت بعد سالی میایی بیرون یه هوایی بخوری،اینجوری حالمونو می گیره.سحر که لباس خنک ستایش را تنش می کرد گفت:مهم نیست آقا نادر این روزا کی هوش و حواس براش می مونه با اینهمه گرفتاری،راستی وام ماشینتون جور شد؟نوشین که با سبد میوه های شسته آمد و نشست کنار سحر، گیلاسها و زردآلوهای شسته را خالی کرد در ظرف بنفش پلاستیکی و گذاشت وسط طوری که دست همه برسد.مانی چند گیلاس برداشت و گفت:به چقدر تازه ست.نادر گفت:بله جور شد اما قسط بندیش میزون نیست.نوشین گفت من نفهمیدم شش تومن نقد دادیم برای زمان تحویل ماشین ،همین اندازه هم باید هر ماه قسط بدیم.نادر نه ور داشت نه گذاشت گفت:تو هیچوقت سرت از اینجور چیزا در نیومد.سحر یک ظرف آجیل گذاشت کنار سبد گیلاسها و گفت:این تخمه های آفتابگردون رو عزیز واسمون از شمال فرستاده.بخورید از آب گذشته اس.نوشین گفت:من یکم سردردم.زیراندازکوچک را برداشت و رو به سحر گفت:با اجازتون می رم زیر سایه اون درخت چن لحظه بخوابم شاید این سردردم یه کم ، کم شه.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است