شعرهایم

شب هشتم

 

بعضی جمله‌ها خالی‌تر از وقتی خطور می‌کنی

با میخی از فصل فصلم عبور می‌کنی

قد می‌کشند توی مفاصلم

پزشکم می‌گوید پوکی استخوان گرفته‌ من را!

 

بعضی جمله‌ها چای دم می‌کنند صبح‌ها

با قاشقی از لحظه‌ها هم می‌زنند حالم را

استکان به استکان شدنم را

وقتی که خالی‌تر از کتری اسکان می‌کنم توی استکان

لای زخم‌هایم می‌شوی استخوان

 

وقتی خیال می‌کنی نمی‌بینم چطور هورت می‌کشی

لحظه‌هایی که دوست شاید باید نباید داشتم

تفاله‌ها را تف می‌کنم تا نقطه بگذارند بین ما

. . .

بعضی حرف‌ها

آنقدر کوتاهند که خطور نمی‌شوم

فقط می‌گویم از طعم انجیر و انار و انگور و همه سیب‌ها بیزارم

 

---

لیلا صادقی

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است