یادداشت

تأملی درباب دموکراسی و ادبیات - حامد داراب

 

حامد داراب

 

 

 

“اغلب می‌شنوم که می‌گویند کفگیر رمان به ته دیگ خورده است. برداشت من عکس این است: رمان در طول تاریخ خود هنوز بسیاری از امکانات خود را به دست نیاورده، بسیاری از فرصت‌های بزرگ را کشف نکرده، بسیاری راه‌‌ها را به دست فراموشی سپرده، و نداها را ناشنوده گذاشته”.

میلان کوندرا. مقدمه‌ای بر یک واریاسیون. پاریس ژوییه‌ی 1981

 

ریچارد زینمان[1]، در مقاله‌ی معروف خود، که برای سمپوزیوم «علم، عقل و دموکراسی نوین» به رشته‌ی تحریر در آورده، می‌نویسد: “ما در صحنه‌ای که چرخش فرهنگی معاصر، پس زمینه‌ی آن را تشکیل می‌دهد و فوریت و علاقه و چشم‌انداز یگانه‌ی خود را بر آن می‌افزاید به آزمودن مسئله‌ی فرهنگ و دموکراسی رو می‌آوریم، و این مسئله باید در یک ساختار بر حسب دو موضوعِ پایه‌ای پرداخت شود، اول آنکه آیا فرهنگ به مثابه هنر و ادبیات، به دموکراسی خدمت می‌کند؟ چگونه؟ و آیا دموکراسی به فرهنگ خدمت می‌کند؟ چگونه؟”[2] استاد نظریه‌ی سیاسیِ دانشگاه ایالتی میشیگان، با مطرح کردن چنین پرسشی از سویی با هنر به منزله‌ی عاملی پاد فرهنگی و عنصری مدنی برخورد نموده، موضوعی که می‌تواند با خطرها و نارسایی‌های احتمالی دموکراسی، به ویژه ستم‌‌گریِ اکثریت، مبارزه نماید. و از سوی دیگر با طرح مسئله‌ی خود این پرسش اساسی را بر می‌‌انگیزد، که خدمت کردن هنر به دموکراسی و بالعکس به همان خاطر که بر حسب برداشت فرد از دموکراسی، ممکن است دچار تغییر شود، چگونه می‌تواند سر مشق‌های مشخصی را عرضه نماید؟

با این همه طرح سوال ریچارد زینمان است که موجب فراهم آمدن یادداشت پیش رو شده، یادداشتی که در نظر دارد رابطه‌ی میان دموکراسی و ادبیات داستانی معاصر را بررسی نماید، بی‌تردید طرح چنین مسئله‌ای از آغاز این پرسش را می‌طلبد که آیا اصولا دموکراسی با ادبیات داستانی میانه‌ی خوبی دارد یا نه؟ پرسشی که نگارنده در مقام یک نویسنده، هرگز به نوع معکوس آن یعنی آیا ادبیات داستانی معاصر جهان در اعتلای دموکراسی سودمندی دارد؟ علاقه‌ای ندارم، چرا که پاسخم به این پرسش بی‌شک با تردید و بدبینی خاصی همراه خواهد بود. اما شکی نیست که قدرتمند شدن و همه‌گیر شدن دموکراسی، که طی پنجاه سال گذشته اتفاق افتاده است، چندان به سود ادبیات داستانی به نظر نمی‌رسد، چرا که به طور مثال اگر ما درهمین ابتدای سده‌ی بیست و یکم، تصمیم بگیریم که با حذف تعدادی از کتاب‌‌های کتابخانه‌ی شخصی‌مان، جایی را برای کتاب‌های تازه باز نماییم، حتما لطفی ناخودآگاه همراهی‌مان خواهد نمود که ده رمان از بزرگ‌‌ترین رمان‌های سده‌ی بیستم را نگه داریم، اما کدام یک از این رمان‌ها در پنجاه سال اخیر که دموکراسی مراحل تکامل خود را طی می‌کرده است، نوشته شده اند؟

اگر قرار باشد در میان آثار نویسندگانی مانند، فرانتس کافکا[3]، مارسل پروست[4]، جیمز جویس[5]، ویلیام فاکنر[6]، ویرجینیا وولف[7]، توماس مان[8]، هنری جیمز[9]،  و آثار نویسندگان دیگری همچون، ارنست همینگوی[10]، فیتز جرالد[11]، برونو شولتس[12]، گابریل گارسیا مارکز[13]، ژان پل سارتر[14]، گونتر گراس[15]، الکساندر سولژنیتسین[16]، گزینشی قرار بگیرد، انتخاب بدون هیچ تردیدی به سود نویسندگان گروه اول خواهد بود، و باید گفت که این انتخاب هرگز به خاطر حال و هوای کلاسیکی نیست که بر اثر گذشت زمان بر آثار این نویسندگان، ارزشی افزوده باشد و یا در رای ما به عنوان یک عامل، تاثیری گذاشته باشد، چرا که این انتخاب از احساس یگانه‌ای سرچشمه می‌گیرد، که تلنگر امری مهم و بزرگ را به ادبیات داستانی معاصر، نوید می‌دهد. از این منظر آنچه پژوهش در باب هنرِ داستان نویسی را در پیوند با قوام یافتن دموکراسیِ مدرن ضروری می‌‌کند، ضعف نسبی ادبیات داستانی در نیمه‌‌ی دوم سده‌‌ی بیستم می‌باشد.

با این همه شاید گفته شود همان گونه که همه‌ی رمان‌های بزرگ و شگرفی که پس از جنگ اول جهانی نوشته شدند، هرگز نتوانستند از برپایی جنگ دوم که البته ویرانگر تر از اولی بود جلوگیری نمایند، پس چه باک اگر دموکراسی مدرن نتواند الزاما داستان‌ها و رمان‌های بزرگی بیافریند؟ در این باره باید به روشنی و دقت سخن گفت، چرا که بحث ما درباره ادبیات داستانی و دموکراسی به طور کلی نیست بلکه درباره‌ی شکل امروزی دموکراسی و داستان‌ها و رمان‌‌هایی است که در این روزگار نوشته شده‌اند.

اگر بتوان دون کیشوت[17] را که در آغاز سده‌ی هفدهم  نوشته شده است، یعنی دورانی که هیچ ربطی به دموکراسی ندارد، نخستین رمان مدرن نامید، باید گفت که این نوع ادبی با نشانه‌های انکار نشدنی دموکراتیک، از همان آغاز بدفرجام بوده است، سروانتس[18]  داستانی را روایت می کند، با سیر و سفری آزادانه از جایی به جای دیگر، تحرکی نه صرفا جغرافیایی بلکه اجتماعی که زاینده‌‌ی نوعی برداشت تکثرگرایانه می‌باشد. شخصیت‌های داستان از طبقات اجتماعی به شیوه‌های ویژه‌ی خود سخن می‌گویند، و دست آخر تناقض میان رویای دون کیشوت و واقعیت کم مایه و مبتذل، ظاهرا به تقویت قدرت واقعیتی می‌انجامد که فلسفه‌ی دموکراتیک بدان حرمت می‌نهد و مشروعش می‌‌شمارد. علاوه بر این زبان داستانی این اثر به خاطر آنکه دربرگیرنده‌ی انواع لهجه‌هایی است که همگی پذیرفتنی‌‌اند، دموکراتیک می‌باشد.

اشاره‌ی من به دون کیشوت صرفا به دلایل دموکراتیک بودن روح داستان نیست، به عبارت بهتر باید نوشت این رمان، داستانی را روایت می‌کند که در اسپانیا روی می‌دهد، یعنی در کشوری که برقراری دموکراسی در آن با تاخیری هراس‌آور همراه بود. دون کیشوت زمانی نوشته شد که کسی حتی خواب دموکراسی را هم نمی‌دید، با این همه اگر بپذیریم که در بنیاد این اولین رمان مدرن، ارزش‌های دموکراتیک نهفته باشد، می‌توان این ارزش‌ها را بر پایه‌ی چهار اصل تبیین کرد، اصولی که می‌توان آن را چهار وجه از وجوه گرایش‌های دموکراتیک ادبیات داستانی برشمرد:

 

  1.  ادبیات داستانی از ساختاری آزاد و باز برخوردار است که نسبت به گسترش‌های اجتماعی و گذار جامعه حساس است، ساختاری که اساسا با آزادی بوطیقایی نفس می‌کشد، چنانکه در دیگر انواع ادبی-هنری مانند ادبیات نمایشی، شعر و غیره، رهایی از قواعد بوطیقایی مستلزم به دست آوردن آزادی از راه شورش و عصیان است، مثلا از یک سو می‌توان از شعری سخن گفت که وزن و قافیه ندارد، یا از نمایشی یاد کرد که در آن کشاکشی نباشد، و بدین ترتیب بر شورش و گذاری صحه نهاد که اثر هنری بر هنجار الزام‌آور بوطیقایی روا می‌دارد.
  2.  ادبیات داستانی به کاربرد صداهای چندگانه برای روایت یک داستان از دیدگته‌های گوناگون گرایش دارد، یک نویسنده حقیقت را بر داستان تحمیل نمی‌کند، بلکه حقیقت از انباشت و ییکپارچه‌شدن دیدگاه‌های متعدد سر بر می‌آورد.
  3.  گرایش دموکراتیک ادبیات داستانی، در به‌کار‌‌گیری دامنه‌ی گسترده‌ای از مواد غیر داستانی، از چکیده‌ها فلسفی گرفته تا مقاله‌های روزنامه و پیش‌نویس‌های قانون و مواردی از این قبیل، آشکار می‌شود. چرا که یکی از اصول دموکراسی توجه کردن به صداهای واقعیت است، به طوری که هر صدا دارای حقوق برابر برای شنیده شدن باشد.
  4.  و دست آخر اینکه، ادبیات داستانی هم از لحاظ کمیت و هم از حیث توافق ضمنی میان مخاطب و نویسنده قادر است جریان داستان را در هر کجا می‌خواهد قطع کند، و روش و روند نوشتن و گزینه‌های متعددی را که در دسترس قهرمان داستان و نویسنده است و دشواری ناشی از گزینش یکی از این گزینه‌ها و مانند ایین ‌ها را آشکار سازد، این موضوع یکی از خواستگاه‌های دموکراسی را برمی‌تابد که خواننده می‌تواند در تعیین خط مشی نقش داشته باشد، و دیگر همچون مفعول منفعلی نیست که بتوان او را با واژه‌های زیبا فریب داد.

با این حال احساسم این است که اگر ادبیات داستانی بخواهد راه خود را ادامه دهد، باید پاره‌ای از قراردادهای دموکراتیک مرسوم را به دور بیاندازد و حتی بر آن‌ها بشورد تا شاید بتواند هم وضعیت خود و هم وضعیت دموکراسی را را بهبود بخشد، اصولا نمی‌خواهم با این سخن، حالت ایستای کنونی ادبیات داستانی را صرفا به ماهیت زندگی دموکراتیک نسبت دهم، ولی مایلم مشخص سازم که چند برداشت دموکراتیک معاصر، چگونه دشواری‌هایی بر سر راه ادبیات داستانی می‌گذارد، و برای بیان این مهم، بار دیگر مطلب را به چند ملاحظه محدود می کنم:

 

الف) شور و شوق دموکراسی نسبت به قهرمانان در حال فرو کش کردن است، مردم نه تنها دیگر به قهرمانان اعتقادی ندارند، بلکه نسبت به آن‌ها بی اعتمادند. ادبیات مدرن امروز بیش از پیش خود را با توسل به ضد قهرمان‌هایی حفظ می‌کند، که می‌توان به روشنی آن‌ها را از قهرمان‌ها باز شناخت، در ادبیات داستانی امروز از یک سو، ضد قهرمان خوانندگان را به یگانه شدن با امیدها و احساسات و کمبودهای خود بر می‌انگیزد؛ اما مخاطبان با وجود همدلی با او مایل نیستند به جای او باشند. از سوی دیگر،  قهرمان برتر از کسی است که خواننده خواهان یکی شدن با اوست. خواننده می‌خواهد عین قهرمان باشد و همان روندی را طی کند که قهرمان طی نموده است،  چرا که این روند برای او ارزشمند و معنادار است.  به عنوان مثال، چندی پیش شخصی را دیدم که دلش می‌خواست آنچه را که  پی‌یر بوزوخوف[19]  در جنگ و صلح[20]  می‌آزموده را بیازماید. یعنی از یک اشرافی منحط که پیشخدمت باید لباس بر تن او کند، به مردی تبدیل شود با استقلال که سختی‌های جنگ را تحمل کند. تا آنجا که این شخص می‌گفت در دوران خدمت سربازی‌اش همواره خود را پی‌‌یر بوزوخوف فرض می‌کرده است. یا شخص دیگری را دیدم که می‌‌خواست هانس کاستورپِ کوهستان جادوییِ[21]  توماس مان باشد که هفت سال گوشه‌گیری می کند و به حالتی از انعطاف ژرف می‌رسد و از درون این حالت معنویتی خاص را می‌آزماید. یا حتی کسی را دیدم که مایل بود، کوئنتین در خشم و هیاهوی[22] ویلیام فاکنر باشد، که به شیوه‌ای تکان‌دهنده با درد و رنج احساس جنسی‌اش مبارزه می‌کند. اما این افراد هرگز نمی‌خواستند به جای هرتروگ در اثر سال بلو، و یا  پورت‌نوی در رمان گلایه‌‌ی پورت نوی[23]  اثر فیلپ راث[24]  باشند.

گویی قهرمان اثر ادبی مخاطب را از خودش بیرون می‌کشد و به اوج می‌برد، در حالی که ضد قهرمان او را به دورن خودش باز پس می‌راند تا بهتر بتواند نقاط ضعف خود را بشناسد و درباره‌ی آن‌‌ها فکر کند. این ملاحظه بی‌گمان، ملاحظه‌ای عینی نیست و هر خواننده می‌تواند در مورد شخص خود تصمیم بگیرد، اما به نظر می‌رسد روحیه‌‌ی پیش از حد انتقادی دموکراسی به صورتی جدی بر رمان نویسان تاثیر نهاده است.

 

ب) توازن و تعادل دل‌خواه میان نومیدی عینی و ذهنی قهرمانان رمان‌های سالیان پیش و در هم آجینی آن‌‌ها نوعی اصالت برانگیزنده، و پر قدرت می‌‌آفریندکه پیش‌آمدها و عملیات درون رمان را روا می‌سازد. این توازن ظاهرا از جهان دموکراسی مدرن رخت بربسته است، در نتیجه ادبیات داستانی معاصر باید به توضیح پریشانی‌‌هایی بپردازد که اعمال قهرمان‌های آن بیشتر به وسیله‌‌ی تمرکز بر عقده‌‌های روانشناختی‌‌شان هدایت می‌شود تا به وسیله‌ی مشکلات ناشی از نظم اجتماعی، تبعیض طبقاتی، جنگ، سرکوب و غیره، از این رو، در ادبیات داستانی معاصر، بیماری ‌های سرطانی، معلولیت ذهنی، و سوانح رانندگی و هوایی به صورتی فزاینده جانشین فقر و جنگ و مبارزه طبقاتی و ممنوعیت‌های اجتماعی می‌شود و به مثابه‌‌ی وسیله‌ای برای تامین بخشی از نگرانی‌های عینی قهرمان مصیبت زده به کار می‌رود.

پ) شاید بهتر باشد در این بخش به ضعف و بی‌مایگی روز افزون اخلاقی در ادبیات داستانی معاصر اشاره نمود، بی‌تردید هر اثر منثور و نمایشی‌‌ای که با روابط انسان‌ها سرو کار دارد، در بردارنده‌ی مقداری بحث اخلاقی است اما به نظر می‌رسد که ادبیات داستانی مدرن به صورتی جدی از گرایش خود به جا دادن موضوع اخلاق در جبهه‌ی مقدم به منزله‌ی کانون مرکزی داستان کاسته است. داستان نویس به خاطر آگاهی تخصصیِ روانشناسی مدرن، که ابزار کار سازی برای فهم همه جانبه‌ی روح انسان در اختیار ما نهاده است، و ما را به جستجوی سرچشمه‌ی پریشانی‌ها و از هم گسیختگی‌ها باز کشانده است، توانایی خود را در موضع‌گیری اخلاقی به کنار نهاده است.

 

ت) در این جا می‌توان رابطه‌ی منفی دیگری را میان دموکراسی و ادبیات داستانی تشخیص داد. اهمیت شایان توجهی که دموکراسی معاصر برای موقعیت اقلیت‌ها قائل است که از اصول دموکراتیک حفظ حقوق اقلیت‌ها و جلوگیری از ستم‌گری اکثریت برخاسته است، گنجینه‌ای از ادبیات را خلق نموده است که از آن با عنوان‌‌های نا خوش‌‌آیندی چون "ادبیات اقلیت"، ادبیات گروه‌های گوناگون قومی، و مانند این‌ها یاد شده است. با این همه ادبیات داستانی به عنوان نوع ادبی پیشتاز، با وجود اهمیت نقش آن در تقویت خود آگاهی گروه‌های اقلیت، در بلند مدت سود نمی‌برد، شور و التهاب دموکراتیک هر گروه در تلاش و تکاپو برای دست یابی به خود مختاری و دل مشغولی بیش از اندازه به کارکردهای درونی خود، سبب از دست رفتن قابلت ادبیات داستانی برای درهم تنیدگی کلان مقیاس شده است که گوهر اصلی ادبیات بزرگ است. از این منظر در رمانی که به نظر نگارنده مهم‌ترین اثر سده‌‌ی بیستم است یعنی خشم و هیاهو؛ تصویر‌هایی که فاکنر از آمریکاییان سیاه پوست ترسیم می‌کند، به ویژه در فصل چهارم، به ما بینش قدرتمندی نسبت به کل گروه می‌‌دهد بی‌آنکه رابطه‌ی حیاطی گروه با جهان آمریکاییان سفید پوست را فروبگذارد. شخصیت دسلی به راوی معتمد اموری تبدیل می‌شود که در دل جهان کتاب می‌گذرد. و همبستگی خواننده، چه سفیدپوست و چه سیاه پوست، با او به صورت تجربه کردنِ صمیمانه‌ی این جهان در می‌‌آید. با این همه جنس و التهاب قومی در زیر عنوان ضرورت‌های دموکراتیک، شالوده‌ی قابلیت همبستگی انسانیِ گسترده؛ که ادبیات داستانی نیازمند انتقال آن به خواننده است را سست می‌‌کند.

 

ث) آخرین مطلبی که باید به آن اشاره نمایم، تا نوشته‌ی خود را با آن به پایان برسانم، سقوط یا زوال ایستارِ فراگیر قدرت است، که داستان نویسان گذشته از به کار گرفتن آن در آثار خود ابایی نداشتند شاید این یکی از عمده‌ترین زیان‌هایی است که متخصصان مدرن به ادبیات داستانی دموکراتیک تحمیل کرده‌اند، از این منظر توماس مان در زمانی نه چندان پیش‌تر شاید می‌توانست به هانس کاستورپ قهرمان کوهستان جادویی اش اجازه دهد که سرتاسر شب را در ایوان آسایشگاه مسلولان بیدار باشد و دراز بکشد و به تفکرات مفصلی درباره‌ی مضمون‌های معنوی و روشنفکری بپردازد. اما گویی نویسندگان روشنفکر که اشتیاق‌‌های ذهنی آن‌‌ها می‌تواند فرایندهای نهفته در ژرفایی را تشخیص بدهد که دیگران حتی تصورش را هم نمی‌‌کنند، پیش از حضور دموکراسی آن هم از نوع مدرنش، واپس نشسته‌اند.

در پایان از تمامی بدبینی‌هایی که در این یادداشت ارائه نمودم، می‌توان زوایای پنهان دارنده‌ی مثبت و قابل‌تاملی را نیز مشاهده نمود. به طور کلی باید بگویم ادبیات داستانی باید به مقابله و رویارویی آگاهانه و هدفمندی برای فایق آمدن بر موانعی که زندگی دموکراتیک بر سر راه آن نهاده است، دست بزند. من معتقدم که رمان‌های گستاخ‌تر و بهتر یعنی رمان‌هایی که می‌کوشند نه تنها بر آنچه "هست" بلکه بر آنچه که "باید باشد" دست بیابند می‌‌توانند، بی‌گمان، برای بهتر شدن و سرشارتر شدن زندگی دموکراتیک دارای اهمیت باشند.

 


[1] Zinman, Richard

[2] Mary Jane Jacob, ed, Culture in Action: A Public Art Program of Sculpture Chicago (Seatte: Bay Press 1995) pp.28-29.

[3] Kafka, Franz

[4] Proust, Marcel

[5] Joyce, James

[6] Faulkner, William

[7] Woolf, Virginia

[8] Maan,Thomas

[9] James, Henry

[10] Hemingway, Ernest

[11] Fitz Gerald, Edward

[12] Schultz, Bruno

[13] Mrquez, Gabriel Garcia

[14] Sarter, Jean-Paul

[15] Grass, Gunther

[16] Solzhenitsyn, Alexander

[17] Don Quixot, Miguel de Cervantes: A Novel (in 1605 and 1615).

[18] Cervantes, Miguel de

[19] Pierre Bezhukov

[20] War and Peace: A novel (in 1869)

[21] The Magic Mountain (Der Zauberberg): A Novel by Thomas Mann, (in 1924).

[22] The Sound and the Fury: A Novel (in 1929).

[23] Portnoy's Complaint: A Novel (in 1969).

[24] Philip Roth

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است