شايد اگر در خانه اي بزرگ مي شدم كه پدرم تا سال سوم متوسطه و مادرم مشوقي خوب براي درس خواندنم بود، حالا معلم كلاس اول ابتدائي بودم.

    بچه ها ساكت! سر كلاس نشسته اند و منتظرند كه نمره هاي ثلث دوم را برايشان بخوانم. مي خواهم اول درس بدهم كه از بقيه كلاس ها عقب نمانيم.

    آن مرد سوار بر اسب آمد.

    اجازه خانم! نمره ديكته منو مي خونيد. بچه ها ساكت! حواستون به درس باشه.

    آن مرد آمد.

    آن مرد با اسب آمد.

    رو برمي گردانم از هاي و هوي كلاس. باران مي آيد. آن سوي پنجره، پشت شاليزارها سايه اي دارد مي آيد. او مردي است كه در كتاب فارسي آمده بود و حالا هم آمده است و من از اين سوي پنجره مي پرم آن سو، پشت مردِ زير باران مي نشينم.

    آن مرد رفت.

    آن مرد زير باران با زن سوار بر اسب رفت.

    شايد اگر توي خانه اي به دنيا مي آمدم كه پدرم هيچ درس مرسي نخوانده بود و مادرم توي مزرعه اي كار مي كرد، حالا داشتم با مادرم پنبه مي چيدم. من اين مزرعه هاي پنبه را خيلي دوست دارم. پنبه نرم است. سفيد است. زمستان توي روحش است. وقتي پنبه مي چينم، مي شوم سفيد برفي، دختر روياهاي هزار و يك دختر ديگر. مادر بزرگ قصه هايي مي گفت برايم كه وقت پنبه چيني يادم مي افتد.

    كوتوله ها داشتند توي جنگل رژه مي رفتند. از معادن طلا آمده بودند و به كلبه چوبي شان كنار رودخانه «وقتمكن» برمي گشتند. من خانه را رفت و روب كرده و خرت و پرت ها را با وصله هاي پنبه اي تميز كرده بودم. لباسم پنبه اي و از آسمان دارد پنبه دانه مي بارد. كوتوله ها در مي زنند و مي آيند سرميز و سيب سرخي كه نمي دانيم از كجا آمده روي ميز است. صداي قار قار كلاغ ها. ظرف اشكنه را مي آورم سر ميز براي كوتوله هاي خسته تا شكمي از عزا در بياورند و سيب را خودم گاز مي زنم. دنيا پنبه مي شود. كلبه پنبه. كوتوله پنبه. سفيدبرفي پنبه. روياهام پنبه. توي مزرعه هاي پنبه دستم به هيچ نمي رسد مگر پنبه. پ. پ. پ...

    شايد اگر پدرم در شهري سكونت داشت و مادرم در بيمارستاني مشغول به كار بود، من درسم را تا آخر تمام مي كردم و پزشكي مي شدم كه تمام وقت توي بيمارستان به مردم خدمت مي كرد.

    خانم دكتر! به پسرم كمك كنين. نجاتش بدين.

    آقا! نجات پسر شما دست خداست. ما هرچي از دستمون بر بياد انجام مي ديم، ولي شما به خدا توكل كنيد.

 

    پسر را به اتاق عمل مي بريم. كليه هاش از كار افتاده. نياز فوري به كليه. خانم دكتر براي نجات پسر مردم نمي تواند از معلوماتش استفاده كند. او بايد از كلياتش استفاده كند و آن وقت دكتر بهتري است. كليه دكترها بايد يك كليه و ديگر اجزاي نجات بخش را ببخشند. خانم دكتر! حال پسرم چطـوره؟ متأسفم. نياز به كليه اي داره با گروه خـون o . نداريم.

 

    شايد اگر در خانه اي بودم كه مي دانستند من كيستم، ديگر نمي نوشتم من كيستم و همه اينطور مي خواندند كه خواهم من بود من كه بودم من كه باشم من.

 

---

وقتم کن که بگذرم

برج ثور، شب دوم، داستان اول (ادامه)
لیلا صادقی

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
-2 #1 دالکاف 1391-07-01 16:46
درود
پاییزتان پیروز!
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: