نقد آثار دیگران

داستان نویسی عمران صلاحی - لیلا صادقی

 

حتي اگر از داستان بيرون رفته باشد

عمران صلاحي داستان نويس

   به گفته مونتي پيتون، «بهترين طنز،‌ آني است كه نتوان تحليلش كرد.»

    شخصيت هاي اين داستان درست همان هايي هستند كه شما فكر مي كنيد، اما در لايه اي از طنز و شوخي. در لايه اي از استعاره ها و تمثيل هايي كه همه بازسازي داستان هاي قديم هستند، اما به زباني جديد. عمران صلاحي داستان نويس، شخصيت اصلي داستان ما است كه هميشه همه را دور خودش جمع مي كند حتي اگر از داستان بيرون رفته باشد. كسي كه با بيرون رفتنش زاويه ديد هم عوض شده و داستان اصلي همان قصه اي مي شود كه بيرون از اين داستان روايت مي شود و ما را به حاشيه مي برد. داستاني درباره گلي كه توي خواب چيده مي شود و عطرش به صورت موسيقي پخش مي شود. عمران صلاحي عجيب ترين گل دنيا را از يكي از خواب هايش چيده بود و به عالم بيداري آورده بود و همين باعث دردسرش شد. اين گل قريحه هنري او بود كه در زمينه طنز، شعر، داستان، رمان، حكايت، كاريكاتور، فيلم نامه و آثار تحقيقي او به بيداري آورده شد و باعث شد كه از او هنرمندي بسازد نه متعلق به خواب ها و نه بيداري ها. شايد چيزي بين اين دو. عمران داستان نويس در پي آن بود كه بداند اين گل ناياب توي چه آب و خاكي تر و تازه مي ماند، شايد عمران صلاحي تنها براي همين مي نوشت. عطر موسيقي اين عجيب ترين گل دنيا مي پيچد توي سالن و مخاطب هايش نفس عميقي مي كشند.

    گلي كه عمران از توي خواب هايش چيده بود، مي بايست توي زميني كاشته مي شد كه ما خواب مي ديديم. كه اگر اين زمين را پيدا نمي كرد، اين گل از بين مي رفت. اگر زمين زير آب رفته بود، شايد مي توانستيم كاري بكنيم، اما حالا كه آب آمده روي زمين ما، كاري از دست كسي ساخته نيست.

    مخاطب هايي كه شخصيت هاي داستان هاي او هستند، با ديدن خودشان در آينه صيقلي داستان از خنده روده بر مي شوند. از آنجا كه زبان، بازتاب اجتماع است، زبان داستان هاي او تناقض هايي را كنار هم مي چيند كه خنده دار اند. "خوردن قرص هايي كه ژاپني ها اختراع كرده اند براي ديدن خواب نان". "قرص هاي گران"، خواب "نان خامه اي" را به ارمغان مي آورند و "قرص هاي ارزان" خواب "نان بيات". "قرص هايي كه بمب و موشك را در خواب به خيار و بادمجان تبديل مي كنند و صداي تاجرها و محتكرها" را در مي آورند، چون ديگر كسي خيار و بادمجان نمي خرد". زبان داستاني او به گونه اي است كه با ارجاع استعاري به جامعه خود برمي گردد و به بيان دردها، معضلات و بحران هويتي انسان هايي مي پردازد كه در داستان خنده دار اند و در بيرون از داستان ترحم انگيز، غم انگيز و همه انگيزهاي ديگري كه دل را آشوب مي كنند. با تأويل اين تناقض هاي زباني، تصوير جامعه اي ساخته مي شود كه بايد به بدبختي هايش خنديد، براي تحمل بدبختي خنده لازم است و داستان هاي او بازتاب دهنده انواع بحران در لايه هاي اجتماع است. اجتماعي از افرادي كه دچار بحران مالي، ارتباطي، ذهني، هويتي و اجتماعي هستند و مي توانند بحران خود را صادر كنند، براي تسكين اين همه تناقض بايد خنديد. در داستان هاي عمران به همه دنيا مي شود خنديد. اما در پس اين خنده شايد گريه مردي باشد در آب. مردي كه براي ديده نشدن اشك هايش سرش را زير آب مي گيرد و خود را در خنده ديگران غرق مي كند. عمران پند نمي دهد. انتقاد نمي كند و تنها با كنار هم چيدن تصويرهاي واقع گرايانه، چهره اي از خودمان را در قاب يك داستان به خودمان نشان مي دهد كه تا به حال به آن نگاه نكرده ايم. شخصيت هاي داستان او توصيف نمي شوند، يعني نيازي به توصيف شدن ندارند، چرا كه با شنيدن دست گل هايي كه به آب مي دهند، مي توانيم به شخصيت آن ها و طرز فكرشان پي ببريم. سوژه داستاني او گاهي يك بازي زباني است، چنانكه تهران را به صورت ته ران مي بيند و دارالخلافه را به صورت مركز خلافكاري، گاهي يك عبارت زباني به صورت يك نقيضه سر به سر خواننده مي گذارد، مثلاً حل شدن مشكلات اجتماعي به معني گسترش يافتن آن ها مثل حل شدن شكر در آب، كه به نوعي گسترش طعم شكر در آب است. گاهي يك واقعيت تاريخي به صورت روايتي جديد بازسازي مي شود، مثل تاريخچه مختصر توسعه شهر تهران، گاهي يكي از شخصيت هاي معروف يا يكي از آدم هايي كه متعارف بودنشان، نوعي تعارف است، به زير سؤال برده مي شوند و گاهي هم توجيه يك عمل نامتعارف بواسطه يك نظريه علمي، مانند عدم وجود جاذبه زمين در برخي نقاط كه باعث بالا رفتن مردم از ديوار همسايه مي شود. داستان هاي طنز آميز او به گونه اي است كه هر مخاطبي بنا به بافت اجتماعي، فرهنگي، فردي و سياسي خود به نوعي دست به تفسير داستان مي زند. اين داستان ها را مي توان داستان موقعيت خواند كه به شدت بافت محورند مانند زبان، چنانكه هر فردي با بافت هويتي، اجتماعي و جغرافيايي خاصي كه دارد، به گونه اي متفاوت از ديگران به تفسير و توليد معني مي پردازد و به اندازه همه افرادي كه يك اثر را مي خوانند، تكثر معنايي ايجاد مي شود. كسي داستان ها را سياسي برداشت مي كند و كس ديگري اجتماعي. اما آنچه درباب داستان هاي عمران صلاحي حايز اهميت است، زبان اوست كه فضاهاي داستاني او را مي سازد، باعث توليد طنز مي شود و با چيدمان واژگاني، نقض اصول چهارگانه شكل گيري ارتباط، شگردهاي آوايي _ واژگاني، كاربرد استعاره و مجاز به چهره پردازي و خنده پردازي دست مي زند. چنانچه با هماوايي كلنگ و تفنگ عبارتي مي سازد كه بي لياقتي يكي از شخصيت هاي تاريخي را تداعي مي كند: «آقامحمد خان قاجار به جاي تير و تفنگ، بيل و كلنگ به دست مردم مي دهد.» و يا با تغيير جايگاه يك واج يا جايگزيني آن با واجي ديگر، معنا را به كل تغيير مي دهد، مثل رئاليسم به صورت رياليسم. همچنين كنش طنز گونه بواسطه ابهام هاي واژگاني در زبان او متبلور مي شود، مثل برخورد كردن اداره راهنمايي رانندگي با متخلفان و نيز برخورد كردن ماشين ها با هم. در واقع طنز زباني و موقعيتي سنگ بناي طرح هاي داستاني او را مي سازد كه خطاي گفتار بواسطه افكار سركوب شده در ناخودآگاه فعال مي شود و به منزله وسيله اي براي پنهان كردن احساسات و افكار در متن، انرژي ساكن مخاطب را آزاد مي كند. اما اين هدف متن نيست، بلكه يكي از پيامدهاي كنش خواندن متن است كه البته در پس اين خنده، گريه اي نهفته است. گريه اي براي گلي كه در رمان «شايد باور نكنيم» يا همان «عطر گل سرخ» جايي براي زنده بودن ندارد. و اين گل همانند تمام سوژه هايي كه در داستان هاي عمران صلاحي به كار مي روند، يك عنصر استعاري است براي آرزوهاي سركوب شده فرد. گلي كه نه خاكي براي روييدن دارد و نه امكانات مناسبي كه در آن رشد كند. همينجاست كه «ناگهان در شيشه گل بسته مي شود و عطر موسيقي هم قطع مي شود.»

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است