. . . . . را توي قفل كردم و بايد دوبار مي چرخاندم تا در باز مي شد. يكبار چرخيد و باز شد. حواسم پرت شده شايد . رفتم داخل و چراغ ها را روشن كردم تا درِ راهرو را كه هميشه . . . . . تويش بود، باز كنم. . . . نبود. مطـمئن بودم كه بر نداشتمش. توي كيفم را گشتم. توي جيب هام. گفتم شايد مشفعي ديوانه برداشته. زنگ زدم خانه اش و گفتم چرا . . . . . برداشتيش؟ گفت ديروز قبل تو بيرون رفتم من. آخرين نفر خودت بودي! به اسباب و اثاثيه داخل دفتر نگاه مي كنم. هيچ چيز دست نخورده و همه چيز سرجاي خودش است. با خودم فكر مي كنم كه . . . . . اينجا را چند نفر دارند؟ صاحب قبلي اينجا. حسابدار. من و مشفعي. فردا هم جمعه بود و هيچكس نبود. بايد تكليف . . . . . معلوم مي شد. اگر . . . . . را اشتباهي يكي از ما چهار نفر برداشته بوديم، جاي اميدواري بود، اما شايد پاي شخص پنجمي در ميان باشد. به اين طرف و آن طرف زنگ زدم. به همه توضيح دادم. هيچكس هيچ خبري نداشت. مشفعي گفت فردا . . . . . ساز مي آورد.  با خودم فكر مي كنم كه نكند . . . . . را توي جيب كت قبلي ام گذاشته ام! اما محال است كه برداشته باشمش. با اين حال دلم مي خواهد هرطور شده در راهرو را باز كنم. با پيچ گوشتي يا سوزن يا نمي دانم. بايد مي ديدم توي اتاق هاي آن طرف راهر چه خبر شده. كسي چه مي داند! شايد ادامه داستان آنجا باشد. پيچ گوشتي را توي سوراخ قفل مي چرخانم و با كمي تقلا، در بازمي شود . . . . . . . . . . . .  . . . . . . . . . .

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج قوس، شب نهم، داستان چهارم (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: