يك لكه شير مي افتد روي موكت اتاقم. با انگشت پاكش مي كنم، اما روي پرز موكت گودي ايجاد كرده. فردا صبح يك لكه سياه كنارم مي بينم. مورچه هاي ريز و درشتي دور چيزي جمع شده اند كه وقتي با عطف كتابي مورچه ها را متفرق مي كنم، مي بينم همان لكه شير است كه خشك شده. بعد از مدتي دوباره لكه سياه مي شود. فوت مي‌كنم روي آن. بعضي از مورچه‌ها فاصله مي گيرند، برخي با سرعت دور مي شوند و بعضي با سماجت به لكه چسبيده اند. تصميم مي گيرم آنها را نابود كنم تا ديگر سراغ لكه نيايند. هربار كه عده اي سراغ لكه آمدند، نيمي له شدند و ربعي شُل شدند و ربعي فرار كردند. مرگ مورچه ها تمامي ندارد. از خواب كه بيدار مي شوم، مي بينم دوباره گروهي مورچه دور لكه محو جمع شده اند و حتا دور اجساد فرو رفته توي پرزها. نمي دانم اين منم كه دارم تلافي مي كنم يا آنها. چون مي دانم روزي هم آنها دور من جمع مي شوند و ت ك ه ت ك ه م ن ر ا م ي ب ر ن د.

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج اسد، شب پنجم، داستان پنجم (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: