چه كارم داريد؟ خب حداقل بگيد، چه كار كردم.

    يكي با مشت مي زند توي سر او و يكي ديگر كه آن طرفش است، مي گويد: ‌بيا تا حاليت كنيم. او را كِشان كشان مي برند توي ماشين و دست يكي شان دستبندي واقعي است و شكمش هم دنيايي است كه افتاده روي شلوارش.

    كسي كه از آنجا رد مي شد، وحشت زده به او نگاه مي كرد كه چطور كشيده مي شود توي ماشيني. چرا مي بردنش؟ كي بود؟ يا دزد بود يا روشنفكر. نمي دونم. من مي دونم. قاچاقچي بود. بايد مي بردنش. خب حداقل مي گفتند بهش چرا دارن مي برنش. روحشم خبر نداشت بنده خدا. لابد حرفاي قلمبه زده. شايد اشتباهي گرفته باشند. چطوري تو اين جمعيت كشيدنش بيرون؟ همه اينا رو بايد ببرن. كي مي دونه؟ شايد پس فردا تو رو هم گرفتن و هر چي داد زدي كه مگه چه كار كردم،‌ كسي بهت نگاه هم نكنه و بگن لابد يك كاري كرده؟ از كجا معلوم؟! آره. اوضاع پسه. اينطورام نيست. اگه آدم راه راست بره، كسي كار به كار آدم نداره. مگه ما نيستيم. كوپن مي فروشيم تو اين زل. بلد. هروئين. شهرداري اگه. بايد بساطتو جمع.

    صداها دور مي‌شوند و كسي كه از آنجا رد مي‌شد، سوار ماشيني مي‌شود و متوجه حرف هاي راننده و مسافر بغل دستي راننده مي‌شود كه مسافر دارد درباره مدال‌هايي كه گرفته مي گويد. قهرمان شناي كشور بودم دو سال قبل. توي اسبدواني استاني هم مقام دوم اوردم. هميشه دستم تو جيب خودم بوده. هيچوقت از بابام پول تو جيبي نگرفتم و با عرضه خودم كار كردم.

    راننده خر كيف شده و هي مي گويد باري كلا. به تو مي گن آدم چيز فهم. جوون سر بلند. حالا چي؟ حالا هم قهرماني؟ نه. از وقتي مي رم دانشگاه، ديگه وقتشو ندارم قهرمان بشم. واسه همينه كه بدنم سوخته. آب رفتم. اينكه خيلي بده. خب به خودت صدمه مي زني. حداقل روزي يك ساعت ورزش كن. هفته اي يكبار مي رم كوه. نه ساله كه رو پاي خودم وايسادم.

    كسي كه از آنجا رد مي‌شد و بعد سوار ماشيني شد و متوجه حرف هاي راننده و مسافر بغل دستي راننده شد، خيلي از آن جوان خوشش مي آيد و دلش مي خواهد قيافه اش را ببيند. جوان مؤدب و خوب از ماشين پياده مي‌شود و كرايه اش را مي دهد. صورت لاغري دارد و زنجير نقره انداخته گردنش و به مچش چند تاب نخ سياهي پيچانده و ماشين دوباره حركت مي‌كند.

    راننده مي‌گويد: دم خروس را باور كنم يا، اي بابا. نه به اون سيگاري كه دستش بود و نه به اين حرف‌هايي كه مي‌زد. بايد تشويقشون كرد كه از اين بدتر نشن ديگه.

    به خياباني مي پيچد و توي ترافيك سنگيني مي‌افتد. كسي كه از آنجا رد مي شده و بعد سوار ماشيني شده و متوجه حرف‌هاي راننده و مسافر بغل دستي راننده شده و از آن جوان خيلي خوشش آمده، خوابش گرفته كه راننده شروع مي‌كند به فحش دادن. از خواب مي پرد و چشم‌هاش را توي خيابان مي گرداند و مي بيند ماشيني وسط خيابان ايستاده كه راننده ندارد و اين راننده دارد نبود آن  راننده را فحش مي دهد. همه ماشين ها بوق مي زنند و عبور و مرور سنگين شده. يكي از اين طرف و آن يكي از آن طرف داد مي زند:‌ راننده پيكان آبي آسموني.

    سلانه سلانه ليس مي زند بستني اش را و از دور مي آيد و آرام كليد را توي در مي اندازد.

    كسي كه از آنجا رد مي شد و بعد سوار ماشيني شد و متوجه حرف هاي راننده و مسافر بغل دستي راننده شد و از آن جوان خوشش آمد و توي ترافيك سنگين خوابش برده، كرايه اش را مي دهد و پياده مي شود.

    ماشين ها حركت مي كنند و آدم ها مي روند و مي آيند و كساني از كنار هم رد مي شوند و سوار ماشين هايي مي شوند و متوجه حرف هاي ديگر به ديگر مي شوند و از يكي خوششان و از يكي بدشان و توي ترافيك خواب يا فكر و بعد كرايه شان را مي دهند و پياده مي شوند و دوباره سوار.

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج جوزا، شب سوم، داستان سوم (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: