نقد آثار دیگران

"انتری که لوطیش مرده بود" ( صادق چوبک) - مصطفی صداقت

 

در ادبیات داستانی، حیوان هم می تواند به مانند انسان به عنوان شخصیت اصلی داستان تلقی گردد و داستان حول او شکل بگیرد. البته باید گفتداستان هایی که حول محور حیوان باشند، خود دو دسته هستند: 1.داستان هایی که در آن برای حیوان حالات انسانی اتخاذ می شود ،یعنی  حیوان همان انسان می باشد اما با ظاهری حیوان گونه. 2.داستان هایی که حیوان جایگاه انسانی ندارد  و حیوان در جایگاه خود نقشش را در داستان ایفا می کند.


به نوعی باید گفت که در داستان ها ی نوع دوم نویسنده به تمام حالات و رفتارات حیوانات آگاه است و به درون آنها نفوذ کرده و به روان شناختی حیوانات پرداخته و حیوان را آن گونه که هست بیان می دارد و حالات و ویژگی های مختص انسانی را به او نمی دهد. علاوه بر این،در مورد داستان های نوع دوم باید این نکته را خاطر نشان کرد که حیوان این داستان ها می توانند نماد خود انسان نیز باشند.

در ادبیات داستانی ایران داستان هایی نوشته شده اند که شخصیت اصلی آنها حیوان می باشد و اکثر این داستان ها از نوع اول می باشند، یعنی نویسندگان آنها  برای حیوان حالات انسانی را اتخاذ کرده اند که تنها مختص انسان ها می باشد.تنها تعداد معدودی داستان از نوع اول وجود دارند  که برای نمونه می توان به داستان  سگ ولگرد (1321) نوشته ی صادق هدایت و داستان انتری که لوطیش مرده بود(1328) نوشته ی صادق چوبک  اشاره کرد. در مورد داستان سگ ولگرد مقاله های زیادی نوشته شده است[1]، اما به این داستان صادق چوبک زیاد پرداخته نشده است. بنابراین، این نوشته قصد دارد تا داستان انتری که لوطیش مرده بود را از جنبه های مختلفی، بویژه روانشاختی حیوانات مورد تحلیل قرار دهد. بطور کلی باید گفت که این نوشته هدفش آشکار سازی داستان برای خوانندگان می باشد و قصد دارد لایه های تقریبا پنهان داستان را روشن سازد. تحلیل نگارنده بر این داستان نشان داد که در مورد این داستان می توان چهار سؤال اساسی را مطرح کرد:

1.دیدگاه صادق چوبک در مورد حیوانات متأثر از کدام دانشمند است؟

2. در این داستان صادق چوبک به چه نوع کشمکشی بیشتر  اشاره شده است؟

3.آیا نویسنده حالات مختص انسانی را برای حیوان اتخاذ کرده و یا به روانشناختی حیوانات پرداخته است؟

4.رفتار انسان ها نسبت به حیوان  این داستان چگونه بوده است؟

  پاسخ دادن به این سؤالات است که می تواند اهداف و لایه های پنهان این داستان را آشکار سازد (اگرچه ممکن است سؤالات دیگری در مورد این داستان شکل بگیرد، اما به نظر نگارنده ماهیت داستان چوبک بیشتر با جواب دادن به سؤالات مطرح شده در بالا آشکار خواهد شد).

خلاصه ای از داستان:

این داستان کوتاه  در مورد میمونی است  به نام مخمل  که با صاحب خود، که در این داستان از عنوان لوطی جهان استفاده شده است، به شهرهای مختلف می رود و  در خیابان ها به اجرای نمایش می پردازد. به عبارت دیگر لوطی از طریق معرکه گیری به  امرار معاش می پرداخت. یکی از همین روزها  لوطی به همراه  انترش مخمل از "پل آبگینه" راه افتاده بود و سر شب رسیده بود به "کتل دختر" و تا آمد دود ودمی بکند و تریاکی بکشد نصف شب شده بود و از آنجا که خسته بود تو کنده ی کلفت درخت بلوطی خوابید.

لوطی در خواب از دنیا رفته بود و حیوان که قدرت درک این مسئله را نداشت مات و مبهوت به لوطیش نگاه می کرد  و تا آنجا که زنجیر بسته شده به او اجازه می داد آشفته به این طرف و آن طرف می رفت تا لوطیش بیدار شود (لوطی مخمل را زیر درخت کهن بزرگی با زنجیری به میخ طویله بسته بود). بعد از آنکه مخمل مطمئن شد هیچ خطری از جانب لوطیش او را تهدید نمی  کند تلاشی از خود نشان داد و میخ طویله را از جا در آورد.با آنکه مخمل میخ طویله را از خاک بیرون آورده بود اما همچنان زنجیر به او بسته شده بود.

" مخمل از دست لوطی اش دل پری داشت.زیرا هیچ کاری نبود که او بی تهدید آن را از مخمل بخواهد. جهان در آن وقت که از دست همکاران  و خرمگس های معرکه اش برزخ می شد تلافی اش را سر مخمل در می آورد. و با خیزران و پک و لگد و زنجیر او را کتک می زد و هر چه ناسزا به دهنش می آمد می گفت"( ص 12-13).

بطور کلی باید گفت که لوطی جهان رفتار مناسبی با حیوان نداشت  و زمانی که کینه اش گل می کرد مخمل را بدون دود و غذا می گذاشت و مخمل را به درختی می بست تا نتواند برای خودش چیزی پیدا بکند و بخورد.پس از مدتی مخمل رو به دشت راه افتاد و هیچ نمی دانست که به کجا برود.حالا دیگر لوطی جهان در کنارش نبود اما زنجیری که  به او بسته شده بود تنهاییش را در هم می شکست و سر و صدا و سنگینی زنجیر مانع آرامش و حرکت سریع مخمل می شد.در مسیر خود به گله ای از گوسفند رسید که پسر جوانی چوپانی گله را بر عهده داشت .پسر جوان زمانی که مخمل را دید بین خود و او احساس رابطه ای کرده بود، رابطه ای که بین خود و گوسفندانش ندیده بود.برای همین یک تکه نان بلوط خشک را بسوی   مخمل پرتاب کرد.مخمل هم با بی اعتنایی نان را برداشت و به دور انداخت.

"چونکه  او (پسر جوان) چوب گره گره ارژنش را تو دستش تکان می داد. و مخمل همیشه از حیوانات(منظور انسان می باشد) اینجوری آزار و رنج دیده بود. او را که حیوانی مثل خودش بود و به خود شباهت داشت خوب می شناخت.این گونه حیوانات را زیادتر از جانوران دیگر دیده بود"(ص 18).  

و به همین دلیل بود که مخمل به پسر جوان اعتماد نمی کرد.ناگهان پسر جوان  چوبش را بلند کرد و به طرف مخمل نشانه رفت اما چوب به مخمل نخورد.مخمل خونسرد ماند و پسرک دوباره کار خود را انجام داد و چوب را به سر مخمل زد .مخمل که از این کار عصبانی شده بود جهشی بسوی پسرک برداشت و تکه گوشتی از صورت او را کند.

"مخمل تا قبل از آن روز هیچگاه فرصت نیافته بود آدمیزادی را چنان بیازارد" (ص 18) .

بعد از این اتفاق مخمل همان راهی را که آمده بود پیش گرفت چون راه دیگری را بلد نبود.در بین راه خستگی، کرختی ، گرسنگی بر او فائق آمده بود  و در همین حین شاهینی با چنگال تیز و نوک بازش به سوی مخمل حمله برد.مخمل نیز دهان و چنگال های خود را برای دفاع باز کرد و نگذاشت که شکار شاهین شود و هر دو حیوان از هم ترسیده بودند و شاهین از حملات مجدد منصرف شد. مخمل خسته،درمانده و غمگین به راه خود ادامه داد.

"نیرویی او را پیش لاشه ی تنها موجودی که تا چشمش روشنایی روز دیده بود او را شناخته بود می کشانید.حس کرده بود که بودنش بی لوطی اش کامل نیسیت.با رضایت و خواستن پر شوقی  رفت به سوی کهن ترین دشمنی که پس از مرگ نیز او را به دنبال خود می کشانید.زنجیرش را به دنبال می کشانید و می رفت.ولی این زنجیر بود که او را می کشانید"  (ص 23 و 22).

"وقتی که مخمل لاشه ی لوطی اش را که به او آن همه بدی کرده بود دید خوشحال گشت .مرگ لوطی به او آزادی نداده بود.فرار هم نکرده بود.تنها فشار و وزن زنجیر بیشتر شده بود"(ص 23).

"مخمل از همه جا نا امید شده بود و  دوباره پیش لوطی اش آمد که زبانش بود و پیوند او با دنیای دیگر.در همین حال که با لوطیش خلوت کرده بود ، دو  زغال کش با دو تبر گنده به سوی مخمل و لوطی مرده پیش می آمدند. مخمل از دیدن آنها هراسید و با التماس به لاشه ی لوطیش نگاه می کرد و تنش می لرزید. مخمل آدم ها را خوب شناخته بود و غریزه اش به او می گفت که تبردارها برای نابودی او آمده اند"(ص 24).  

مخمل از جسد لوطی یاری می خواست و هرچه تبردارها به او نزدیک می شدند ترس و بیچارگی و درماندگی مخمل بیشتر می گشت.مخمل می خواست فرار کند اما سنگینی و کشش زنجیر نیرویش را می گرفت و مانع حرکت او می شد.مخمل به ناچار زنجیر را به دندان گرفت و آن را جوید و باعث شد که دندانهایش خرد شود. مخمل درد آرواره ها را از یاد برده بود و زنجیر را دیوانه وار می جوید.

"خون و ریزه های دندان از دهنش با کف بیرون زده بود. ناله می کرد و به هوا می جست و صداهای دردناک خام تو حلقش غرغره می شد"(ص 24) .

تبردارها نیز به مخمل و لوطی نزدیک و نزدیک تر می شدند.  

1.چوبک: متأثر از نظریه ی داروین  

 به نظر نگارنده چوبک به نوعی  در داستانش نظریه ی داروین  را مطرح  می سازد.از آنجا که همگان از  نظرات داروین در مورد منشأ و ماهیت بشر  آگاه هستند از بحث در مورد نظریه ی داروین و شکافتن آن خود داری می کنیم و تنها به نمونه هایی  از داستان چوبک اشاره خواهیم کرد که بیانگر نظرات داروین می باشد: 

زمانی که مخمل با بچه چوپان روبه رو می شود چوبک این ملاقات را اینگونه توصیف می کند:

 بچه چوپان  "به گوش ها و دست و پا و چشمان و صورت او که مثل خودش بود نگاه می کرد. دستش را پیش آورد و مات و واله به انگشتان خودش نگاه کرد و بعد با سرگرمی و بازیگوشی به دستهای مخمل نگاه کرد. دلش می خواست نزدیک او برود بگیردش تو بغلش و باش بازی کند. میان او و خودش رابطه ای دید که با گوسفندانش ندیده بود"(ص:17).

در اینجا چوبک اشاره به این دارد که شباهتی ظاهری میان انسان و حیوان وجود دارد و همین شباهت است که باعث می شود حس همزادپنداری با میمون پیدا کند و رابطه ای میان خود و میمون ببیند.

در جای دیگر داستان در همین ملاقات میان بچه چوپان و میمون، چوبک بیان می دارد که انتر "با احتیاط و شک بیشتری به چوپان نگاه می کرد. چون که او چوب گره گره ارژنش را تو دستش تکان می داد و مخمل هم همیشه از حیوانات اینجوری آزار و رنج دیده بود. او حیوانی را که مثل خودش بود و به خودش شباهت داشت خوب می شناخت. اینگونه حیوانات را زیادتر از جانوران دیگر دیده بود" (ص:18). در این قسمت از داستان دیده ایم که انسان با لفظ حیوان بیان می شود و انتر شباهتی میان خود و حیوان می بیند.

اگر به دو نمونه ی بیان شده در بالا دقت کنیم متوجه می شویم که هم میمون و هم پسرک چوپان میان یکدیگر رابطه ای را می بینند که پیشتر با دیگر مخلوقات نیافته بودند.

