داستان دیگران

اصطبل - نوید میخک

 

نوید میخک

سَرشب كه خانم ازدفتراصطبل می خواست برود چند دفعه گفت: كَل مراد ؛ حواست رو جمع كن تو اين چند شب گذشته اين منطقه دزد پيدا شده ! چند تا از دامداری های اطراف مارو زدن ، يه موقع غفلت نكنی بيان حيونا رو بِبَرن ، اگه اتفاقی واسه اسبای باشگاه بيوفته بايد هرچی داريم ونداريم رو بفروشيم كه پول یکی از اینارو بديم.

من هم كه سرباز چندساله وبا سابقه اصطبل بودم مثل پاسبان های بی باك شلوارم را بالا كشيدم و

گفتم :

خيالت راحت خانم كَل مراد گرگ بارون ديده اس !

خانم سوارماشين اش شد و رفت ، دوباره دَم دراصطبل ترمز زد و سرش را از شيشه بيرون آورد و گفت: يادت نره در اون سالن كوچيكه رو ببندی ، كُره اسبا بازيگوش ان درمیرن ! صدای او از آن فاصله مثل شيهه ماديان های سرکش ، مرا میخکوب کرد.

شب خسته و كوفته با بوی پهن اسب هايی كه اصطبل شان را تميز كرده بودم ، نشستم پای تلويزيون خوابم نگيرد كه باد و شاخ برگ درختان آنتن شكسته تلويزيون را كه با نذر ونياز كار می كرد از پشت بام پايين انداخت و دوتكه اش كرد.

من هم كه از ديدن شبكه برفكی حوصله ام سررفت تلويزيون را خاموش كردم ،  صدای باد وترق وتوروق درهای اصطبل و سقف فلزی آنها اجازه نمی داد چيزی جزآنها را بشنوم ، دوباره با خودم گفتم بروم به سالن های اصطبل سری بزنم تا مطمئن شوم ، نكند اتفاقي بيوفتد و جلوي خانم روسياه بشوم ! .

همه سالن ها را چك كردم تا رسيدم به سالن كره اسب ها كه ناگهان ديدم درآن باز است! داشتم از تعجب شاخ درمی آوردم ، مگرمي شود ؟! خودم در سالن را همين دوسه ساعت پيش بستم! رفتم داخل سالن كه از اوضاع باخبرشوم هركاری كه كردم فيوزهای برق سالن روشن نمی شد !

باخودم گفتم : ای گَندت بزنَن شانس !

احتمالاً باد زده اين ترانس را از كارانداخته ولی يادم افتاد كه بقيه سالن ها روشنایی دارند!

ناگهان صدای در و زنگ وحشتناك اصطبل كه عينهو زنگ مدارس شاهنشاهی بود مرا ترساند چوب دستی ام را برداشتم و دَوان دَوان به طرف در رفتم ، برای اينكه نكند خطری باشد و ترس ورم دارد بلند بلند داد می زدم كيه ؟ كيه اين وقت شب !

 مردی بلند داد زد و گفت :

باز كنيد ! در را باز كردم نورقرمزو زرد آژير ماشين وچراغ های جلو روی قسمتي از درو ديواراصطبل افتاده بود وچشمم را اذيت مي كرد ديدم دو پاسبان جلوی دراصطبل

ايستاده اند .

قيافه شان را درست تشخيص نمي دادم ولی لباس و كلاه و كمی از ته چهره شان معلوم بود كه مأمورهستند يكی ازآنها گفت: چند وقته اين طرفا دزد پيدا شده ، امشبم دو نفرو تعقيب كرديم كه متأسفانه گمشون كرديم ! اما ردشونو تا اين اطراف زديم ، شما چيزی يا كسی رو نديدين ؟

گفتم : نه قربان ! اتفاقاً غروب كه خانم می خواست برود يه چيزهايی بهم گفت ؛ نمی دانستم كه بازم پيدايشان می شود پدرسوخته ها ، خدا ذليلشان كند ، مثه اين كه چندتا دامداری رو هم زدن ؟!

اينا چطور از خدا نمی ترسن ؟ مأمور كه انگار از حَرافی من داشت خسته می شد گفت:

خيلی خوب پدرجان اگرخبری شد به ما اطلاع بده ، تا صبح همين د‍ُور ورائيم ، خداحافظ

گفتم : خوب حالا می مانديد يه چايی براتون درست مي كرديم ! و رفتند .

ناگهان یادم افتاد چند دقیقه پیش اتفاقاتی توی سالن کره اسب ها افتاده ‍! اگراسب ها شیهه نمی کشیدند بعد از بستن در همانطور می رفتم می خوابیدم و یادم می رفت ، توی اتاقم چراغ قوه را برداشتم و به طرف سالن رفتم، اسب ها سَرو صدایشان در آمده بود و یک جا بند نمی شدند رفتم توی سالن و نور چراغ را به این طرف آن طرف انداختم  که یکهو صدای نوزادی ترس را در من زنده کرد .

با خودم گفتم : بسم الله ... چه خبر شده ؟!

اول فکر کردم کار جن و پَری است ، بعد یقین پیدا کردم که دزدند ، خوب که نور را به این طرف طرف انداختم دو نفر را دیدم که چُمباتمه زده اند و جلوی صورتشان را گرفته اند که نور چراغ قوه به صورتشان نخورد یکی از آنها زن بود و دیگری مرد ، چوب دستم را محکم گرفتم و چند قدم جلو رفتم

و گفتم : کی هستین ! اینجا چی میخواین ؟ ناگهان مرد بلند شد و با لهجه افغانی  گفت:

 کَل مراد چرا ترس میکنی منم باقر....!

 باقر کارگر افغانی اصطبل بود که یکسال قبل رفته بود به افغانستان ، آخر چون حضور مهاجران افغانی در ایران ممنوع شده بود و دولت آنها را به کشورشان می فرستاد.

گفتم : استغفرالله ، چرا دزدکی اومدی ! اینجا چی کار میکنی باقر، مگه نرفته بودی افغانستان ؟

باقر مردی چهل ساله و کوسه با قامتی کوتاه و لاغر بود که در اصطبل سخت کار می کرد و برای خانواده اش پول می فرستاد که خرج زندگی شان بگذرد.

انصافا بعد از رفتنش کلی کار اصطبل عقب ماند و حتی با آمدن دو کارگر جدید هم رفتنش جبران نشد!

خانم هم از اخراج باقر ناراحت بود اما بخاطر فشار اداره پلیس اماکن عمومی ، شهرداری و مالک اصطبل ، مجبور شد او را اخراج کند و به اداره پلیس مهاجرت اطلاع دهد وگرنه هزار تا دردسر برایش درست می کردند و مجوز اصطبل را لغو می کردند .

بنده خدا حتی دفترچه بیمه درمانی هم نداشت و گاهی که مریض می شد من بجایش می رفتم دکتر و خودم را به مریضی او می زدم تا با نوشتن نسخه برایش دارو بگیرم .

آدم سرسختی بود و عشقش جمع کردن پول و فرستادن برای زنش بود ، زنش پاکستانی بود و از یک خانواده جنگ زده که در مرز پاکستان و افعانستان زندگی می کردند.

برایم داستان عشق چندین ساله و بالاخره ازدواج پرماجرایش را که در بهبوهه جنگ طالبان بوده را تعریف کرده بود . می گفت حتی نزدیک بوده بخاطر این ازدواج از طرف فامیلش که مخالف ازدواج با یک غریبه پاکستانی بودند کشته شود ! اما بالاخره کار خودش را کرد و به عشقش رسید .

توی همین فکر بودم که از دهنم درآمد و گفتم : همیشه هم اینقدر بی کله بودی ؛ جون به جونت کنن هم ولایتی احمد شاه مسعودی ! مرد حسابی حداقل یه اطلاع میدادی قبلش .

گفت : کَل مراد معذرت می خواهم بد موقع شد ، شب بود مأمورای گشت ما را دنبال کردن نشد که خودمان را نشان بدهیم.

یادم رفته بود که زنی پشت سرش و یک بچه در بغلش نشسته ، گفتم : این کیه آوردی ؟!

گفت : آها....این بانوی من است که درباره اش حرف می زدم....نصیبه خانم ، این هم نوزادمان است ، علی جان.

گفتم :  تو زنتو چطور از پنج شیر آوردی ایران ؟ اونم تو این اصطبل !

خودتو به تنهایی از در انداختن بیرون اونوقت با زن و بچه از پنجره اومدی تو ؟!

گفت : می دانی کل مراد در آنجا وضعیت برای ما مشکل است

روستای ما از ولایت پنج شیر دور است و حتی در شهر هم کارگری هم پیدا نمی شود !

پرسیدم : چطوری خودتو رسوندی ایران ؟

جواب داد : با مشکل ! هرچه پول داشتم خرج آمدن به اینجا کردم . نصفش خرج خوراک و راه بلدی شد که ما را آورد به مرز ، نصف دیگرش هم کرایه ماشین و رشوه که دست پلیس نیوفتیم !

من که در حرف های باقر غرق شده بودم و داشتم همه آنها را توی فکرم می دیدم ، ناگهان با صدای گریه نوزاد رشته فکرم پاره شد و یادم آمد که این بنده خدا زنش را هم باخودش آورده

گفتم : سلام خواهر توروخدا ببخشید که نشناختم ، شرمنده که اینجوری شد....بیاید ، بیاید بریم تو اتاق...اینجا سرده...خدا بگم چی کارت کنه باقر !

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است