نقد آثار دیگران

27 ؛ شبحی زیر سنگفرش ها راه می رود! - علیرضا مهدوی

 

علیرضا مهدوی

توضیح:

یک سلول همانقدر در بدن آدمی اهمیت دارد که یک انسان در جهان پیرامون خویش؛ حال آن که سلول و مجموعه رفتارهایش به تنهایی یک معنا دارد و زمانی که در غالب یک کالبد قلمداد شود، معنایی دیگر! به همان صورت وقتی انسان به تنهایی و نیز در غالب یک جهان واحد قرار گیرد معانی متفاوتی خواهد داشت. آدمک های این چند «خط پاره» نیز هر یک ماجرایی، و هر ماجرایی، معنایی در دل خود دارند و زمانی که همه این ماجراها و معانی و تشویش ها و سرگیجه ها ... و سکوت ها در یک نقطه با هم گلاویز شوند، یک معنای واحد هم به خود خواهند گرفت؛ چیزی شبیه به پذیرفتن یک حکومت توسط اقلیت های بسیار!

شاید با نگاهی کلی همه مان اسیر نمایشنامه ای از پیش نوشته با جملاتی کلیشه ای و آدمک هایی تکراری و روزهایی ملال آور باشیم، اما بیایید کمی «ساده نباشیم»! بیایید یک تصور باشیم، تنها یک تصور؛ آدمک های سطور بالا هم اسیر نمایشنامه نیستند؛ در بند قلم هم نیستند؛ تنها یک تصور در دنیایی دیگر اند، با راز و رمزهای بسیار؛ مانند همین «27» که مدام تکرار می شوند و تکرار و تکرار... و هر یک معنایی در دل خود جای داده اند؛ همین!

(بخش اول)

آیدین آغداشلو

نیمه شب؛

هو هوی نسیمی آرام اما سرد در هوای مه آلود شهر، اندکی تاریکی نیمه شب را با ترس و وحشتی ذاتی توامان در گلوی عابر پیاده چپانده بود. چشمانش به تاریکی عادت کرده بودند؛ شاید به خاطر هر شب آرام خزیدن در کوچه پس کوچه های پاریس باشد، شاید هم نور ضعیف مهتاب از لا به لای ابرهای ضخیم و تیره، اندکی راهنمای گام های پی در پی اما لغزان و بی هدف او می بود. دخترک یخه های پالتوی خویش را به آرامی بالا داد تا اندکی از سوز سرمای زودرس ماه اکتبر در امان بماند. هر شب، درست قبل از به صدا در آمدن دوازده مرتبه صدای ناقوس کوچک کلیسای خیابان نهم، که نیمه شب را به اهالی یادآوری می کرد، به بیرون از اتاق خود خوانده می شد! آری، گام های بی هدف او و مسیر نامشخصی که هر شب و در پی «هیچ» می پیمایید، از روی کنجکاوی و یا اتلاف شب های پرسکوتش نبود! لااقل چند روزی ست که دخترک، خود به این نتیجه رسیده است؛ «او فرا خوانده می شود»... . به کجایش را نمی داند، اما هر شب و درست قبل از نیمه شب به خیابان های سنگفرش و کوچه های تاریک شهر گام می نهد.

«امشب تفاوتی با شش شب قبل دارد؛ امشب ماه کاملا یک توپ گرد نورانی ست... .» و این فکری ست که از ذهن دخترک می گذرد. چند لحظه ای به ماه خیره می شود و دوباره به مسیر نامشخص خود ادامه می دهد. توی ذهن خود به وینچنزو – معشوقه ی سابق اش – فکر می کند. نه از روی دلتنگی، که از نفرت! آخر وینچنزو دو ماه قبل با آدام توی یک بستر بود؛ همان پسر دورگه ی یانکی با موهای بور و چشمان ریز آبی. آن بعد از ظهر امیلی می بایست در خانه ی خانم بروان به کریستین – دختر کوچک خانم بروان – در حل تمرینات ریاضی کمک می کرده تا در ازای آن کریستین هم برایش با همان صدای کودکانه و دلنشین خود، آواز بخواند. آوازهای کریستین برای امیلی یادآور خواهر کوچک خود بود که نه سال قبل در یک تصادف هولناک به همراه مادر ناتنی اش جان باخت و بعد از آن پدر امیلی هم با یک زن بد کاره از شهر رفت و دیگر خبری از او نشد. اما آن بعد از ظهر کریستین بخاطر سرماخوردگی اش مشغول استراحت بود و همین موضوع باعث شد تا امیلی معشوقه اش را با پسری دیگر در یک بستر ببیند و این موضوع برای امیلی غیرقابل تحمل بود! دلش می خواست همان جا روی هر دوی پسرها بالا بیاورد، اما به جایش آن خانه و معشوقه اش را برای همیشه بدرود گفت.

توی کوچه پس کوچه های پاریس گم شده بود و طبق معمول به دنبال یک خیابان یا نشانی آشنا بود تا راه خود را باز یابد. آنقدر سرگرم یافتن یک نشانی آشنا شده بود که متوجه ناپدید شدن ماه و شبحی که دقایقی بود او را تعقیب می کرد، نشد.

امیلی ناخودآگاه به بارانداز رسید؛ خیالش راحت شد. می توانست از بارانداز به خیابان لوو برود و از آنجا تا اتاق کوچکش فقط سه خیابان فاصله باقی بود. به طرف بارانداز آرام آرام گام بر می داشت؛ فکر شومی در سر نداشت، فقط می خواست روی لبه ی اسکله بایستد و دستان خود را بگشاید تا موهایش هم آغوش نسیم سرد آن شب شهر شوند و اندام زیبایش در مه تقریبا غلیظ بارانداز ناپدید گردد.

روی لبه ی اسکله ایستاد و در خیال خود غوطه ور شد... . لحظاتی از کودکی اش و حتا دوره ای از دبیرستان را به یاد آورد؛ تولد یازده سالگی اش را و هزاران تصویر دیگر از زندگی بیست و هفت ساله اش که اثری از شیرینی در آن نبود... . تصاویر توی ذهنش به سرعت و پی در پی جای خود را به تصاویر و خاطراتی دیگر می دادند و امیلی بیشتر و بیشتر در خیال خود غرق می شد تا ناگهان گرمی بازدم انسانی دیگر را روی گونه ی چپ خود احساس نمود. در چشم برهم زدنی سوزشی را روی گردن خود حس کرد و ... .

***

آرام لبان خود را با پشت دست مالید و بدن دخترک را که به آرامی نفس می کشید، کشان کشان به سمت کوچه ی پشتی بارانداز رساند و روی زمین نهاد. دقایقی به چهره ی معصومانه ی دخترک خیره شد؛ این اولین مرتبه ای بود که چنین حسی در خود می یافت. دراکولا روی زانوان خود بر سنگفرش کوچه ی تاریکی که دخترک را کشان کشان به آنجا برده بود، نشست. پس از دقایقی که در سکوت خیرگی او به صورت دخترک گذشت، خم شد و با مکثی کوتاه لبان دخترک را بوسید... .

***

کنار شومینه نشست؛ لحظه ای به دخترک خیره شد و دوباره به شعله های آتش چشم دوخت. دلیل عمل خود را نمی دانست. شاید هم می دانست. اما نه، نمی دانست! ولی در پی یافتن دلیلی برای عمل خویش بود. آن زن دندان پزشک را به یاد آورد که هنوز بوی گیسوان قرمز و عطر دلنشین اش در ذهن دراکولا باقی مانده بود. به دخترکی که از ترس دو مزاحم خیابانی به سرعت می دوید و ناگهان در تاریکی شهر در آغوش دراکولا جای گرفت و به تمامی آن زن هایی که در چند هفته ی اخیر نتوانسته بود بر خلاف ذات خود، خون شان را بمکد، فکر کرد. اما آن شب و در بارانداز بالاخره خون دخترکی را مکید. شاید برای اینکه به تصورات و اوهام خویش پایان دهد و شاید برای پایان دادن به کابوس هایش. شاید برای پایان دادن به هفته ها و شب هایی که تنها به زن ها و دختران گرفتار در شب های تاریک شهر چشم می دوخت به جای آنکه دندان های نیش خویش را بر نرمی گلوی آنها بفشارد... . دراکولا می خواست به اوهام خود پایان دهد، آری!

اما دراکولا، دراکولا بود و می دانست سرایت آن اوهام به سلول های وجودش، یعنی چه!...

 

Listen : Finally Free - Dream Theater

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است