سوار ماشينش مي شود و گاز مي دهد و مي خواهد بسته اي را به سرعت به جايي برساند. ناگهان مي خورد به جدول كنار خيابان و كسي روي زمين ولو مي شود. چشم باز مي كند و مي بيند مردي روي زمين افتاده كه كنار خيابان ايستاده بوده و به طرفي نگاه مي كرده و مي خواسته از زير پل عابر رد بشود كه ناگهان پايش تير كشيده. وقتي رو برگردانده، ديده كسي زده به زانوي چپش و خودش افتاده روي زمين و آن كس هم بالاي سرش ايستاده. مرد غرولند مي كند و نگاهي مي اندازد به زن سراسيمه كه سوار ماشينش شده بوده و گاز داده بوده و مي خواسته      بسته اي را به سرعت به جايي برساند و دلش مي سوزد برايش و مي گويد خانم، شما مي تونيد بريد، ولي حواستون باشه كه به كس ديگه اي نزنيد و بعد از يك ساعت كه به خانه مي رود، خانم الف به پاي لنگ آقاي ب خيره و مي گويد اگر نرويم دكتر، باهات قهر و آقاي ب كه كنار خيابان ايستاده بوده و به طرفي نگاه مي كرده و ناگهان پايش تير كشيده وقتي رو برگردانده، ديده كسي زده به زانوي چپش و بعد زده به جدول، مي گويد پايم چيزيش نشده و فقط كمي درد دارد، ولي نشكسته، چون مي شود وزن بدنم را بيندازم روي آن. خانم الف مي گويد كه او كنار كدام خيابان ايستاده بوده و به كدام طرف نگاه مي كرده وقتي مي خواسته از زير پل عابر رد بشود. و بعد مي گويد كه اين خيابان يك طرفه است و چرا به سمت چپ كه ماشين‌ها مي‌آمدند، نگاه نمي‌كرده و وقتي پايش تير كشيده، اگر به سمت چپ نگاه مي كرده، تا به حال سوار ماشيني شده بود و هيچ داستاني پيش نيامده بود. پس لابد به چيز مهمي در طرف راست نگاه مي كرده و لابد دختري كه سوار ماشيني مي شده يا ايستاده بوده كه ماشيني بگيرد و اصلاً چرا او حتا وقتي مي خواهد تصادف كند، با خانم ها تصادف مي كند؟ شوهر خانم الفي كه فكر مي كرده پس لابد آقاي ب به چيز مهمي در طرف راست نگاه و لابد به دختري كه سوار ماشيني مي شده، چشمكي زده؛ عصباني مي شود و با پاي لنگ از خانه مي زند بيرون. خانم الف مي خواهد غذايي بپزد يا گلدوزي يا تلويزيون تماشا كند يا نمي تواند و نمي داند چه كاري بكند كه به فكري خطور نكند كه با متني تصميم گرفته مي شود كه نوشته شود:

   قسم به الف كه قلمي است بلند قامت و ب كه صفحه اي سفيد، وقتي قلم بيايد روي صفحه، فرزندي زاده مي شود كه كلمه اي است و كلمه ها با ذرات وجود قلم و بر ذرات وجود صفحه نوشته و جوهر زندگاني قلم و صفحه در رگ هاي فرزندان و يك كلام، قسم به الف، ب، پ كه

                                                                          سوار ماشينش

مي شود و گاز مي دهد و مي خواهد دعوت نامه عروسي اش را به سرعت به جايي برساند. به مقصد مي رسد و كارت را مي دهد و مي رود تا دعوت نامه ديگري را برساند. مردي كه كنار خيابان ايستاده بوده و به طرف چپ خيابان نگاه مي كرده، دست تكان مي دهد و ماشيني مي گيرد و سر راه كنار گل فروشي مي ايستد و32 رز سرخ مي گيرد و مي رود خانه و زن در را به رويش باز و با شادي روي مرد را مي بوسد و سالگرد ازدواجشان را به خودشان تبريك مي گويد و زن هم هديه اي براي مرد گرفته كه مي دهد به مرد و مرد كاغذ كادو را باز و كراوات ابريشمي الفبا را از توي آن در مي آورد و به يقه پيرهن آبيش گره مي زند و براي شام با هم مي روند بيرون و آخر شب كه برمي گردند، مرد مي آيد كليد را توي در بيندازد كه مي بيند در قفل نبوده و رو به زن كه دزد آمده و زن مصرانه مي گويد كه يادش رفته در را قفل و اگر دزد بوده، همسايه ها حتماً مي فهميدند. مرد مي گويد بايد به پليس110 زنگ بزنيم و زن مي گويد باشد، بزن، ولي اگر دزد بود، در را دوباره قفل مي كرده تا همسايه شك نكند، پس احتمالاً فراموش كاري خودشان بوده و ناگهان چراغ ها روشن مي شوند و پ، ت، ث، جيم، چ، ح، خ، دال، ذال، ر، ز، ژ، سين، شين، صاد، ضاد، ط، ظ، عين، غين، ف، قاف، كاف، گاف، لام، ميم، نون، واو، هـ، ي گل و نقل مي ريزند روي سرشان و كيك بزرگي را مي آورند تا دور هم بخورند و قهوه مي ريزند و

    زن مي گويد قسم به ب كه من نمي دانستم اينجايند. مرد مي گويد قسم به الف كه كسي نمي توانسته كليد داشته باشد و تو در را از قصد باز گذاشتي، چون نگذاشتي به پليس زنگ بزنم و قسم به كلمه كه همه مِن جمله مي روند و زن و مرد مي روند توي اتاقشان و دعواها كه نمك زندگي است، تمام مي شود و الف كه قلمي است بلند قامت و ب كه صفحه اي سفيد، جمله ها مي نويسند كه اين داستان است در سالگرد آمدن الف روي ب.

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج جوزا، شب سوم، داستان دوم (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: