ضد روایتی عاشقانه

لینک بادبادک سیزدهم

شعری عاشقانه با بن مایه های دو روایت موازی عشق در دو وضعیت شبه اروتیک و عشق در وضعیت دیگر که می تواند شبه عرفانی باشد. شعری در نهایت عاشقانه که دوستت دارم ی سطحی و ساده با بیان مستقیم و ایضاحی نیست. شعر تامل برانگیزی که اجرای زیبایی از پیرنگ دراماتیکی ست که البته قابل کشف است برای مخاطب و خواننده.

از دوستت دارم که می‌رسی به قاف
دنیا طوری کوچک می‌شود که نزدیک‌تر می‌شوی تا من

هر چه از وضعیتی صرفن عاطفی به عمق و پختگی عشق می رسی و از وضعیتی در دسترس به دوردست های نادسترس، وضعیتی خوشایندتر 

محسن نظارت

برای راوی صورت می گیرد. از دوست داشتنی که به «ق» انتهای عشق کشیده می شود. طوری به شناخت من می رسی که از من به خودم نزدیک تر می شوی. شاید هم کشمکش ها و جدال درونی را در قالب جنگ بیان کرده که المانهایی در متن مشهود است و می تواند روایت موازی روایت موجود باشد. تا اینجا استارت شعر جذابیت و کششی خوشایند دارد.

هر لحظه یک سر باز می‌رود از تن
تفنگش می‌افتد روی سینه‌ام

مقاومت های تن واستحکام روحی عاطفی من (زن ) در برابر من ِ مردانه کم و کمتر می شود. یا به وضعیتی از شناخت من می رسی که مانند رسیدن به «ق» های تنم از من به نزدیک تر می شوی به گونه ای که قافیه سربازهای نگاهبان تنم را یکی یکی باختم و مقاومتم را از دست رفته دیدم. .ضرباهنگ موجود و مشهود درسراسر متن نیز به وضعیت شبه اروتیک افزوده.

برای سوراخ کردن چشم‌هایی که می‌جنگم
نمی‌شناسم کسی را که مرده‌ام
از دوستت دارم که می‌رسی به من

تصویر زیبا و جذابی از این وضعیت ساخته و بازی قشنگی کرده با مقاومتش در برابر پذیرش عشق و بعد حلول و تسلیم شدنش و ”شهید شدن اش و ویرانی ِ من ِ قبلی اش و زایش و آفرینش من جدید.” وقتی دستت رو شد؛ و برای وضعیتی خاص رو شدی دیگر دریچه از هم دریده می شود، دریچه ی چشم برای موازی ساختن دنیای درون و بیرون معمولن بیشترین نقش را دارد .چشم از به بعد بازتر می شود.

از دوستت دارم که می‌رسی به من
دنیا طوری تمام می‌شود که بزرگ می‌شوی
با کفش‌هایی که همیشه کوچک‌تر از پاهایت
به شهری می‌رسی که از تو زاده می‌شود
در جهنمی که سر می‌گیرد و کشته می‌شویم یکی دیگر را

شاید هبوط از وضعیتی تقدس گونه و پیشتر تجربه نشده به وضعیتی که پس ازرسیدن به تکراربرسد و حتا ملال انگیز شود که به جنگ در وضعیتی دیگربا کاراکترهایی که تعریف جدیدی پیدا کرده اند می انجامد. سیر و سفری که به دنیایی کو چک تر، محدود تر، بی رحمانه تر و خشن تر منجر می شود.

برای رسیدن به تو شهری می‌شوم که در آن بمیری
در بهشتی که مرده ی یکدیگریم

ولی در دو سطر پایانی با قاب و تصویری بسته مواجه نیستیم و شاید با گذر از وضعیت نابسامان دوم وشناخت عمیق تر از خود به وضعیتی در آینده برسد که برایش مطلوب باشد.و می تواند پایان خوشی داشته باشد. و اما با توجه به المانهای موجود در متن، می توان تاحدی به چگونگی تکوین فرمیک چنین روایت عاشقانه ای دست یافت؛ فاصله گیری آگاهانه از وحدت ارگانیک و انداموار شعر، فقدان مرکزیت در متن و فاصله گیری از مرکز گرایی و گریز از مرکز برای اینکه از شعری عاطفی خطی و سطحیِ اعترافی فاصله بگیرد، رویکرد به گسسته نگاری، به چالش کشیدن استبداد نحوی و تغییر ساخت های اتوماتیزه و عادت شده ی نحوی گرامری به منظور خلق معناهای جدید و لایه های جدید معنایی به متن، بازی در زبان، تصرف در روایت خطی و بر هم زدن ساخت روایت خطی به گونه ای که می توان گفت با ضد روایتی عاشقانه مواجهیم ضدروایتی غیر خطی که درآن حتا عشق هم خطی نیست و چندوجهی ای مشبک است.

برگرفته از سایت قاف

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: