همه داستان ها همينطور تمام مي شود.

    و او وقتي از زير پل عابر عبور مي كرد، ناگهان موجب عبرت ديگران شد.

عبرت را تعبير كنيد؟

    و او وقتي از زير پل عابر عبور مي كرد، ناگهان از جا كنده شد و چند بار پيچ خورد و سرش به كف خيابان كوبيده شد.

    زني كه ماشينش به جدول بزرگراه زده، از طرف در كمك راننده بيرون مي پرد و هاج و واج به دور و ور نگاه مي كند. خون روي زمين پخش شده و مردِ در جا مرده، هيچ تكاني نمي خورد. يعني درجا مرده؟

 

    كسي كه از روي پل اين صحنه را ديد، از آن طرف پل پايين آمد و از همان طرف بزرگراه كه قرار بود مرد به آنجا برسد، ادامه ماجرا را تماشا كرد. ماشين ها همه بوق مي زدند و از راديو پخش سراسري هم اعلام شد كه «قسمت شمال به جـنوب بزرگراه ترافيك سنگيني ايجاد شده.» دود و جمعيت در هم پيچيده بود و كسـي كه از روي پل گذشته، نمي دانست بايد به راهش ادامه بدهد يا ندهد. صحنه آنقدر غير واقعي بود كه آن مرد از واقعيت كنده شد و او حس كرد پرده اي از فيلمي ملودرام مي بيند. بالاخره به راهش ادامه داد و فردا كه از همان پل رد شد، ديد هيچ اثري از خون و ترافيك و مردِ درجا مرده نيست. اين اول داستان است.

    سعي كرد جاي خون را از همان بالاي پل پيدا كند. زير پل چيزي شبيه بنزين ريخته از باك ماشيني يا روغن چكه كرده از موتوري ديده مي شد. اما هيچكس با ديدن اين لكه نمي فهميد كه چه چيزي ديده است.

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج جوزا، شب سوم، داستان پنجم (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: