با هول وهراس حرف . . .  . مي گفت كار مهمي . . . كه خودم هم باورم . . .  . مي گفت وقتي اين كار چاپ . . .، مي خوام جيم . . .  . دارم از كشور . . .  . آب دهانم را قورت . . . و آمدم بگويم كه آخه تلفن ما . . .، گفت خيلي تنها . . . . فقط تو مي توني كمكم . . .  . بيا اينجا خونه مادرم اين كارو حروف چيني . . .  . البته   نمي خوام برات دردسر درست . . .  . تو حيفي. بگو كه كمكم . . .  . گفتم بايد ببينمت. گفت موزه هنرهاي معاصر خوبه؟ گفتم نه. اونجا نه. شب شعر معاصر . . .؟ گفت چرا اونجا؟ از همه روشنفكرا متنفر. . .  . نمي تونم تحملشون . . .  . همه شون خائن . . .  . گفتم ولي اونجا بهترين جا . . .  . اگه مي ياي، منتظر . . .  .

    من زودتر . . .  . دم در آدم مشكوكي . . . كه داشت پلاك يادداشتش را با پلاك خانه مقايسه . . .  . مو به تنم سيخ . . .  . مهري خواهر يكي از شاعرهاي خيلي معروف . . . كه شب شعر را . . .  . چند وقتي است كه با من سر و سنگين . . .  . گوشه اي نشستم و دور و ورم را زير ذره بين . . .  . دختر مهري موهايش را بالاي سرش جمع . . . و با لباس عجيبي . . .  . جز او، خدا را شكر همه روسري    . . .  . نفس راحتي . . .  . هيچكس   نمي دانست به چه فكر . . .  . دختر مهري آمد با صداي بلند چند بار . . . : آقاي . . . كيه؟ بعد رو كرد به كساني كه حدس . . . همين دو نفر ناشناس. . . . و گفت: . . .؟ مي دانستم هيچكس جز من از آمدنش خبر . . .  . محال بود كسي سراغش را اينطور . . .  . دلم هري . . .  . جلسه شروع . . . و آن دو نفر مجبور . . . بنشينند وآنهم رديف پنجم. كمي كه گذشت . . . هم آمد. آن دو نفر طوري نشسته . . . كه تازه واردها را . . .  . حسـابي توي نخشان   . . .  . بعد بلند شدم و . . . بيرون. او نبود. از آشپزخـانه صدايي . . .  . گفتم لابد دسته جمعي و روشنفكرانه . . . و دارند گپ . . .  . در را باز . . .  . خودش بود با دو خدمتكار خانه . . .  . خيلي جا خوردم. شديداً رنگ پريده و لاغر. انگار نبش قبرش . . .  . گفت بريم. نمي خواستم با او جايي . . .  . رفتم توي راه پله. دنبالم    . . .  . گفتم چرا اينطوري پاي تلفن حرف . . . ؟ تلفن ما . . .  . مو به تنش سيخ  . . .  . گفت حدس . . . ! گفتم دو تا ناشناس توي جمع . . .  كه سراغتو . . .  . گفت . . . بيرون بهتره. گفتم شايد دم در هم . . .  . تو جدا . . .  . فقط از خودت يك تلفني . . . به غير از تلفن خونه خودتون كه از خيابون بهت زنگ . . .  . صداي زنگ در . . .  . من رفتم داخل تا كسي كه وارد . . . مرا با او نبيند. تازه واردها كه . . .، من . . .  . گفتم روز . . . ساعت . . . زنگ . . .  . ناشرم آدم مطمئنيه. درباره ات حرف . . . باهاش. گفت اوضاع خيلي شلوغه. مطمئنه؟

    رفتم دوباره توي جمع . . .  . مهري داشت از شاعري تعريف . . .  . ناگهان حس كردم بعد از مدت ها مي توانم چهره اش را بخوانم. قبلاً گفته بود كه كار اين شاعر تمام است. از نظر شعري او ديگر مرده. حالا داشت مي گفت: لطفاً همگي گوش كنيد. شعر ايشون مقدسه. هركس گوش نكنه عصبي مي شم و بيرونش مي كنم.

    فرداي آن روز هرچه زنگ زدم، مي گفتند: اشتباه گرفتيد. بعد از مدتي، كتابش را توي بازار ديدم. به چاپ دوم رسيده بود. اسمش «كتاب آشپزي به شيوه نوين» بود. به فكرم رسيد كه شايد موادي كه براي پخت غذا در نوشتن به كار برده، ممنوع بوده. اما تا آنجايي كه مي دانستم، خوردن الكل يا گوشت خوك حرام است، ولي نوشتنش ايرادي ندارد. كتاب را خريدم و ورق زدم. مجموعه داستاني بود كه هر فصلش به اسم يك غذا بود. اينطور شروع مي شد:

 

طرز پخت

 

    اول يك تكه را خرد مي كنيد و مي زنيم و بعد را هم خرد و بعد سرخ مي كنيم .

حكمت اين است كه تا و و و و و و توي آن نباشد، نمي شود. اما براي اينكه ،  … هم همينطور است. كافي نيست كه و با اين ، بسازم. براي

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج عقرب، شب هشتم، داستان پنجم (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: