اسم من پرويز معتمديه. توي كار ماشين و اين حرفام. يعني خريد و فروش ماشين. خودم يك پاترول زير پامه كه خيلي خوش ركابه. خيلي دوسش دارم، چون دوستم يادگاري داده بهم. زن و بچه هم، بله. دو تا پسر كاكل زري دارم. خيلي دختر دلم مي خواست، ولي خدا بهم نداد. زنم معلمه. ما عاشق هم شديم كه ازدواج كرديم، البته الان هم عاشق هميم. اسمش؟ براي چي مي پرسيد! شناسنامه مو نشون بدم؟ باشه. البته گفته باشم كه اين اسم مستعارمه. اسم خودم نادر رحيم زاده است. راستش رو بخواين تاير ماشين مي فروشم. زير پاي خودمم يك پژو هست كه مال زنمه. بچه هم بله. يك دختر دارم ولي دلم مي خواست پسر داشته باشم. شاهد مي خواين!؟ بله همسايه مون تشريف مي يارند، اما قبلش خدمتتون بگم كه اونا منو با اسم علي تقي زاده مي شناسن. خونه مون همين طرفاي شمرونه. چند تا شاهد مگه مي خواين؟ سه تا؟ خب مشكلي نيست البته. پس بذاريد خدمتتون عرض كنم كه مصطفي اقليمي شهرتمه. خانومم؟ ما از هم جدا شديم. بچه ها پيش منن. جناب، من مي خواستم يه دفترچه وام بگيرم. من نويسنده ام و اسمم توي اين داستان با اسم برادرم فرقي نداره كه وقتي دو سالش بود، مرد و شناسنامه اش را براي من گذاشتند. اسم برادرم پرويز رحيم زاده است. توي شناسنامه اش محمد. شهرتش علي. علي مشعفي.

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج قوس، شب نهم، داستان دوم (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: