درباره آثار

نگاهی به داستان «پریدن به روایت رنگ»، نوشته حمید باقری

 

شیرین نمادی از ویرانی

حمید باقری

پریدن به روایت رنگ، داستانی از لیلا صادقی است که به تازگی منتشر شده و این داستان صحبت از رنگ پریدگی می ­کند، رنگ پریدن و بی رنگ شدن از طرح روی جلد خود را به رخ می ­کشد.  پرده­ای از ملاقاتِ فرهاد و شیرین، شیرین فرهاد را نگاه نمی­ کند و فرهاد  سرشار از نگاه شیرین است. شیرین نگرانِ باز گشت خسرو است؟ در داستان نظامی، فرهاد قربانی است، قربانی عشق و دروغ و دسیسه، درست مانند سهراب و سیاوش و اسفندیار و...شیرین هم قربانی است. قربانی عشق خود به خسرو.

اما خسرویی که فرهاد بودن را نمی ­داند. در داستانِ نظامی خسرو به شیرین پیشنهاد معشوقه بودن می­ دهد و شیرین قبول نمی کند. خسرو به دست پسر کشته می ­شود و شیرین از عشق خسرو خود را می ­کشد. پس شیرین و فرهاد هر دو قربانی هستند. اما چرا قربانی می­شوند؟ برای کدام جُرم؟ نظامی پاسخی نم­ی دهد. 

اما چهره­ ی هر دو مانند پرده­ ای نقالی بر روی جلد کتاب قرار دارد. گویی هر دو شبیه به هم. چشم و ابرو، آرایش مو و قد گیسوانِ هر دو شبیه به یکدیگر است. گویی هر دو شاهزاده ­های هستند که راهِ خود را برای پیدا کردنِ آب حیاتِ عشق گم کرده ­اند. شیرین ظرفِ آبی را به فرهاد تعارف  می کند. اما گویی آب به روی پرده ریخته و رنگ از پرده­ ها گریخته و جز رد پایی از رنگ خبری از رنگ نیست.


در زیر جلد تصویر شیرین را در قاب می ­بینیم. با سازی در دست. با دامنی آبی و لباسی نارنجی. روی جلد شیرین با دامن نارنجی و لباسی بی رنگ.

برای ورود به داستان کلمه ­ی آبی را بر زمینه ­ای از نارنجی می­ بینیم. باز هم بازی نارنجی و آبی ادامه دارد. آبی، به رنگِ آبی نوشته شده است. (در دو فصل دیگر کلمه­ ی زرد به رنگ سیاه بر زمینه­ ی بنفش نوشته شده و کلمه ­ی قرمز به رنگ سیاه بر زمینه ای سبزی­ای که اثری از سبزی در آن دیده نمی ­شود، نوشه شده است. جالب اینکه خسرو، شیرین را نخستین مرتبه در برکه با جامه­ ای آبی رنگ می­ بیند.) همه چیز خبر از زیبایی می ­دهد.  گویی نقاشی ازلی به پرده ­ای بی ­رنگ رنگ  می­ زند و خود وارد تابلو می ­شود و می شود زنی که دامنِ نارنجی پوشیده و دامنش مانند مادر طبیعت سرشار از گل و زایش است. اما کسی قدر گل را نمی ­داند و زیبایی او را تحسین نمی ­کند.

گل هایِ نارنجی کفِ اتاقی می ­ریزند که مرد در حالِ تماشای تلویزیون است. همه­ ی زیبایی و خلاقیت زن در رنگ زدن به سفره خود را نشان می ­دهد. از ماهی (که او هم وابسته به آب است) و نوشابه تا شور ترشی! مرد، شکار گورخرها توسط تمساح را به دیدن زن ترجیح می ­دهد. او زن/شیرین را نمی ­بیند. گویی نگرانی شیرینِ روی جلد کلا بی جا است. مرد(خسرو) نگاهِ شیرین را نمی خواند و نمی ­بیند. شیرین، خواهرانی هم در تاریخ دارد. دختر و همسر لوط. همسری که آنچه را نباید ببیند را دید و تبدیل به سنگ نمک شد. (مانندِ همسر اورفئوس که به خاطر نگاه اشتباهِ اورفئوس به پشت سر در دنیای مردگان باقی ماند و قربانی شد.) دخترانی که به عنوانِ هبه به مردانی پیشنهاد می ­شوند که در طمعِ مهمان های لوط هستند. تراژدی با قدرت ادامه دارد. فصل اول بسیار زود تمام می ­شود. رنگ­ ها زود به خاکستری می ­رسند و سیاه می­ شوند.

فصل دوم راوی در هجوم خاطراتی است که گویی تا به امروز مخفی شده بودند و راهی برای ورود به دنیایِ ذهن او (شیرین) پیدا نمی ­کردند. راوی از هجوم باد می ­ترسد. نمی­ تواند باد (خاطرات؟) را مهار کند. به یاد داستانِ شیرین می­ افتد و زندانی شدن در قصری تاریک. آیا شیرین سر نمونی از ناخودآگاه جمعی راوی نیست که خود را در ذهن او تکرار می­ کند؟ راوی هم مثل شیرین زندانی است و چشم انتظار خسرو خوبان؟ اما خسرو خوبان،خوب بودن شیرین را نمی ­بیند. در این فصل، گذشته ا­ی اسطوره­ای (شیرین) با امروز و دیروزِ راوی در یکدیگر گره می­ خورند. دخترکی در همسایگی آن ها بادبادک بازی می ­کند. دخترکی که در ادامه می ­فهمیم کودکی راوی است. خاطره­ ای مربوط به دوران کودکی راوی از مادر. مادری که خود قربانی انتخابی ناخواسته است و نباید عشق را تجربه کند و باید تجربه شود تا ببیند عشق چه طعمی دارد. همه­ ی زن ها به قرقره ­ای که دستشان را می­ کشاند و پایشان را بسته گرفتارند. اما باد مزاحم دست بر دار نیست. باد از خود شکلی ندارد و با اثر گذاری بر روی دیگران حضور خود را اعلام می ­کند. یادِ خاطرات با باد می ­رسد. گویی مانند داستان ِ لوط خبر از هشداری می ­دهند که در حال نزدیک شدن است. باد صدایی را به خاطر می ­آورد: خوب معلومه دوست دارم. راوی در انتظار خسرو است و خبر از فرهادی (عشقی ممنوع) می ­آید که در ذهن راوی قربانی شده و مرده بود. اما ققنوس وار دوباره جان می ­گیرد و کنار او می ­نشیند و سیگار می ­کشد. دست او را می ­بوسد و از دست پخت او ایرادی نمی­ گیرد. اما شاید این فرهاد قسمتی از وجود گشمده­ ی زن/راوی هم باشد. وجودی به عمق تاریخ و اسطوره. وجودی که هر زنی در خود به دنبال آن است: آنیموس. صدا عنصری است که راوی را به شیرین اسطوره­ ای هم پیوند می ­زند. در داستان نظامی نقل است که فرهاد و شیرین در ابتدا تنها صدای یکدیگر را می­ شنیدند و یکدیگر را نمی ­دیدند. در این فصل راوی (نقاشی ازلی، شیرین، زن) با رنگی بنفش کبودی کل پرده را پُر می­کند. صدای خراب شدن از بیستون نمی­آید  بلکه از بیرونی می­آید که معلوم نیست کجا است.

فصل سوم صحبت از دنیا است. دنیا هم اسم خاص است و هم به معنای هستی و زمین است. دنیا در مقابل آسمان، همیشه پذیرنده و خالق است و مانند زن، هستی از بطنِ او ریشه می­ زند. اما از سبزی و سرخی دنیا خبری نیست. باز هم ذهن راوی از دنیایی شخصی واردِ جهانی دیگر می­ شود. گویی دنیا هم در ذهن راوی مسکن دارد. سرنمون زمین، شیرین و زن همه اشاره­ای است به قربانی شدن و ایثار و دیده نشدن. گویی همه فراموش کرده­ اند که وحی از خاک (زمین/زن/شیرین) می ­رسد. اما در آخر اینکه شیرین نمادی از ایرانی ویران شده هم هست. اشاره به قصر شیرین هم اشاره ­ای است به کاخِ شیرین که در آن تا قبل از آمدن خسرو به نوعی زندانی بود و هم اشاره­ای به شهری که ویران شده بود. هم در دیروز و هم امروز.

گره خوردن هستی و اسطوره و زندگی در پرده­ ی آخر کتاب به اوج می­ رسد. خبری از شیرین در درون قاب نیست. او هم رنگ سیاهی شده و درون قاب نیست. اما شاید هم از درون قاب فرار کرده است؟ (قابِ پشت جلد شکسته) کدام یک؟ به کجا می­تواند بگریزد؟ خسرو خوبان یا فرهادی که از عشق او برای خود غرور می­ خرد. شیرین همیشه در حال انجام وظیفه است چه عاشق باشد و چه آشپزی که نمی ­تواند برنج برای مهمانان درست کند.

هر بار که باز می­ شوم از سر راهی

پایم از قلم می­ ­افتد.

...

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است