نقد آثار دیگران

خواب زمستاني (گلی ترقی) - لیلا صادقی

روزنامه ح‍ی‍ات‌ ن‍و، 1380 (۴ م‍رداد): ص‌ ۶ ض‍م‍ی‍م‍ه‌

 

این فقط یک شب پیرمرد بود

 

    خواب زمستاني، داستاني است از گلي ترقي در 137 صفحه و تشكيل شده از 10 فصل. داستان، مرور خاطرات پيرمردي است كه از دوران مدرسه با چند تا از همكلاسي هايش كه باهم بزرگ شده اند، عهد كرده اند تا آخر عمر با هم باشند. او حالا پير شده و مثل هر روزش، تك و تنها، توي اتاقش نشسته و به انتظار كسي است كه به ديدنش بيايد، ولي جز صداي باد و سوت پاسبان و جويدن موش ها، هيچ صداي ديگري سراغش نمي آيد. او سراغ خاطرات روزهاي جواني و دوستي هاي گذشته مي رود. سراغ تمام ساعت هاي 8 در طول زندگيش و در هر فصل زندگي يكي از رفقايش را حكايت مي كند.

    زبان گلي ترقي، به عقيده نگارنده ، شيشه اي است كه ماوراي آن پيداست. ماوراي آن كه حقايق زندگي نشسته و چشم هايش را به چشم هاي خواننده دوخته و از او چشم بر نمي دارد. اين به اين معنا نيست كه زبان هويتي ندارد، و فقط انتقال دهنده معناست، برعكس، زبان او انعكاس دهنده نور و داراي خاصيت بينندگي است. معنا وراي آن نشسته و به ياري زبان، ارائه مي شود. تركيب جملات و انتخاب كلمات از شاخصه هاي زبان گلي ترقي است كه تار و پود كلامش را از آن دارد. تشبيهات و صحنه سازي از حالت هاي روحي و دروني از ديگر شاخصه هاي كلام اوست. در بررسي داستان هاي گلي ترقي، مي توان دو ارزش را برايش مسجل دانست:

يكي رويه داستان پردازي و ديگري زبان متمايز.

  1. معمولاً در داستان هايش، دوراني سپري شده مورد بررسي قرار مي گيرد كه به شيوه اي ذهني و دروني است. (از علل موفق بودن او در ارايه اين نوع ساختار، ارتباط زبان با روند داستان پردازي است. نوع زبان به گونه اي خاطره گونه و رونده است. جمله ها كوتاه و گذرنده.) معنايي كه جمله ها حملش مي كنند، بيشتر از نوع خيال پردازانه و توصيف دغدغه ها و حالات دروني است كه دوران گذشته اغلب روان شناسي خاص خود را مي طلبد كه نويسنده آن را به خوبي به كار مي گيرد (داستان حياتي ذهني دارد):

    «گوش مي دهم. صداي در مي آيد، صداي پا، صداي حرف پشت پنجره. شايد يك نفر به ديدنم آمده. دنبال عصايم مي گردم، دنبال كفش هايم، دنبال عينكم. كي ياد من كرده؟ كي؟ مهم نيست. اصلاً مهم نيست. حتا اگر غريبه اي باشد كه اشتباهي آمده راهش مي دهم و امشب نگه اش مي دارم» ص 3.

    «دريا غريبه و بي تفاوت نگاهش مي كرد. حتا تكان هم نمي خورد. انگار، انباشته از يك خاموشي بزرگ بود، لبريز از سكوتي جادوئي.» ص 126

    اغلب، صحنه سازي هاي زباني به شكلي است كه با موضوع در ارتباط است. به عنوان مثال، وقتي قرار است شيرين خانم توي دريا غرق شود و آقاي هاشمي در حاليكه او را وسط آب   مي بيند، متوجه غرق شدن او نمي شود، صحنه به شكل هراسناك و بعد خاموش و راكد، به وسيله جزئيات عناصر داستاني تصوير مي شود و كلمه هاي انتخاب شده با موضوع در وحدتند.

    «آقاي هاشمي بلند شد. ايستاد. رفت جلوتر، باز هم جلوتر. دريا خودش را روي ساحل   مي ريخت و بر مي گشت. دريا كلافه بود. پرنده ها جيغ مي كشيدند. پرنده ها لاي شاخه ها ديوانه شده بودند. خم شد و از آب دريا به صورتش زد»  ص 123.

    نسبت كلمه كلافه به دريا، جيغ و ديوانگي به پرنده ها از جمله نمونه هاي اين مبحث است. انگار تمام عناصر طبيعي و داستاني در اتحاد براي بيان نويسنده اند و ناخواسته تعبيرهاي گوناگوني از يك حادثه در داستان روايت مي شود. غرق شدن كه نشان دهنده حادثه اي بد است با عكس العمل پرنده ها و باد و دريا يك مفهوم دارند ولي با بيان هاي مختلف.

    گره ها و طرح و توطئه نيز در آخرين لحظات، در دقايقي كه نفس خواننده بند آمده،ناگهان بازمي شود و خواننده را به فصل بعد هول مي دهد. از جمله بخش 8 كه مربوط به آقاي جليلي است، تا لحظه هاي آخر خواننده را جستجوگر باقي مي گذارد تا علت بستن دست و پا و دهان آقاي جليلي به وسيله خانواده و دوستانش را بداند. كه اين جاذبه نه تنها به واسطه گره گشايي به موقع، بلكه به بركت زبان گره گشاست.

  1. زبان متمايز: زباني يكدست و روان. انگار كلمه ها قبل از نوشته شدن، سري به كارگاه نجاري مي زنند و سمباده مي شوند. كلمه ها همه از نوع همديگرند و حتا اگر متضاد باشند، چنان در كنار هم قرار مي گيرند كه انگار مترادفند. زبان ريلي است براي حركت معناي مسافر. قطار (قالب) چه خالي باشد، چه با دو مسافر و چه انبوهي از مسافران.

    «ايستاد. برف توي چشم هايش مي رفت، روي سرش نشسته بود، روي شانه هايش، روي سراپايش. چراغ ها، پشت پرده ها تك تك خاموش مي شدند. شهر، مثل ته مانده قصه اي فراموش شده، آن دورها نفس مي كشيد، آن قدر دور كه انگار خيالي بيش نبود. گوش داد، صدايي نبود جز همهمه اي خفيف پشت تاريكي و قدم هايي كه از پشت سر، آرام آرام، نزديك مي شدند» ص 27.

    احساسات دروني شخصيت هاي داستان اغلب با حرف هايي كه خودشان توي فكر خودشان مي زنند (سير ذهني داستان)، روشن مي شود. زبان مستقيماً معناي كامل را بيان نمي كند و نيمه ديگر معنا، از طريق همنشيني كلمات به دست مي آيد:

    «موشي دارد گوشه ي تشك را مي جود. اين حوالي يك گربه بود. صدايش را مي شنيدم. از وقتي سرد شده پيدايش نيست. فردا مي روم بيرون و چند تا تله مي خرم. گربه ي همسايه را هم خبر مي كنم… » ص137.

    راوي به دليل عجز و از كار افتادگي به گوشه اتاق افتاده و هيچ كاري انجام نمي دهد جز فكر كردن. حتا نا ندارد كه از پس موش ها بر بيايد و در واقع كار امروز را به فردا مي اندازد. فردايي كه دلش مي خواهد وجود نداشته باشد. به خودش براي عمر كردن تا تابستان وقت مي دهد، ولي هر لحظه از زندگيش را لحظه آخر مي داند و تابستان را براي دلداري خودش مي گويد. با تمام شدن داستان، تازه داستان ديگري شروع مي شود، كه اين داستان، فقط مربوط به يك شب پير مرد بود. معلوم نيست كه شب هاي ديگر چه فكرهايي، داستان شود و اگر شب آخرش باشد، پس از مرگش داستان هايي خواهد بود. شايد وارثاني باشند. كساني كه مي توانستند در زمان حيات به ديدنش بيايند و بسيار حوادث ديگر كه داستان با پايان خود، آنها را آغاز مي كند و ما با اين نوشته، نوشته هاي ديگر را.

 

 


نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است