شعرهایم

شب هفتم

 

هر لحظه‌ یک معجزه عاجز می‌شود از من

دور میدان را می‌دوم که دایره شود

که دایر شوم در پدیده‌های جهان

در یزیدی که زیاد می‌شود و می‌رود از یاد

در بیابانی که بسته می‌شود از آب

عاجز می‌شوم به جرم معجزه‌ای که آبستنم

به جرم کودکی که می‌میرد زیر ناخن‌هایم،

اعجاز کن

راه‌ها بی‌راه می‌روند از پای من

آه دم می‌کشد از آدم‌هایی که دم نمی‌زنند

اعجاز کن از فرط عجز من

از فرط تنهایی‌ام که به فرات می‌ریزد و

آبیاری می‌کند تنم را

وقتی که دایر می‌شوم در همه پدیده‌های جهان

در خنجری که عاشق می‌شود به خون

در سنگی که به شکل یک اعجاز

خرد می‌شود در من و می‌شود جزئی از همه چیز

اعجاز کن تنم را

به جرم دایره‌ای که با شعاعش انطباق ندارد

 

---

لیلا صادقی

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است