نقد آثار دیگران

سه شعر از بهاره فریس آبادی

 

قتل عمد

بهاره فریس آبادی

------------

این، حیله‌ی کلاهش بود

و رنگ آبی به موهای زن خوب می‌آمد

دایره چرخید

و این عقرب زرد بود، که در طالع‌اش افتاد

و صدای بیداد آشنایی

دوباره حلول کرد

در صبح جمعه‌ای

یا ، عصر جمعه‌ای

یا ...

قطعن مرده بود

آن روزِ شنبه عصر

که کوچه نفس نمی‌کشید از ترس

و زن‌های غریبه‌ای در شعرهای مرد ، چرخ می‌زدند

ساعت چهار بود

یا ، هفت

یا ...

دایره چرخید

و ماهِ نیمه پیدا شد از پشت ابر

زن رو به دریا بود از شمال

زن رو به دریا بود از جنوب

و باد با بوی انگور می‌آمد ، از سمت کوه

" حتم دارم این دریا پری داشت "

صدای او بود که  رو به دریا پیچید

و آرام

در گُرگُر آتش سیگاری ، دود شد به هوا

یا ...

مکرکلاهش بود

که چرخ می‌خورَد موهای زن

در ادوار غریبه‌ی این موسیقی عجیب

چرخ می‌خورد خطوط چموش دستش

و روزهای قرمز تقویم، چرخ می‌خورد

در این طالع بداختر گنگ

که قاعده برگشت

و جانوری با هیبت پری

حلول کرد، در ماه دوم فصل.

حالا

خیابان‌های غریبه‌ای دور می‌زنند ، در شعرهای مرد

و این که هر شب از مهتابی کوچک اتاقش پیداست

موهای زنی‌ست ، که تاب می‌خورد روی آب

یا ، شکل عقرب زردی‌ست ، افتاده روی ماه

یا ...

----------------------------------

برگردان زمستان از خاور دور

----------------------------------

همه چیز را نوشته‌ام

از نقطه چین‌های صفحه‌ی آخر

برگرد به نقطه‌ای که نبودی

و با لبخند غریبه‌ای که هر هفته بر لب‌های تو سبز می‌شد

سلام کن.

عروس ختایی‌ام شب‌ها

با لب‌های سرخ و ابروهای کوتاهم

در اتاق خواب تو راه می‌روم

شکستِ رنگ گیسویم در آینه، تو در تو

انتحار مردان شرق دور، در دالان‌های چسبیده به دیوار توست

و الیاف زرین دامنم

پهن شده بر رختخواب گرم

تو نمی‌بینی !

همه چیز را نوشته‌ام

از آن گوشه‌ای که نشسته‌ای و کنار من نیست

از چشم‌های کودکی‌ام چسبیده به قاب عکس تو

از این که آهسته می‌رود رنگ از گلوبندم

و گلدان کوچکی داشتم که مُرد

نوشتم از مردان بالا بلند

با دشداشه‌های سفید

از برق تیغ نگاهشان بر ساق‌هایم

که ظهر

صدای خلخال‌های من است

که در گوش‌هایشان شکست

و ظهر

نقطه‌چین نقره بر موهایم

گرمای شانه‌های برهنه‌ام خرماپزان جنوب

تو نمی‌بینی !

سرما که به پنجره‌ها رسید

موهایم کمی بلند می‌شود

و گیلاس‌ها که شکوفه زدند

چتری‌هایم را برای معشوق آخرم خواهم چید

همه چیز را نوشته‌ام

یکی که قندیل نگاه توست

و یکی دست‌هایی که نمی‌بینم

با این حساب

این سال دو فصل داشت

که یخ‌اش در دلم آب نمی‌شود.

-------------------------------------------

... و بیرون از تونل هنوز یکشنبه بود*

-------------------------------------------

- آن سوی کوچه پنجره‌ای‌ست همیشه باز

و مردی تمام روز

در شیشه‌های پنجره به موهای خود دست می‌کشد ...

روزی که آمدم دوشنبه بود

صدای خنده‌های تو در کوچه فریبم داد

پنجره باز بود

و هره‌ی نازکِ بی گلدان

پاتوق عصرهای من

و بعد

پنجره باز بود

و پرده‌ی نازک اتاق‌اَت آبستن من.

دوشنبه بود

با کلاغی که در سقف اتاق تو اتفاق افتاد

زبانی که طعم گردوی تازه داشت

صداهای عجیب توی گنجه

- من بودم -

و چرخش استکان‌های روی میز

خطوط منتهی به شهرهای جنوب

در امتداد پیراهن زنانه‌ای که یادم نیست

یادت نیست!

شبحی بی‌رنگم حالا

شبیه ملافه‌های تواَم

با دستهای سفید

صورتم سفید

و فنجان چینیِ زیر انگشتهایم ...

- به صورتم دست نمی‌کشی و این عجیب نیست !

اینکه اهواز عکس کوچکی‌ست در کودکی من

-  پیچیده در ملافه‌های سفید –

پرواز دستهای من در آسمان اتاق

و دامنم

در امتداد خطوط منتهی به سگ‌های قطب شمال

عجیب نیست !

- امروز می‌روم

از عادتِ خزیدنِ آرام زیر پوست تو

از هره‌ای که نیست

پنجره‌ای که نیست

تو باش و طعم گردوی بی‌نمک

اواخر فصل.

*سطری از بیژن نجدی

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است