داستان دیگران

ناقه سیاه و عقال د ربیابان الحمرا - آزیتا قهرمان

 

سوار ناقه ای سیاه با الیفاز تیمانی رفته بودیم صحرا . خودش گفت برویم بنشینیم جایی ؛ کافه ای میشناسم همین حوالی زیر نخل ها پشت آواز 

آزیتا قهرمان

عبدالحلیم حافظ . گفتم برویم . با او خوش میگذرد .دستت را بده و برو . باد پشت و پناهت . جای بد که آدم را نمیبرد الیفاز . رسیدیم کنار چاه آب و پیاده شدیم ؛ شتر را بست به تیرک سایبان . راه افتادیم . ساعتی که رفتیم گفت :یادت هست ؛ نکند شتر را نبسته باشم ؟! نگاه کردیم دیدیم طناب که جا مانده دستش هنوز . انگار راست میگفت . گفتیم برگردیم . برگشتیم . شتر زبان بسته ؛ طناب به گردنش ؛ لمیده بود زیر سایه با چشم های خمار و گیج . پس این طناب دیگر چه بود در دست الیفاز ؟ رفتیم ورفتیم تازه نوک آسمان شده بود عین بلور و ما زیر باد خرامان . دوباره الیفاز گفت راستی شتر را بستم یا نبستم ؟ گفتم الیفازجان بسته بود شتر . اما تا نگاهم کرد ؛ من هم شک ام گرفت
گفتم : خب بیا برگردیم . برگشتیم .همان جا بود شتر کنار چاه ؛ سرش کج روی زمین بی حال از هرم غروب . باز راه افتادیم . حواسمان پرت اما بس که حرف میزدیم . تازه داشتیم ؛ میرسیدیم به کافه "دبور " که الیفاز سرش را کج کرد و پرسید : حالا تو مطمئنی شتر را بستیم یا نه ؟ فکر کردم آفتاب خورده به پیشانی الیفاز یا طاقت سفر با مرا ندارد .شد شش بار که رفته بودیم تا نزدیکی الحمرا و باز الیفاز هوایی و ملنگ که نکند شتر.. .!! گفتم بگذار خیالش راحت شود . یادم آمده بود از "نزهت الروایا " و الحان بیابانی خیال . نغمه ای در گوشه"الهوی " که با نی میزنند ؛ شتربانان بادیه . نامش "هدی " و چه حزن و شوری دارد این نوا . شتران تا میشنوند ؛ عاشق و مست پای کوبان در صحرا آن قدر می چرخند تا گم شوند . از سینه ام نی را در آوردم و زدم ؛ از غیب می دیدم ناقه بلند شد ؛ تکانی داد به پاهایش . داشت میرقصید . الیفاز داشت نگاهم میکرد خب پس چرا راه نمیافتی ؟
فقط یک بار دیگر؛ برویم و برگردیم.
نی میزدم و بالای سرمان هی قرمزتر میشد آسمان و الیفاز گفت : دارد شب میشود ها ؛ اگر شتررا نبسته باشم بی ناقه هردو در لامکان گم میشویم . دیدم شتر کف آورده به لب مثل درویشی میگردد دور خودش ؛ الان است که از هرم " الکافور"بجهد بالا
خب برود ؛ رفت که رفت . الیفاز راه افتاد و گفت : من که برگشتم . تازه رسیده بودیم الحمرا ؛ صدای ساز و سرود از کافه میآمد اما باید برمیگشتیم . دوباره ساعتی رفتیم ؛ دیگر نه شتر بود نه سایبان ونه چاه .. . الیفاز گفت : درست آمدیم ؟
من هم عین او راه و بیراه یادم نبود
گفت : گم شدیم
تو که مساحی میدانستی
معجز مگر بشود
خب حالا از راه دیگری برمیگردیم
مگر میشود این راه ی تنها یک مسیر دارد و یک در
گفتم : الیفاز من که اصلا از اول هم شتری ندیده بودم
پس ما سوار چه بودیم ؟
یادم نیست
از کجا می آمدیم ؟
آن هم مهم نیست
خب چه اتفاقی خواهد افتاد حالا ؟
نمیدانستیم . اول کمی ترسیده بودیم هر دو . کم کم داشت باورمان می شد ؛ ما در بیابان جا مانده ایم . شب شد ستاره ها آمدند . همراهمان فقط ؛ یک بیت شعر داشتیم و تکه ای طناب... با همان ؛ دست هایمان را گره زدیم به هم ؛ چاره ای نبود همان جا کنار دنیا خودمان را زدیم به خواب .

 

 2010

 


نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است