درباره آثار

درباره ضمیر چهارم شخص مفرد - رویا تفتی

 

طنازي مرگ در تغزل يك مرگ

رویا تفتی، مجله بيدار

 

در « ضمير چهارم شخص مفرد » نويسنده علي رغم اينكه ذهن خود را براي نوشتن رها كرده است ، كنترلي نامرئي بر همه چيز دارد ، به همين دليل هم در اين كتاب از تكنيك هاي متنوع و بديع ، باري به هر جهت استفاده نشده است ، گويي تئوري هاي موجود ، درونيِ نويسنده شده اند و در موقعِ آفرينش اين اثرِ خلاقه به تراوش رسيده اند .
عنوان كتاب قابل تأويل است و از آنجا كه اسم نويسنده آينه اي نوشته شده است « » شايد يك تعبيرِ « ضمير چهارم شخص مفرد » ليلاي صادقيِ در آينه باشد ليلاي صادقي اي كه وقتي جلوي آينه مي رود دوست دارد آن طوري كه مي خواهد باشد ، نه آن طوري كه هست و به خاطر آداب و مقيدات مجبور است كه باشد . ضمير چهارم شخص مفرد ، شايد منِ او يا اويِ من است ، شايد آنيماي نويسنده است و شايد ….
بعد از فهرست بندي بديعِ سر فصل ها از خوانندگانش هم در خواستي دارد : « از شما مي خواهم ضمير هايتان را مورد خطاب قرار دهيد » ، نمي گويد « ضميرتان » و جاي تأويل هاي جديدي را باز مي كند ، خود او نيز انگار در اين كتاب ضميرهايش را مورد خطاب قرارداده است كه چهار فصل اول را ، ضمير اول ، دوم ، سوم و چهارم نامگذاري كرده است . در فهرست ، نامي از پيشگفتار ، نياورده است اما در شروع قصه پيشگفتار آمده است – مثل سخنراني كه مي خواهد سخنراني كند و ناگهان يادش مي آيد كه بد نيست مقدمه اي هم بياورد آن هم مقدمه اي كه به نوعي در بطن خود ، طرح و توطئه به همراه دارد . -


دو بخش در فهرست آمده است به نام هاي حرف پنجم : ناگفته و حرف ششم : ناگفته ، كه در متن از آن ها خبري نيست . شايد دم دست ترين تعبيرهايي كه مي شود كرد اين باشد كه اين ناگفته ها مربوط به مسائل خيلي شخصي هستند و يا مربوط به حس هايي هستند كه زبان قادر به بيان آن ها نيست و يا شايد هم مربوط به بخش هايي مي شوند كه نويسنده به نفع اثر هنريش از آن ها چشم پوشي كرده است ،
تنها شخصيت كتاب كه اسم خاص دارد ، « كيومرث » است او لياقت اسم خاص را بدين دليل پيدا كرده است كه اصلاً وجود و هستي يافتن اين كتاب به خاطر اوست و يا شايد بهتر است بگوييم به خاطر نبودن اوست چون اگر نمي مرد نويسنده لزومي نمي ديد تا او را شخصيت اصلي قصه اش كند و با دم مسيحائيش او را زنده و جاودانه سازد ، نويسنده حتي كتاب را نيز به همين شخصيت تقديم كرده است ا ما نه مستقيم ، بلكه به شمارة قبر او : قطعة 203 ، رديف 143 ، شمارة 23 . كه اين باز (علاوه برنوآوري )تأكيد ديگري بر اين نكته است كه مرگ او باعث هستي يافتن اين كتاب شده است .
اغلب چيزها در اين كتاب ، در لبه نگه داشته شده است ، عدم قطعيت بر اكثر جريان ها حاكم است ، تنها چيزي كه قطعي است مرگ است مرگ گريز ناپذير كه حرف اول و آخر را مي زند و به هيچ وجه نمي شود از آن فرار كرد و يا به تأخيزش انداخت ، شايد تنها راه مبارزه با آن خلق يك اثر باشد ، در اينجا شهرزاد قصه نمي گويد تا مرگ خودش را به تعويق بياندازد قصه مي گويد تا بر مرگ آگاهيش غلبه كند تا با نوشتن به مرگ فكر نكند مرگ عزيز يا خودش. اما باز از هر طرفي آن بت عيار جلوه گري مي كند چون تنها چيزي است كه واقعيت دارد و هست .
او همان طور كه در به كار بردن تئوري هاي جديد احساساتي نمي شود در نوشتن نيز احساساتي نيست و تا مي آيد كه احساساتي شود و يا يك حسش بر بقيه غلبه پيدا كند و آن ليلايي كه هست نشان بدهد ، با چرخشي سمتش را عوض مي كند انگار كه به سمت آينه مي چرخد و آنچه را كه دوست دارد باشد ابراز مي كند و يا برعكس . و همين باعث چند وجهي شدن نوشته اش مي شود ، كريستال وار نور را در جهات مختلف منعكس مي كند تا چشم را نزند و يا اين كه ماهيتش رو نشود ، او منشور نيست كه نورها را تجزيه كند تا بشود دوباره به راحتي با تركيب آنها به نور اصلي رسيد ، دائم نور را چند وجهي مي كند و به همه سو مي تاباند و به همين دليل هم خوانندگان بيشتري با او همذات پنداري مي كنند اما گاهي و بيشتر در جاهايي كه خواننده مي آيد تا براي او دلسوزي كند متوجهش مي كند كه در قصه است:
… او سنگ لحدم مي شود و روي سينه ام مي افتد و نفسم بند مي آيد و هلش مي دهم و تنم به لرزه مي افتد و در خياباني ايستاده ام كه پرنده پر نمي زند و بد جوري با قصه ها قاتي شدم . ص 92
فقط راه رفتم و هي بر و بر همه جا رو نگاه كردم شايد واسه اين كه فكر مي كردم هر نگام آخرين نگاهه. اشيا رو نگاه نمي كردم . در واقع مي بلعيدم ديگه ناي تموم كردن قصه رو ندارم . ص 92
آوردن چيزهاي متضاد در تقابل با هم ، از ديگر تكنيك هايي است كه مكرراُ در اين كتاب به كار رفته ، مثلاُ درست در لحظة خاكسپاري شخصيت داستان ، مورچه اي در قبر تخمگذاري مي كند :
… مورچه هاي درشت و ريز دو به دو بالاي سوراخي مي پرند و دور مي چرخند و بعد از هم كنده مي شوند و آن يكي كه روي زمين نيفتاده توي سوراخي مي نشيند و بالهايش را مي كند و حالا مي خواهد تخم گذاري كند. ص 96
اين تكنيك عمدتاُ با آفريدن طنز در موقعيتي تراژيك ، نمود بيشتري مي يابد كه نه تنها باعث غافلگيري بيشتر ذهن شده بلكه طنز را نيز عميق تر مي كند و به جاي آنكه آدم را به خنده بياندازد به فكر وا مي دارد:
چشمت را مي بندي و به سالي كه گذشت فكر مي كني .سال بل بشو. عجب روزهاي احمقانه اي داشت . هر روزش مثل سال هاي پيش شب داشت و هر شبش مثل سال هاي پيش بايد مي خوابيديد. … ص 65
نخستين ديوارها نخستين قانون را به وجود آورد . داد يعني مرز و قانون و پيش تر از همه ، سلسله پيشداديان بود كه مرز و قانون را معنا كرد . ص 91
شايد هنري ترين خاصيت مرگ غافل گير كنندگي أن است ، خوشبختانه لحظات غافل گير كننده در اين كتاب كم نيست ، گاهي وقتي خواننده انتظار عمل يا حرفي دارد با چنان عكس العملي مواجه مي شود كه به لذت هنري مي رسد . او حتي در قبرستان هم احساساتي نمي شود و دست از طنز برنمي دارد و اين نه تنها مرگ را براي كسي كه سرشار از زندگي است فجيع تر نشان مي دهد بلكه شايد لذتِ ناشي از همين غافل گير كنندگي هاست كه باعث مي شود علي رغم حضور ساية سنگين و مداوم مرگ ، ما در طول خواندن و حتي در تأثيرِ بعد از آن احساس نااميدي و يأس نمي كنيم بلكه انگار يك جورهايي به خودمان مي آييم تا با عجلة بيشتري زندگي را نگاه كنيم .
داستان اين كتاب را با يكبار خواندن نمي شود دريافت اما قضية مهم اين است كه بر خلاف كتاب هايي كه كشف و درك و حل معمايي طرح و توطئه ها شايد باعث لذت بردن از آن شود ، اين كتاب با همان يك بار خواندن ، آن لذتي را كه خواننده توقع دارد را به او مي دهد ، لذتي كه شايد هميشه با او بماند و ديگر او را وادار به وسوسة سر درآوردن از داستان خطي كتاب نكند . با اين حال به نظر مي رسد كه داستان خطي آن از اين قرار است : كسي درگير بيماري برادر و مرگ اوست ، از طرفي درگيري عاطفي با دوست برادرش نيز دارد كه كس ديگري را جايگزين او كرده و رقيب را به رخش مي كشد او نمي تواند داراي عشقي مبتذل باشد مي گويد عشق هاي امروزي بيخودي است طرف دلش براي همه چيز طرفش تنگ مي شود جز خود او ، اما نمي تواند به هر قيمتي او را براي خودش نگه دارد چرا كه دو شقه است نيمي خورنده و خواهنده و خوابنده و نيمي ديگر روشنفكر و نويسنده .
نويسنده مسايل زيادي را بدون اينكه چيزي برجسته شود آورده است . فلسفه ، حتي بحث هايي مثل فمنيسم و يا حوادث زن كشي و … ( شايد يكي از حسي ترين توصيفي كه در طول تاريخ بر زن رفته است را ما در صفحة 148 اين كتاب مي خوانيم ) … همة اينها زمينه قرار گرفته اند و مرگ نقش برجسته اي بر آن هاست اما كاش نگاه او به انسان هاي اطرافش قدري رقيق تر بود و چنين قاطعانه نمي انگاشت كه ديگران انگار اشراف چنداني بر مرگ ندارند و تنها با زاري و گريه ، در از دست دادن عزيزي از خود نشان مي دهند اما باز زندگي عادي شان را از سر مي گيرند و فراموشش مي كنند، از كجا نويسنده چنين نتيجه اي گرفته است ؟ آيا عكس العمل همة آدم ها براي فراموش كردن مرگ يكسان است ؟ آيا همة آدم ها مي توانند مثل راويِ مرگ آگاه قصه به خلق اثر هنري بپردازند ؟ اين متفاوت ديدنِ خود ، براي خواننده خوشايند نيست.
ازامكانات امروزيِ كتابت به بهترين نحوي استفاده شده است . لرزيدن ، در خود مچاله شدن ، سرخ شدن و… با تغيير فونت هابه خوبي نشان داده شده ، و يا به بياني اجرا شده اند . در صفحة 95 او خط خوردگي هاي دست نوشته را پاك نكرده ، در جايي است كه دارد از مورچه ها و مگس ها ي دور قبر موقع دفن كردن شخصيت قصه اش مي نويسد اين خط خوردگي هاي مزاحم همان مورچه ها و مگس ها را تداعي مي كنند . از بزرگترين ويژگي هاي او اين است كه در برابر اين كشفيات ذوق زده نمي شود كه با تكرار نابجاي آن ها از لذت و حس لحظة آفرينش بكاهد و اين نشان دهندة آن است كه نويسنده بر خلاف اكثر قصه نويسان و شاعراني كه بر متفاوت شدن نوشته هايشان تأكيد دارند و با تكرار بيش از حد كشفياتشان كه به اتوماتيزه شدن و تصنعي شدنِ اثر خلاقه شان منجر مي شود، بي اعتناست . جاي بسي خوشبختي است كه نويسنده اي از اين نسل به مسائل جديتري هم مي انديشد او از سطحي نگري به دور است، نظرگاه و جهان بيني دارد ، چيزي كه شايد اكثر آثار امروزه فاقد آن است. در اين كتاب تفكر ، تخيل و احساس به موازنه رسيده اند و مثلثي تشكيل داده اند كه با طنزي زاويه دار رنگ آميزي شده است. كار او به كار آشپز ماهري مي ماند كه از انواع مواد ، چاشني جات و ادويه جات استفاده كرده ولي هيچكدام مزة غالب غذايش نشد ه اند ضمن اينكه هر يك به نوبة خود در مطبوع شدن آن سهم داشته اند غذايي كه حسابي جا افتاده و نمي توان هيچكدام از مواد متشكله اش را بدون مزه گرفتن از ديگر مواد از آن جدا كرد حتي تزئيناتي كه او به كار برده علاوه بر دلپذيرتر كردن غذا به نوعي تكميل كنندة آن نيز هستند .
تنها تكنيكي كه در طول كتاب تكرار شده ، بازي با كلمات است ، گاهي كلمه با كلمات مشابه و يا هم خانواده هايش تكرار شده :
چقدر خيابان شلوغ شده . پرتردد ، پرترديد ، پرارتداد . ص 16
نشان مي دهد كه چطور با بيان هر كلمه ، مي توان فضاي متفاوتي را به ذهن متبادر كرد و دنياهاي جديدي را آفريد. در جاهايي هم به نظر مي رسد كه كلمات در ذهن نويسنده چنان سرعت گرفته اند كه براي مهار آنها صداي ترمز هم ناچاراُ به گوش مي رسد :
هر لقمه اي كه مي گذارم توي دهانم ، دست معده مي آيد توي حلقم و طعمه را مي قاپد . هر چه تندتر مي گذارم توي دهانم ، تندتر مي قاپد لقمة نجويده جونده جويا را. ص 19
گاهي هم كلمه آنقدر تغيير و تحول مي يابد تا تحليل مي رود :
پس… بايد سعي كنم حرفهام را ببلعم و به ذهن نياورم . نه ! فكر نكن . اصلاُ به هيچ چيز . هيچ . واهيچ . ايچ . هي . ه ه . ص 131


آنچه مهم است اين است كه نويسنده اين تكنيك را هم مثل ديگر تكنيك ها يش بر حسب ضرورت به كار برده و همين امر باعث مي شود تا با وجود تكرار باز هم خسته كننده نباشد و هر بار به شكلي لذت بخش شود ، مثلاُ در مثال بعدي بند آمدن زبان را از ترس به شكل زيبايي اجرا كرده است:
وقتي وجود ديگران را مي فهمد وجود خود را هم به طرز حقيقي تري مي فهمد . اين فهميدن به جان آدمي هول مي اندازد . مي ترسد . ترسد . سد . ص 119
تقريباُ در تمامي مثال هاي ذكر شده اهميت كلام به رخ كشيده مي شود و در هر كدام انگار به نوعي ياد آوري مي گردد كه در « آغاز كلمه بود » . زبان قصه دلنشين و سليس است . طنز ، شعر ، كلمات قصار ، و بازي هاي گاه گاهِ زباني … در متن خوش نشسته اند و جذر و مدهايي را در زبان بوجود آورده اند كه نه تنها باعث پويايي فضاي قصه مي شوند بلكه با حس نوستالژي اي كه به همراه مي آورند بر صميميت ، اصالت و در نتيجه بر جذابيت آن مي افزايند . نويسنده از پس ارائة زبان هاي مختلف بر مي آيد و چند زباني بودن را در جاي جاي كتابش به خوبي نشان مي دهد . او گاه با آوردن يك جمله ، خواننده را حتي نسبت به جنسيتِ راوي به ترديد مي اندازد . خوانندگاني كه برايشان احترام زيادي قائل است ، لقمه را آماده در دهانشان نمي گذارد وامي داردشان تا پا به پايش قدم بزنند اما نمي دواندشان تا خود نيز شايد به چيزهايي كه او پي نبرده ، پي ببرند . شخصيت پردازي هايش نيز گاه غير مستقيم ، گاه رك وصريح و گاه با عدم قطعيت و نوعي گيج شدن و سر در گمي و حدس و گمان همراه است .


 

به نظر مي رسد كه نويسنده بيش از هر كسي از حافظ تأثير گرفته است آن ديالكتيكي كه در اشعار حافظ وجود دارد و شعر او را يكسويه نمي كند در اين كتاب به صورت زيبايي به كار رفته است براي همين هم علي رغم اينكه اين كتاب ، كتاب شعر نيست تا مكرراً خوانده شود ولي اين خاصيت را پيدا كرده است و آدم وسوسه مي شود گاه گاهي آن را بردارد و حتي اگر شده قسمت هايي از آن را بخواند.
كتاب به بهت
رين شكلي تمام مي شود ( يا شايد بهتر است بگوييم ، تمام نمي شود ) نويسنده دلش مي خواهد كه شروع قصه اش را تغيير دهد ، او يك فرصت ديگر مي خواهد و آنوقت مسلماً قصه ي ديگري نوشته مي شود ، قصه اي كه هر خواننده اي در ذهن خود بنا به خواست و حدس و گمان خودش مي نويسد ،

 

 

او ظاهراً يك قصه نوشته ولي به تعداد خوانندگان كتابش ، قصه آفريده است . اما اي كاش جملة توضيحيِ آخر را اضافه نمي كرد « از غلط هاي نحوي معذورم . زندگي پر است از غلط هاي نحوي . » ، آوردن اين جمله ، باعث قطع ناگهاني حس مي شود ، و براي ذهني كه بلافاصله مشغول ساختن قصة خيالي خودش مي گردد آزاردهنده است ضمن اينكه در خود قصه به نوعي پر بودن زندگي از غلط هاي نحوي نشان داده شده است و ذكر صريح آن ، تنها نوعي شكسته نفسي تلقي مي گردد . در هر حال اين كتاب به عنوان اولين اثر ، نشانگرِ آن است كه نويسنده از پتانسيل بالايي برخوردار مي باشد . براي او آرزوي موفقيت داريم و چشم به راه آثار بعديش هستيم .
شايد بشود گفت بحث در مورد اين كتاب تمامي ندارد همواره مي توان فتح بابي بر آن گشود و يا با زاويه ي جديدي آن را مورد بررسي قرار داد مثل خود مرگ كه هميشه ناشناخته و بحث انگيز خواهد ماند .

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است