داستان ها

عنابیِ موها - مهری بهرامی

 

1

لبه ی ملحفه را که لحظاتی پیش  پس زده بود تا این طرف ، قاپ می زند سمتش وعقب می رود تا نزدیک لبه ی آنطرفی تختخواب. جنینی مچاله می کند خودش را زیر ملحفه و روی شانه ی چپ ،  فروتر می شود توی تشک. سفیدی یکدست روانداز تا زیر نرمی گوشش رسیده و تمامی لطافت و سفیدی بدنش را پوشانده است . دیگر نمی خواهد پیدا باشند ، نه برامدگی ها و نه فرورفتگی ها ، هیچ کدامشان . درست بالعکس وقتی که در تاریکی خیابان توی روشنی چراغ ماشین نشانشان داده بود و چقدر پیدا بودند.

آرام است وگندم گون ونمکی .  رنگ ولعاب واقعی اش همین است. چشمان بسته اش، قضاوت را سخت کرده و تقلای دقایقی پیشش تردیدم را بیشتر  و بیشتر.

کاش باز می شدند چشمانش و می دیدمشان حالا. از غلظت ماتیک فقط ته مانده ای لای کناره ی لبهایش مانده ،آن قدر که به زور هم نمی شود فهمید  ساعتی پیش عنابیِ عنابی بوده اند .دستم آرام می رود لابه لای موهای پشت گوشش که باز هم رنگ عنابند انگار .  خودش راعقب می کشد؛ خواب و رخوت قبضه اش کرده است . انگشتانم لای موهایش پیش تر می رود . موها تا شانه هایش رسیده   سرخی زیرکم وکمتر است وآن زیرترها، سیاه ِسیاه می زند ، همان جورِ خدادادی برای  یک صورت نمکی . خودش را باز هم عقبتر می کشد . شرطش همین بود وقت کار ،کار و بعد خواب!" اما رنگها  که رفته اند، دلم بیشتر لمس گونه هایش را می خواهد که حالا دیگر سرخ نیستنند و رنگ خودشانند . با سر انگشت اشاره لمسش می کنم ، آنقدرها سفت نیستنند گونه هایش . چشمهایش  کاش می دیدمشان حالا .گود رفته اند و طی امتداد گودی به رنگهای قاطی شده ی سبز ، آبی رسیده اند که هنوز مانده اند دور پلکهایش . خیلی بیشتر از عنابیِ ماتیک . چشم ها گودند اما نه آنقدرها ، اندازه ای که شاید از آن سبکسری جوانی درش آورده اند .خطها چندتایی بیشتر نیستنند و خیلی پیش نرفته اند از کنار پلکهایش . مادربودنش را بی رنگ ولعاب ،کمابیش می شود فهمید . خطِ مادری روی شکمش را هم جٌسته بودم در آن پیچ وتابهای پر هیاهوی دقایقی پیش .چشم هایش ، باز هم بسته بودند آنوقت.

2

ملحفه را تمامی مال خودش می کند و توی دنده به دنده شدنش یادم می آورد  ؛ "ساعت را کوک کرده ام ؟"

همان جا توی ماشین گفته بود؛ به دخترش قول داده و باید برای جشن تکلیفش ،  ساعت هشت  ، مدرسه باشد .                  

 بی اختیار زده بودم زیر خنده:" جشن تکلیف ،  نمیاد بهت !"

چشم غره که رفت خودم را جمع وجور کردم و سرم را بردم تا نزدیک گونه اش  سرخ بود آنوقت.

 گفتم :"ای بابا،  بچه رو میگم ، نمیاد بهت!"

انگار رسم شده  میان این جماعت زن که به مردها یادآوری کنند  با دختر بچه ها ی تازه کار فرق دارند و حساب همه چیز دستشان است .

پشت کرده است وجز موهای عنابی که نزدیک ریشه هاش سیاه  می زنند ، دیگر هیچ از صورتش پیدا نیست . یک چرخ دایره ای به هیکلم می دهم تا  لبه ی این طرفی تخت .  از جیب شلواری که پایین تخت افتاده سهمی برایش جدا می کنم باضافه ی پول جوراب شلواری ساپورتش .گمانم  خیلی بیشتر از قیمت اصلی پایم حساب کرده .پول را می گذارم کنار ساعت .وسط تلنبارِ جزوه ،کاغذ و کتابهای باز و بستهِ روی میز گه می زند به  ی لذت ورخوت توی رگهایم. مور مور می شوم و هول می افتد توی دلم . پروژه ی مشترکی که با پریا گرفتم  وکارم را به اینجا کشانده ، هنوز هیچ شباهتی به پروزه پیدا نکرده !

 پریا میان جمع و توی روی استاد مقنعه را کشیده بود جلو و انگشتانش را برده بود میان موهاش،با یک حکتی که مال خود پریاست فقط و گفته بود ؛ " مردش هسی ؟ کشف زنها سخته! حتی اگه خیابونی با شن  و تن فروش "وبعد دستش را بیرون کشیده بود  از لای موها .مقنعه را داده بود عقب تر و  من رفته بودم توی کفِ این حرفش و موهای واریخته روی پیشانی ،قشنگترش کرده بود آنوقت. ..........

سنگینی ملحفه رویم می افتد . لای چشمهایم زورکی باز می شود . ساعت زنگ نزده  بیدار شده و لباس پوشیده.  ملحفه را  می کشد تا شانه هایم . پولها را می گذارد داخل کیف . برمی گردد دست تکان می دهد برای خدا حافظی. عینک دودی ، تقریبن نیمی از صورتش را گرفته و ماتیک صورتی کمرنگ مالیده است . صدای پاشنه ی کفش هایش هی دور و دورتر می شود و بی انکه چشمهایش را ببینم از سرمای بعد ازرفتنِ رخوت ، زیر ملحفه جاگیر می شوم... 

آفتاب که از لا به لای کرکره عمودی خودش را می رساند روی صورتم ، پریا هم خبر دار می شود انگار و امان گوشی را می بٌرد . زورکی کنده می شوم از تشک و  لای انبوه کاغذ وکتاب و خرت وپرت روی میز پیدایش می کنم.

3

توی اتوبوس است و تا سه چهار ساعت دیگر می رسد .طبق معمول هر چه گزارش از مشکلات  زنان حاشیه کویر برای پروژه مان جمع کرده ، بدش نمی آید پشت تلفن ،خوردِ گوشهایم  بدهد . مدام هم می گوید ؛ باید ببینیمش وکلی هم تغییر کرده  !

کمی دل به دلش می دهم و حرف توی حرف می اورم:

"پریا ! برا اون بخش ، زنای خیابونی  رو میگم ،  چیزی پیدا کردی؟"

صدایش قطع می شود .چند بار الو الو می کند و دوباره وصل می شود :

"چیز دندون گیری نه ،آمار درس و حسابی نیس.. "

الو الو می کند ، قطع و باز وصل می شود :

" حالا ولش کن ، میگم برات توجلسه ،... بیا تو خودمون ، فک می کنی چه شکلی شدم حدس بزن...."

  قطع می شود باز و هیچی به ذهنم نمی رسد که بشود  جواب معمایش .گوشی را میان شانه و شقیقه ام نگه می دارم و خط کشی که گذاشته ام لای کتابی تا بسته نشود را  بیرون می کشم ، صاف می گذارم روی کاغذ سفید و با خودکار سرخ دو قسمتش می کنم.

یک طرف خط می نویسم ؛زنانِ تن فروش وطرف دیگرخط ، زنانِ....

 مخم هنگ کرده است . ازلٌختی چندشم می شود. خودکار را ول می کنم روی کاغذ .  جلد با ملحفه سفید می پوشانم خودم را .

می نشینم لب تخت و دست می کشم روی متکای خالی که چند تار موی عنابی رویش مانده ، شاید پریا موهایش را رنگ کرده ، شاید هم چتری روی پیشاتی اش را کوتاه کوتاه وشاید... ؟

تارمو را با احتیاط میان دستهایم  می کشم تا صاف صاف شود و توی نور خورشید که بی دعوت از لای کرکرها تو آمده  ، آن سرسیاهش را پیدا کنم.

پریا قطع شده است و در دسترس نمی باشد!

  زمستان 90

                        

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است