شعرهایم

هفت ساعت - لیلا صادقی

 leilasadeghi 41

 

به دنیا آمده‌ام

در یک دوازدهم سال

گوسفند می‌شود بخشی از دویدن

سلاخی شدن روی میز صبحانه

بخشی از دل بستن و باز کردن

وقتی که مربا مالیده می‌شود روی نان و کره

و خر

بخشی از خوردن، خوابیدن، خرریدن و خرامیدن

به دنیا آمده‌ام

برای نقطه شدن زیر علامتی شبیه سوال

در یک دوازدهم سال

کنار عقربه‌های پشت به‌هم

روی صفحه‌ای آن طرف قلب‌ترین بخشی که مدفون

تمام کسانی که روزی تکه‌ای از تصویر بین دو پلک

.....و تنها چند ثانیه.....

تلنبار می‌شوند در سلول‌های مغز استخوان

روی هم

پلاکت‌ها

گلبول‌ها

خاطره‌هایی که جاری اما جایشان خالی

یکی یکی

پشت هم

پشت به هم

تنها به‌ این خاطر که در خاورمیانه

تقسیم

مهم‌ترین عمل اصلی ریاضت‌هایی بود که بود

چیزی تغییر نمی‌کند در نقطه‌ای از یک دوازدهم سال

و هر سال

هنوز

دنبال کسی

که همه چیز را بچرخاند

برود را

باور کنم را

می‌شود را

با همه‌ی آدم‌های دیگر

و دست آخر

باور کنم می‌شود را

خاطراتم را دست‌کاری می‌کنم

همان‌طوری می‌شود که نمی‌شود

همان‌طوری که شخم زدن از این رو

به آن رو می‌کند آدم را

قبلن صادقی بود این لیلایم

از امروز خودش را اینطور معرفی می‌کند

ليلا

نقطه

يكي بود

نه

يكي نبود

من بودم

درواقع من هم نبودم

همين

نقطه

صادقى

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است