علاوه بر این نمونه های بیان شده در بالا، این سؤال را   باید پرسید که  چرا چوبک میمون را به عنوان شخصیت اصلی داستان برگزیده است و حیوان دیگری را مدنظر نگرفته است.برای جواب این سؤال می توان  پاسخ های  مختلفی را ارائه کرد، اما به نظر نگارنده  یکی از این پاسخ ها این می باشد که چوبک قصد بیان فلسفه ی داروینیسم را داشته است و جواب این سؤال با در نظر گرفتن نمونه های بالا به نوعی قطعیت می یابد.با توجه به مطالب بیان شده در بالا  و همچنین مطالبی که تحت عنوان کشکش فیزیکی در ادامه بیان می شود باید گفت که بطور قطع نمی توان گفت که چوبک پیرو فلسفه ی داروینیسم بوده است، اما می توان به نوعی بیان داشت که چوبک متأثر از نظرات دانشمندانی همچون داروین بوده است  و آن را در این داستان خود انعکاس داده است.

2.کشمکش فیزیکی: میان انسان و حیوان، میان حیوان و حیوان

بررسی این داستان نشان داده است که کشمش های مختلفی در این داستان وجود دارد. اما از میان این کشمکش ها کشمکش فیزیکی بیشتر به چشم می خورد. این کشمکش فیزیکی به دو صورت می باشد: کشمکش فیزیکی میان حیوان و حیوان و کشمکش فیزیکی میان انسان و حیوان. 

با کشمکش فیزیکی  میان حیوان و حیوان  نویسنده می خواسته است مفهوم تنازع بقا را بیان دارد که خود این امر می تواند بیانگر نظرات دانشمندانی همچون داروین باشد.از تنازع میان حیوانات می توان به صفحه ی 16 کتاب انتری که لوطیش مرده بود اشاره کرد:

"در این هنگام خرمگس پرطاوسی گنده ای ریگ تو جوش شد و هردم خودش را سخت به چشم و صورت او می زد و آزارش می داد. مینشست گوشه ی چشمش و او را نیش می زد. مخمل با مهارت و حوصله دزد کرد و به چالاکی میان انگشتانش گرفت، کمی به آن نگاه کرد و سپس گذاشتش توی دهنش و خوردش ".

در جای دیگری از داستان (ص21  و22) از تنازع و کشمکش فیزیکی میان شاهینی و انتر سخن می رود:

"داشت می شد که ناگهان هیولای شاهین نیرومندی از ته آسمان تند و تیز به سویش یله شد شاهین خونخوار و کینه جو با چنگال و نوک باز به سوی مخمل حمله برد ".  

در مورد کشمکش فیزیکی میان حیوان و انسان باید این نکته را بازگو کرد که صادق چوبک با بیان این کشمکش قصد داشته است به رابطه ی میان انسان و حیوان و رفتار انسان نسبت به حیوان بپردازد.در این نوع کشمکش حیوان دو نقش فعال و مجهول را بازی می کند.در رابطه ی میان لوطی جهان و مخمل، مخمل نقش مجهول را دارد و با اینکه از صاحب خود کتک می خورد و فحش ها می شنود اما عکس العملی از خود نشان نمی دهد.در مورد نقش فعال حیوان در کشمکش میان انسان و حیوان می توان به بخشی از داستان اشاره کرد که مربوط به برخورد چوپان جوان و مخمل می باشد.

"پسرک از خون سردی و بی آزاری مخمل شیر شد. دوباره چوبش را بلند کرد و ناگهان قرص خواباند توکله ی مخمل. مخمل هم یکسر خودش را مانند پاچه ی خیزک جمع کرد و پرید به بچه ی چوپان و دست هایش را گذاشت روی شانه های او در یک چشم به هم زدن گاز محمکی از گونه پسرک گرفت و تکه گوشتش را رو صورتش انداخت. پسرک وحشت زده به زمین افتاد  و خون شفاف سنگینی از صورتش بیرون زد. مخمل تا آنروز هیچگاه فرصت نیافته بود که آدمیزادی را چنان بیازارد"(ص:18).

 3.روانشناختی حیوانات

 شخصیت اصلی این داستان یک میمون است و می توان این داستان را در جرگه ی داستان هایی قرار داد که مربوط به حیوانات می باشد.اما آن چیز که این  داستان را با دیگر داستان های حیوانی مجزا می سازد این می باشد که در این داستان نویسنده  حالات مخصوص انسان را برای حیوان بکار نبرده و حیوان را در جایگاه انسانی قرار نداده است.بلکه  نویسنده خود را در درون حیوان قرار داده و حالات و احساسات او را طوری بیان می دارد که عین رفتارها و احساسات حیوان می باشد و هیچ گونه دخالتی از سوی نویسنده در حالات و احساسات حیوان برده نمی شود.به بیان دیگر،نویسنده به روانشناختی حیوانات پرداخته است و از رفتارها و احساسات حیوانات در شرایط و مواقع مختلف آگاه بوده است.از میان ویژگی های مختص حیوانات که نویسنده در داستان خود به  به آن اشاره کرده است می توان یک نمونه را بیان داشت:

 حیواناتی که برای مدتی با انسان زندگی کرده اند به انسان نیازمند می شوند و زندگی خودرا محتاج آنان می دانند و حتی اگر این انسان بدترین بدی ها را به حیوان خود کرده باشد، اما باز حیوان در نهایت بسوی صاحب خود باز می گردد.به عبارت دیگر باید گفت که مخمل  پس از فرار و آزادی از دست صاحب بی رحمش دوباره به سوی او باز می گردد و نمی تواند بدون او  حتی با وجود بی رحمی هایش زندگی کنند .

با توجه به این نکته می توان نتیجه گرفت که از ویژگیهای حیوانات این می باشد که برای برطرف کردن نیازی همچون گرسنگی و نیازهای دیگر حاضرند تن به هر بی رحمی و قساوتی از طرف صاحبشان دهند.در داستان سپید دندان جک لندن نیز  سپید دندان چنین ویژگی ای دارد و  سپید دندان به قدری با محیط انسانی خو کرده بود که پس از آزادی حیران و ویران گشته بود و دوباره پیش صاحبش برگشت و دوباره مورد آزار و اذیت قرار گرفت بطوریکه صاحبش بازای شراب سپید دندان را به صاحبی بی رحم و وحشتی تر فروخت.همچنین حیوان داستان هدایت در سگ ولگرد نیز به نوعی همین ویژگی را دارد.درست است که حیوان هدایت مورد محبت صاحبش بوده است، اما با اینکه صاحبش او را در خیابان ول کرده و به دنبال او نیامده است (نوعی بی رحمی) حیوان همچنان آرزوی بازگشت به سوی صاحب اصلی خود را دارد تا نیازهایی همچون گرسنگی را برطرف سازد.اگر به افرادی که دارای حیوانی می باشند نگاهی بیندازیم خواهیم دید که اگرچه حیوان از صاحب خود کتک می خورد و اگرچه ممکن است در مقابل صاحب خود جبهه ای بگیرد و سرکش شود،اما در نهایت امر این حیوان است که تسلیم صاحب خود می شود چون انسان او را محتاج به خود کرده است.

 بنابراین، در داستان "انتری که لوطیش مرده بود" زنجیر بسته شده به مخمل  نیز می تواند بیانگر این امر است که حیوانات همواره اسیر صاحبان "یعنی افراد بی رحم" خواهند بود چه زنجیر به میخی در زمین بسته باشد و چه نباشد، چون در هر صورت این زنجیر به حیوان بسته شده است و مانع آزادی او می شود.در این داستان حیوان به سوی صاحبش باز می گردد، چون توانایی آنرا ندارد که از دست صاحب بکلی آزاد شود و چون صاحبش تمام توانایی های او را از بین برده است . این عدم توانایی به حدی گسترش یافت که حتی قبل از اینکه انتر از صاحبش دور شود از جسد او یاری می جست:

"ازش یاری میجست. می خواست بیدارش کند، سپس با ناامیدی آهسته از جایش پا شد و به لوطیش پشت کرد و رو به دشت راه افتاد"(ص: 15).

4.رفتار نامناسب انسان نسبت به حیوان

همانطور که پیشتر بیان شده است در داستان چوبک کشمکش میان انسان و حیوان وجود داشته است و در این کشمکش حیوان بجز در یک مورد نقش فعال داشته و در موارد دیگر همواره نقش مجهول داشته و این انسان بوده است که او را مورد آزار و اذیت قرار داده است.  آن یک موردی که حیوان در کشمکش نقش فعال پیدا کرده است مربوط به دیدار او با چوپان جوان بوده است و این چوپان بوده است که کشمکش را آغاز کرده است و حیوان،مخمل، برای دفاع از خود به چوپان جوان حمله کرده است.این جملات بیانگر رفتار نامناسب و به نوعی بیرحمی انسان نسبت به حیوان می باشد.تأثیر این بی رحمی حتی بعد از مرگ لوطی نیز پا بر جا بود ،چون صاحب حیوان را به زنجیری بسته بود و همانطور که چوبک بیان می دارد :

 "مرگ لوطی به او آزادی نداده بود، فرار هم نکرده بود. تنها فشار و وزن زنجیر زیادتر شده بود، او در دایره ای چرخ می خورد که نمی دانست از کجای محیطی شروع کرده و چند بار از جایگاه شروع گذشته ، همیشه سر جای خودش و در یک نقطه در جا می زند"(ص:23).

 به خدمت گرفتن انسان ها از حیوانات و دورکردنشان از محیطی طبیعشان علت همین ناتوانی حیوان به دوری از صاحب بی رحم است. حقارت این حیوان به حدی می رسد که از  لاشه ی صاحبش کمک می خواهد. البته در مقابل  این انسان چماق به دست  ،   در این داستان تبردارها  ، حیوان مجبور است که حتی از لاشه ای کمک مساعدت کند.

"دو تا زغال کش دهانی با دو تبر گنده که رو دوششان بود از دور به سوی مخمل و بلوط کشیده و لوطی مرده پیش میامدند. مخمل از دیدن آن ها سخت هراسید، اما لوطیش پهلویش بود. با التماس به لاشه ی لوطیش نگاه کرد و چند صدای بریده تو گلویش غرغره می کرد "(ص:23).

 حیوان داستان بقدری از انسان ها سخاوت و بی رحمی دیده بود  که هر انسانی در نظر او تهدیدی برایش بود.انتر از ترس انسان تبر به دست  به حدی به وحشت افتاد که

 "عاصی شد دیوانه وار خم شد و زنجیرش را گاز گرفت و آنرا با خشم تلخی جوید و حلقه های آن زیر دندانش صدا می کرد و دندانهایش را خرد می کرد. از زور خشم چشمانش گرد و گشاد شده بود، درد آرواره ها را از یاد برده بود و زنجیر را دیوانه وار می جوید. خون و ریزه های دندان از دهنش با کف بیرون زده بود ناله می کرد و به هوا می جست و صداهای دردناک خام تو حلقش غرغره می شد" (ص: 24).

این رفتار نامناسب  نسبت به حیوانات را می توان در داستان هایی همچون سگ ولگرد صادق هدایت و سپید دندان جک لندن یافت (برای اطلاعات بیشتر رجوع کنید به مقاله ی سگ ولگرد و سپید دتدان نوشته ی نگارنده )

-------------

منابع:

چوبک،صادق(1328)، انتری که لوطیش مرده بود،

http://ketabnak.com/comment.php?dlid=146

صداقت رستمی،مصطفی (1391)، سگ ولگرد و سپید دندان، ماهنامه ی گلستانه، تیر 91 ،شماره 119

هدایت،صادق (1321)، سگ ولگرد

www.sokhan.com/hedayat/sag_velgard.pdf


1. برای نمونه می توانید به مقاله ی نگارنده تحت عنوان "سگ ولگرد و سپید دندان" ، ماهنامه گلستانه، تیر 91، رجوع کنید.در این مقاله نگارنده دو داستان سگ ولگرد و سپید دندان، نوشته ی جک لندن، را مقایسه کرده و به ویژگی های مشترکشان پی برده است.یکی از این ویژگی های مشترک این می باشد که هر دو نویسینده از روان شناختی حیوانات استفاده کرده اند.

             

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است