شعر دیگران

نسیمِ شمال - بهاره رضایی

bahareh rezayee 1999

 

                          

               

شریکِ دزد

و رفیقِ قافله

من بودم!

که وزیده بود

جریانی

که باد نبود!

چیزی شبیهِ باد

می آمد

که رفتنی شود!

تنها عمودِ مُستَدلی بود

که می وزید!

و من ضَماد می کردم

دَماغه ی ممنوعه را

تا به وقتِ وقوع

شفا

جاری شود

از بسترش!

این دریا

اما همیشه زخمی

و دماغه

پهلو به پهلو

بر سنگی

 نِشَست می کرد.

پهلو به پهلویِ باد

امروز

این جا

از این ماجرا

پرده بر می دارم؛

محرمانه است

که بدانی

در کار کسی بودم

که پَردگی نمی دانست!

اما من

دل نداشتم

که ببینم!

و سال ها بود که دیگر

زبان سرخم

چیزی بر باد نمی داد!

بی دل شده بودم

و نگاه می کردم

به این زمینِ مُرتعش

که چشم هایش را

تنگ کرده

و سرچشمه ای

پیشا تاریخی است

این نگاه!

انگار،تالابِ مضطربی بود

که آگاهی من

از زمان

ختم به خیر نمی شد

و پا گیرش شده بودم!

مثل مُرغِ ماهی خوار

در انتظار

و اِستتار کرده بودم!

محرمانه است

 که بدانی

در کار کسی بودم

که یک-سان شده بود

و در موازی های این حیاتِ بَصَری

حولِ محورم

چرخ می زد

چرخ می زد

و سَماعِ ثابت اش!

هوشیاری من بود!

شریکِ دزد

و رفیقِ قافله

من بودم!

که ختم نمی شدم.

دایره ای می کِشیدم

به دور خودم

و با مُنحنی های دَوّار

کنار نمی آمدم!

که ماه

در تناوب هندسی اش

پیر شده بود!

دریای من

جذر و مدِ خفیفی داشت

من اما

ماهِ شب اش بودم

ماه به مجلس اُنس اش

(فکرش را بکن

ماه شب اش باشی!)

که تمام نانوشته ها را

قلمی کرده بودم

که مُنجر به من شده بود

مُنجر

به طایفه ای

که گیلان

در آشوبِ میرزا

کوچک

کوچک

جنگلی ساخته بود

که ِمنَتِ اَلوار نمی کشید!

می خواستم

نَرادِ آبی شب باشم

به صرف و نحو و هیئت و جغرافیا

قسم خورده بودم

که نَراد آبی شب باشم

پشمینه پوش و روئینه تن!

در پارک امین الدوله

به سلوک دنباله داری رسیده بودم

که جنون

محافظم می شد.

این جایِ ماجرا

حُجره ی کوچکی بود

که روی خوش

به زندگی ام

نشان نمی داد

تب

تکاملِ من بود!

پاشویه می کردم!

بند نمی آمد!

و محرمانه است

که بدانی؛

فردا

در صحنِ مجلس

اولین مخالف

من حرف می زنم!

حرف می زنم

و از این رنجِ تاریخیِ مُدام

پرده برمی دارم

که امانم را  بُریده

حرف می زنم

درِ دهانِ باد را می بندم

و حرف می زنم

و از این رنجِ تاریخی مُدام

پرده برمی دارم

و خود-گرفت ام را

با آسمان

در سکوت

جشن می گیرم!

این بحث را

همین جا

دَرز می گیرم

و اعتراف می کنم؛

من معطوف ام

به قدرت باد

و نسیمی

که محرمانه است

بدانی

خود به خود می وزید

و با حزبِ باد

کنار نمی آمد!

------------------------------------------------------------

*با نگاه و برداشتی آزاد به زندگی «اشرف الدین گیلانی» مُلقب به «نسیم شمال»،شاعر،نویسنده و روزنامه نگار

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است