نقد آثار دیگران

چراغ ها را من خاموش می کنم (زویا پیرزاد) - ليلا صادقي

 

           چراغ ها را چه كسي خاموش مي كند؟                                    

    در طرح روي جلد، گويي نمايي از خياباني ارائه داده شده است كه كلاريس در فصل 28 كتاب در آن قدم مي زده است و اين داستان در 50 فصل كوتاه خواننده را همچنان تا لحظه آخر با خود مي كشد، چنانكه گارسيا ماركز مي گويد: « نوشتن يك جور هيپنوتيسم است. اگر موفقيت آميز باشد، نويسنده خواننده را هيپنويسم كرده است. هرجا نويسنده تپق بزند، خواننده از خواب بيدار مي شود، از هيپنوتيسم بيرون مي آيد و از خواندن دست مي كشد. اگر نثر لنگ بزند، خواننده رهايتان مي كند. بايد با پرداختن به جزئيات ظريف، به تك تك كلمات، خواننده را در هيپنوتيسم نگه داشت. اين عملي است مداوم كه طي آن خواننده را با صحبت و ريتم مسموم مي كنيد.» (روياي نوشتن/ترجمه مژده دقيقي/نشرجهان كتاب/ ص53)

اكنون با اين بررسي مي خواهيم بدانيم راز نويسنده در خواب كردن و يا از خواب پراندن خواننده چگونه بوده است؟

  1. فصل هاي كوتاه
  2. پايان بندي هر فصل
  3. روابط ميان شخصيت هاي داستان
  4. زبان ذهني و عيني
  5. كل داستان، يك ميني مال

 

 

 

  • فصل هاي كوتاه:

50 فصل كوتاه بنا به اقتضاي داستاني خود كه هر كدام بُرشي كوتاه از زندگي روزمره است، داستاني با 293 صفحه مي سازد كه انگار دويست و نود سه بار پلكي برهم زده مي شود. حوادث داستاني گذرا و سيالند و هر كدام داراي آنيت هاي متني خود هستند، بدين معنا كه گويي با پيش رفتن متن، داستان پيش مي رود. در واقع، اين فصل هاي كوتاه به خواننده كمك مي كنند كه بتواند در نشست هاي مختلف داستان را دنبال كند. البته با ورود به هر فصل، وارد داستان جديدي نمي شويم و همان روزمرگي و يكنواختي زندگي شخصيت اصلي داستان توصيف مي شود. خواننده در هر لحظه منتظر اتفاق غير منتظره اي است كه پيش نمي آيد. گرهي نيست كه براي باز كردنش به تقلا بيفتد و يا جايي كه وارد داستان شود. خواننده هيچ كجا وارد داستان نمي شود و در طول زندگي يكنواخت كلاريس، شاهد بيروني وقايعي است كه براي او پيش مي آيد و از اينكه نويسنده و شخصيت اصلي چطور خودشان را پشت پرده احساساتشان پنهان مي كنند، شگفت زده مي شود. كلاريس حتا به خود اجازه نمي دهد كه درباره هوس و رابطه دلخواه ولي ممنوعه اي كه در ذهن خود با اميل پرورش داده بود، با خواننده صحبت كند. كلاريس از خوانندگانش مي ترسد و فقط از آن چيزهايي حرف مي زند كه خواننده ممكن بود به عنوان يك شخصيت بيروني ناظر آن باشد. مي شود گفت كه اين فصل هاي كوتاه، راه خواننده را در به پايان بردن داستان، كوتاه مي كنند، و از طرف ديگر، با توصيف و ارائه تصاوير قابل پيش بيني كه ذهن خواننده را تنبل مي كند، امكان خوانش هاي چندگانه را پايين مي آورد، و تقريباً اكثريت خوانندگان را متفق القول مي كند.

  • پايان بندي هر فصل:

هر فصل تقريباً به عنوان يك روز تلقي مي شود و با پايان هر فصل و آغاز فصلي ديگر، انگار كسي شب خوابيده است و صبح با ادامه ماجراهاي روز قبل به طوري كه مي گويد امروز روز ديگري است، از خواب بيدار مي شود. به نظر مي رسد كه رمان توصيف 50 روز روزمرگي خانواده اي است كه به دليل فصل هاي كوتاه و جمله هاي كوتاه و خبري، خواننده را با سرعت هر چه بيشتر به پايان داستان مي كشاند. با توجه به جمله هاي پاياني هر فصل، راز كشش داستاني براي خواننده متن روشن مي شود كه از 50 جمله، فقط 12 جمله هستند كه نشانه حرف پاياني در آنها ديده مي شود و بقيه جمله ها گويا ادامه دارند و يا از وسط يك داستان برداشته شده اند. با در كنار هم گذاشتن اين 50 جمله پاياني، يك داستان شكل مي گيرد و در جمله ها كمتر نشانه اي از تمام شدگي ديده مي شود كه اين خود موجب مي شود كه خواننده در هر فصل كوتاه كه وقت او را چندان نمي گيرد، تا بخواهد تصميم بگيرد كه كتاب را زمين بگذارد يا نه، به آخر فصل برسد و جمله پاياني به شكلي وسوسه انگيز او را به فصل بعد مي كشاند. اين 12 جمله نيز تنها نشانه اي سمبليك از پايان در خود دارند و خود پايان دهنده فصل نيستند، از جمله: «رفتم طرف در و چراغ نشيمن را خاموش كردم» (ص24) كه خاموشي نمادي از تمام شدن يك روز است و يا «در را پشت سرشان بستم و نفس بلندي كشيدم» (43). برخي از اين جمله ها عبارتند از: «خيلي كوتاه تر از خانم سيمونيان نبود و ادا در آوردنش مثل هميشه شاهكار بود»(1)/ «فكر كردم تابستاني كه رفته بوديم نماگرد مادر چه تند راه مي رفت»(3)/ «هيچ شكلي كه كوچك ترين شباهتي به سرو داشته باشد نديدم»(4)/ «حتي نپرسيد پنج شنبه شب برنامه اي داريم يه نه»(5)/ «صداي بچه ها در نيامد و نيم ساعت بعد كه به اتاق ها سر زدم هر سه خواب بودند و ايش بغل آرمينه بود»(7)/ «شاخه هاي درخت بيد خم بود روي تاب فلزي و بوته گل سرخ غنچه هاي تازه داده بود»(8)/ «جمعه ها رفتن به قنادي نگرو و خريدن نان خامه يي تازه براي آليس از كليسا رفتن روزهاي يكشنبه واجب تر بود»(9)/ «دعواهاي جدي يا شوخي مادر و آليس بهترين راه خندان دوقلوها بود»(10)/

  • روابط ميان شخصيت هاي داستان:

داستاني از نيمه با ورود همسايه اي جديد به زندگي شخصيت هاي اصلي آغاز مي شود و با رفتن آن همسايه از داستان، داستان نيز در نيمه رها مي شود. گويا ظاهراً داستان درباره كلاريس و آرتوش و دوقلوها و پسرشان بوده است و همه حوادث پيرامون آنها گذشته، حتا روايت اول شخص و زاويه ديد كلاريس در داستان چنان جريان دارد كه خواننده متقاعد مي شود كه داستان حديث النفس كلاريس است. اما داستان در واقع درباره او نيست، و ورود نابهنگام همسايه اي ماجرا آفرين آغاز و روند و پايان داستان را مي سازد، كه هر فصل بوسيله حضور يكي از سه تن اعضاي خانواده سيمونيان (همسايه) شكل مي گيرد. هر كدام از اعضاي اين خانواده تازه وارد، شخصيت مكمل چندي از شخصيت هاي داستان و روابط داستاني به شمار مي آيند. اميل در برابر كلاريس، آليس، ويولت،  قرار دارد كه با مطرح شدن هر كدام از اين افراد، شخصيت هاي ديگري نيز وارد داستان مي شوند، از جمله يوپ در كنار آليس، و نينا در رابطه با كلاريس و ويولت. الميرا سيمونيان، مادر و مادر بزرگ، شخصيت مكمل اكثر شخصيت هاي داستان است كه درباره او فكر مي كنند، حرف مي زنند و يا قضاوت مي كنند، و اميلي شخصيت مكمل آرمينه، آرسينه، آرمن، مي باشد. به نظر مي رسد، شخصيت مكمل و شخصيت اصلي در اين داستان رابطه تقابلي معكوس پيدا مي كنند: آنكه موجب شناخته شدن ديگران مي شود، شخصيت مكمل ظاهري، اما شخصيت اصلي باطني (پنهان) است.

    شگردي كه در اين رمان بكار رفته است، مثلث زير ساختي روابط داستاني است كه رو ساختي كاملاً متفاوت از زير ساخت ارائه مي دهد. اين مثلث در رو ساخت تكثير مي شود و در زير ساخت به نقطه وحدت الميرا سيمونيان ميرسد كه اميل و اميلي نيز تكثير و يا شخصيت مقابل او به شمار مي آيند. البته، بايد متذكر شد كه نكته ضعف و قوت داستان در يك جا قرار دارد. درست همين نكته كه شگرد داستان مي توانست باشد، معلق مي ماند و تكليف داستان روشن نمي شود كه چرا خانواده سيمونيان از چنين اهميتي برخوردارند كه داستان با آنها آغاز و پايان مي يابد و همه حوادث نيز گرد آنها مي گردد. در واقع، زاويه ديد كلاريس، تنها به حديث نفس خود نمي پردازد، بلكه نقل قول مي كند و ديگران را نه با تصور خود بلكه به گونه اي آگاه كل تصوير مي كند، در صورتي كه خواننده مي داند كه بايد پاي حرف هاي يك راوي به نام كلاريس بنشيند. در اينجاست كه روايت و فضاسازي با هم جور در نمي آيند و روايت در يك مسير پيش مي رود و فضا سازي در مسيري جدا و اين دو نقطه تلاقي ندارند. به اين معني كه، همچنان روايت از جانب كلاريس است، اما مسئله رمان او نيست و او يكي از مسائل رمان است. پس چرا به ديگر شخصيت ها ارجحيت دارد و قدرت روايت به دست او داده مي شود.

 

  • زبان ذهني و عيني:

زبان ذهني به زباني گفته مي شود كه تفكرات و حركات ذهني، در زبان نمودار شود و زبان خود نوعي تكثير روايت داستاني باشد، چنانكه با حذف زبان تقريباً داستان نيز از بين مي رود، چرا كه داستان در زبان روايت ميشود و همراه و همزمان با خوانش زباني، داستان اتفاق مي افتد و متن همچنان حضور دارد. زبان عيني به زباني گفته مي شود كه چشم خواننده را براي رساندن به موضوع اصلي و هسته داستاني حركت مي دهد، و پس از خوانده شـدن متن، غياب متن و حضـور مضمون ايجاد مي شـود. براي قـرار گرفتن اين رمان در يكي از اين دو طبقـه بندي، متن كوتاهي از كتاب را حاضر مي كنيم: «پريد وسط حرفم. «امروز سه شنبه است.» هول شدم. «ديروز تلفن كرد كه نمي تواند بيايد چون ــ». باز پريد وسط حرفم. «شما كه گفتيد تلفن ندارد؟» داشتم منفجر مي شدم. «پسرش تلفن كرد.» » ص84 . با توجه به اين بريده متني، مي بينيم كه وسط حرف پريدن اجرا شده است، اما بلافاصله بعد از آن جمله توصيفي «داشتم منفجر مي شدم» مي آيد. جملات توصيفي از اجراهاي متني مي كاهند و به زبان عينيت مي بخشند. و در جاي ديگر مي بينيم: «با صداي روشن شدن ماشين چشم ها را باز كردم. اما تا آرتوش دنده عقب از گاراژ بيرون نرفت و توي خيابان نپيچيد و صداي ماشين دور نشد، نگفتم «خدايا، متشكرم.» » ص167. به طور كلي جملاتي كه راوي از زاويه ديد اول شخص خود نقل مي كند، جنبه بيروني دارد و ما از درون راوي بوسيله حركات بيروني او و يا حرف هاي او آگاه مي شويم. هيچگاه ريتم ها با تپش قلب راوي و يا بهت و سكوت او تغيير نميكند و داستان آهنگ خاص خود را مينوازد و در اين نمونه اي كه آورده شد مي بينيم كه با توصيف رفتن شوهر و جمله اي كه هنوز گفته نشده، ولي راوي پيشاپيش آن را در زبان عينيت مي بخشد، پي به حالت دروني زن داستان مي بريم. اما اينگونه عدم اجراي عامدانه را نمي توان خصيصه سبكي دانست، بلكه عدم نكته سنجي درباره زبانيت داستان است كه راوي و خواننده را از دال هاي سطح زبان به مدلول هاي سطح داستان مي رساند و اين همان نگارش نيمه سنتي داستاني است كه در ادبيات معمول است؛ اما نبايد جذابيت هاي زبان ـ داستاني را فراموش كرد كه گاهي زبان به سمت ذهنيت حركت مي كند.

  • كل داستان، يك ميني مال:

كل داستان يعني: «چراغ ها را چه كسي خاموش مي كند؟» و آنكه چراغ ها را خاموش مي كند، كسي است كه براي نشان دادن اين مسئوليت خطيرش به داستان پردازي مي پردازد. روابط چندگانه، مثلث هاي داستاني را تشكيل مي دهد و نشان مي دهد كه احتمالاً در هر خانواده اي كسي هست كه هميشه او چراغ ها را خاموش مي كند. يعني آخرين نفري كه رفتن همه اعضاي خانه را به اتاق خواب منتظر مي شود و بعد با ايجاد خاموشي ـ و نه روشني، چرا كه هر كسي ممكن است چراغ ها را روشن كند ـ تمام شدن روزها را بهتر و دقيق تر از سايرين درك مي كند و چنين شخصيتي در هر خانواده، شايستگي داستاني شدن (ماندگاري) را دارد، چرا كه زاويه ديد او همه را در برمي گيرد، ورود و خروج همه افراد خانه را مي بيند و اوست كه در خانه مي ماند؛پس مركزيت روايت برعهده او ميتواند قرار بگيرد و به همين دليل زبان عيني داستان تكميل كننده بخش روايت متمركز است. چرا كه اگر راوي شخصي بود كه شخصيت هاي داستان را پيش رو نداشت، مي بايست در ذهن خود آنها را بسازد، و زبان نيز به ذهني شدن نزديك ميشد، ولي با جايگاه روايتي اين داستان، زبان عيني درقالب روايت متمركز ظاهر مي شود و خاموشي چراغ ها، داستان عيني مني مي شود كه تكثير پذير است.

 

---

صادقی، لیلا (1380)، چراغ ها را چه كسي خاموش مي كند؟ (چراغ ها را من خاموش مي كنم، زويا پيرزاد)، مجله بيدار


نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است