همه بچه ها بر پا شدند و استاد آرام و سر به زير با حركت سر به آنها اشاره مي كند كه بنشينند. بعـد از كمي مكث روي نيمكت اول مي نشيند. كيفش را كنارش مي خواباند. با نگاهي نافذ مي پرسد: «خب، تا كجا رسيده بوديم؟»

    پچ پچه اي توي كلاس مي پيچد كه با حركت سر استاد سكوت مي‌شود. بعد از اينكه صدايش را با چند سرفه ممتد صاف مي‌كند، مي گويد: «خب، داستان را شروع مي كنيم.»

    دست تو جيبش مـي‌كند و دستمال سفيـد به نسبت درازي در مي‌آورد كه انگار تمام شب پيش داشته آنرا مي شسته. عينكش را روي بيني جا به جا مي كند و بعد، در كيفش را باز مي كند. به آرامي چند جعبه از كيفش بيرون مي كشد. با نگاه به نفر اول اشاره مي كند كه كاري را كه بايد، انجام بدهد. نفر اول سر خم مي كند و استاد پا روي شانه او مي گذارد. بورسي را ازجيب بغل در مي آورد و موهاي بورس را به واكس آغشته مي كند و به كله كچل نفر اول مي مالد. بعد با دستمال سفيد شروع به صيقل دادن آن مي كند. نوبت به نفر بعدي و بعدي هم مي رسد. بوي واكس توي كلاس مي پيچد و او هم مثل بقيه مي آيد، شانه زير پاي استاد مي دهد. استاد چشم هاش را ريز مي كند و سعي مي كند رنگي را كه به چهره او مي آيد، حدس بزند. بعد، جعبه اي بر مي دارد و شروع به واكس زدن و برق انداختن مي كند. وقتي كلاس تمام مي شود، استاد بلند مي‌شود و انگشت سبابه اش را طرف او مي گيرد: « تو! بيا اينجا كارت دارم.»

    پيش استاد مي رود و مي شنود كه: « تو كله ات خيلي بو مي ده. شب ها پشت در خانه بگذارش تا هوا بخورد. ببينم مگه تمام روز درش نمي ياري كه اينجور شده.»

    او نگاه مغمومش را به دست‌هاي استاد مي اندازد و آرام غرولند مي كند كه: «استاد! مـا. . .ما درش مي ياريم ولي. . .ولي دوباره كه مي پوشيم بو مي گيره، باوركنيد استاد! . . .دست. . . دست خودمون . . .»

   استاد با بي حوصلگي در كيفش را چفت مي كند: «اين حرف ها ورد زبون همه دانشجوهاست. دفعه بعد كه سر كلاسم مي ياي، همه رو بيرون كلاس در مي ياري و داخل مي شي.»

او شانه هاش را بالا مي اندازد كه: «استاد! زبونم رو هم دربيارم؟»

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج عقرب، شب هشتم، داستان دوم (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: