داستان دیگران

روزهای یکبار مصرف -الهه مختاری

 

الهه مختاری

زیر تخت پر از خون است. خون سیاه با زردابی که دورش را بسته. خون از روی پارچه ی روی تخت شرابه کرده تا پایین. با اینکه کنار تخت، روی زمین پارچه های آبی رنگ، کمی از خون را جمع کرده اما خون روی کف پوش سبز اتاق پخش شده. قطره های خون روی چراغ بالای تخت هم پاشیده. کنار دیوار دو نایلون زرد رنگ پر از پارچه های سبز رنگی است که خیس خون شده‌اند. بوی ضحم خون هوای سرد اتاق را برداشته. زن با تی و سطل زرد رنگش وارد اتاق می‌شود. سطل را روی زمین می گذارد. بوی خون که به دماغش می خورد عقش می گیرد. چیزی ته معده اش تکان می خورد. از اتاق می زند بیرون. همیشه خون که می دید عقش می گرفت. صدا های دور و برش موج برداشته و کسی توی سرش پتک می کوبد.

"چرا اینجا ایستادی؟"

...جواب نمی دهد. صدای توی سرش بلند تر می شود. تی از دستش ول می شود روی زمین و خودش می نشیند روی دو پا و سرش را با دو دست می گیرد.

"خوبی؟ صبحانه نخورده بودی؟پاشو بریم یه کم دراز بکش."

"خوبم...باید اتاق رو تمیز کنم...کاش این صدا بِبُره از تو سرم."

"صدای چی؟ بذارکمکت کنم بری روی تخت دراز بکشی."

"نه...باید اتاق رو تمیز کنم..."

"باید عادت کنی به اینجا.عادت کنی به زخم و خون و خونریزی"

"عادت می کنم.."

دست راستش را دراز می کند و دسته ی سرد تی را روی زمین پیدا می کند. دست چپش را به دیوار می گیرد و از جا بلند می شود. ماسک یکبار مصرف سبز رنگ را روی بینی اش محکم می کند . دسته‌ی تی را توی دستش فشار می دهد. وارد اتاق می شود. چشم هایش را می بندد." از دهنت نفس بکش...چشمت رو که باز کردی خون نمی بینی...همش رنگه...رنگه سرخ..." چشم هایش را باز می کند. چیزی به سرعت از کف معده اش بالا می آید و راه گلویش را باز می کند و توی دهانش را پر می کند . تی را می اندازد روی زمین و به سرعت خودش را به سطل می رساند. ماسک را از صورتش پایین می کشد و  ته مانده ی شام دیشب را توی سطل خالی می کند. نفس می زند. دوباره معده اش بهم می پیچد و زردابه‌ی لزجی از دهانش می ریزد بیرون. بوی استفراغ دماغش را پر می کند. از سر سطل بلند می شود." بالا آوردی اخرش...تو عادت نمی کنی به اینجا" همکارش را کنار می‌زند و می رود به طرف تخت. نفسش را توی سینه نگه می دارد. " اینا همش رنگه...رنگه سرخ" پارچه ی خونی روی تخت را جمع می کند. می نشیند روی زمین و پارچه های روی زمین را که خون رویشان دلمه بسته توی هم می پیچد. پارچه ها را توی دست می‌گیرد. می برد کنار اتاق و توی نایلون  زرد رنگی که پارچه‌ی کمتری دارد، روی باقی پارچه ها می چپاند. سطل را بلند می کند.  به طرف در اتاق می رود " کجا میری؟ گفتم رئیس بفهمه حالت بهم خورده بات قرارداد نمی بنده...بده به من ببرمش بیرون...اینجا آخرش من باید به رئیس اوکی بدم واسه کار...آدم خوبی هستی ...دلم نمیاد این کارو از دست بدی." دسته ی سطل را می گذارد توی دست همکارش . برمی گردد طرف تخت. صدای پتک توی سرش آرام گرفته. روی بین آبی رنگی که کنار دیوار است می نشیند. دهانش مزه ی تلخی دارد. چیزی توی گلویش بالا و پایین می رود. " بیا شروع کن ...مواظب باش یه قطره خون هم جایی نباشه...ببین گوشه های تخت رو هم دستمال بکش تا خون هایی که بهش خشکیدن پاک بشه." تی را از روی زمین برمی‌دارد و توی سطل می گذارد. ریشه های سفید چرک‌مرده‌ی تی از آب سنگین می شود. شروع می کند به تی زدن. " همش رنگه...رنگه سرخ...از دهنت نفس بکش." هر بار که تی خیس را روی لکه های بسته شده‌ی خون می کشد، صدای توی سرش بلندتر می شود. تی را توی سطل می زند. بیرون می کشد. با شتاب و محکم کف‌پوش سبز رنگ را پاک می کند. "بیا با دستمال تخت رو تمیز کن... از همون نگاه اول فهمیدم زرنگی. توی این 2 روز هم بهم ثابت شد." دستمال را می گیرد و می نشیند روی دو پا.  "تا حالا چند نفر رو آوردن ولی کاری نبودن...من اصلن با یه نگاه می فهمم طرف کاریه یا نه...اینطوری روی زانوهات نشین...میشی مثل من" " با دهنت نفس بکش." " من تو رو تائید می کنم واسه رئیس...فقط باید خودتو عادت بدی...پاشو برو اتاق 2 رو هم تمیز کن...باید به بوی خون عادت کنی...فکر نکنم چیزی هم توی معده‌ات باشه که بخوای بالا بیاری..." لبخند کوتاهی می‌زند. از جا بلند می شود" چراغ رو هم باید تمیز کنم؟" " نه اون کار ما نیست...دیروز هم همین سوال رو پرسیدی ها... برو اتاق 2"

"من برای اینکه بمونم باید چیکار کنم؟"

"من کاراتو درست می کنم نگران نباش. این کار مال تو...برو ...برو اتاق 2 رو تمیز کن...ببین سطل و تی رو ببر بشور بعد برو اتاق 2".

 دسته ی آهنی و سرد تی را می گیرد و سطل نیمه پر از آب سیاه رنگ را به طرف تی‌شوری می‌برد. آب سطل را توی چاه فاضلاب خالی می‌کند و تی را زیر شیرِ آب می گیرد. روی ریشه های تی کمی شوینده می‌ریزد و شروع به شستن ریشه های چرک‌مرده می کند. سطل را تا نیمه پر از آب می کند. تی را برمی‌دارد و راهروی سبز رنگ را تا اتاق 2 می‌رود. سطل را روی زمین می گذارد. تی را به دیوار تکیه می‌دهد. ماسک سبز یکبار مصرف را روی صورتش محکم می کند. آب دهانش را فرو می‌دهد. مزه‌ی زهرآب توی دهانش پخش می‌شود. نفسش را توی سینه حبس می کند...

"امروز خیلی بهم کمک کردی... اصلن فکرش رو هم نمی‌کردم تا این ساعت می مونی واسه کمک ..."

"فردا بیام؟ "

"آره...مطمئن باش همون صبح می‌فرستدت اداره واسه قرارداد. من رفتم. خدافظ"

ماسک سبز یکبار مصرف را از دور گردنش می کشد و توی سطل کنار رختکن می اندازد. روپوش آبی کمرنگی که تنش است را در می آورد. بوی خون زیر دماغش می خورد. عق می‌زند. معده‌ی خالیش کمی بالا و پایین می‌شود. روپوش را می‌اندازد روی لباس‌های کثیف کنار رختکن. مقنعه‌ی آبی رنگ یکبار مصرف را از سرش بر می‌دارد، می اندازد توی سطل روی ماسک یکبار مصرف. مانتوی سیاهش را از روی جارختی وسط رختکن برمی‌دارد. زیپ مانتواش را بالا می‌کشد. شالِ سیاهش را می‌اندازد روی سرش. به طرف آینه‌ی کوچکی که به دیوار آویزان است، می‌رود. لب‌هایش به سفیدی می‌زند. دست‌هایش را روی صورتش می‌کشد. سرد است. به انگشتانش نگاه می‌کند. ناخن‌هایش سفید شده.

"همش رنگه...از دهنم باید نفس بکشم..."

روسری را روی سرش مرتب می کند. کیف سیاهش را از روی جارختی برمی‌دارد. رژ صورتی کمرنگی روی لب‌هایش می‌کشد و از در رختکن می زند بیرون.

عمیق و آرام نفس می کشد. می گذارد هوای آزاد محوطه، هوای دم غروب تمام ریه اش را پر کند و بعد آرام هوا را بیرون می‌دهد. نزدیک در خروجی که می‌رسد، کسی صدایش می‌زند. سرش را می‌چرخاند به طرف صدا.

" سلام...شما خانم خاکسار هستین؟"

" بله "

" این نامه برای شماست."

نگهبان پاکت سفید رنگ را به طرف زن می گیرد. نگاهش را از روی رژ صورتی زن برمی دارد و به چشمان زن خیره می شود. زن دسته‌ی کیف سیاهش را روی شانه‌اش جابه جا می کند. پاکت را از دست مرد می‌گیرد. چیزی توی معده‌اش بالا و پایین می شود. آب دهانش را فرو می دهد. مزه ی تلخی گلویش را پر می کند. لبخند کوتاهی می زند . سرش را به طرفِ درِ بزرگِ خروجی می چرخاند. عمیق و آرام هوای دم غروب خیابان را توی سینه اش حبس می کند.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است