يك روز كسي بود و نبود و نمي دانست كه مي داند زنده است يا مرده. مي خواست و نمي خواست اين را بفهمد و نفهمد. اينقدر همه جا و هيچ جا را گشت كه حس كرد زيادي پير و جوان است و مي داند و نمي‌داند. اما از پيري و جواني نمي ترسيد و مي‌ترسيد، چون مي دانست و نمي‌دانست كه پير و جوان شدن خوب است يا بد يا حداقل پيري و جواني او، چون مي‌دانست و نمي‌دانست كه پيري و جواني او خوب بوده يا نبوده. مي‌خواست و نمي‌خواست كه بداند پس مرگ و زندگي چيست و نيست يا هست. آنقدر گشت و نگشت و گشت و فهميد و نفهميد كه هنوز زنده است و پيري مرحله‌اي از زندگي و مردگي است. باز گشت و گشت و نگشت كه فهميد راه فهميدن، از اول نبودن و تا آخر بودن است. شايد يعني جاودانگي. تصميم گرفت و نگرفت كه از اول باشد و نباشد و تا آخر بشود و نشود و بالاخره فهميد كه باز هم بايد بگردد و نگردد و بگردد و ديوانه شد. همه و هيچ كس كمك كردند به او و او به همه و هيچ كس تا فهميد همه چيز و هيچ چيز خوب و بد است و اين يعني جنون سرشاري و حالا بايد و نبايد را بايد و نبايد كنار بگذارد و دوباره بگردد و نگردد. حسابي گيج شده بود و نشده بود و تصميم گرفت و نگرفت كه همه چيز و هيچ چيز را سر جاي خودش بگذارد و نگذارد و اين دفعه فقط بگذارد. ديگر نمي گفت اين آن است. آن بعد از اين مي آيد و همه چيز يكي است و نتيجه آن و اين مي شود آنها. بالاخره موفق شد بگويد اين آن نيست، بلكه اين است و فهميد كه زندگي اين است ولي دليل بر اين نمي شود كه مردگي آن باشد و هر دو آن و اين، هر دو جا مي توانند باشند. بعد از دوره اي كه گذشت، فهميد زنده شده و مرده و حالا مي خواهد فقط زنده بماند. فكر مي كند كه اگر بگويد همه چيز خوشبختي است و همه چيز خوب، معني اش اين است كه دارد زندگي مي كند. بعد هم، كاري به كار ديگران نداشته و داشته اند آنها اين داستان را ناخودآگاه مي خوانده اند و او حالا مي خواهد به همه بگويد بس است. هر كس خودش باشد. وقتي هر كس خودش شد، در مرحله جنون پرش ايجاد شد و روال طبيعي به روال خودش افتاد. حالا هم او فهميده اين داستان، زندگي بوده و اگر نبوده، مردگي هم نبوده. چون مي داند همه چيز و همه كس، همين بوده اند و نبوده اند و بوده اند و ...

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج سنبله، شب ششم، داستان سوم  (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: