درباره آثار

درباره ضمیر چهارم شخص مفرد - عمران صلاحی

 

كتابي اينچنين!

روزنامه همشهري، شماره 19، 10 مرداد 1380. ص: 14 (ضمیمه هفتگی)

 

عبيد زاكاني پيش از شروع داستان موش و گربه مي گويد: بخوانم از برايت داستاني كه در معناي آن حيران بماني. حالا حكايت ليلا صادقي است كه با نگاشتن داستاني خواننده را هم در معنا و هم در قالب آن حيران مي گذارد. او داستان نگار است، يعني داستانش را هم مي نويسد و هم مي نگارد. داستان او را هم بايد خواند و هم بايد ديد. جايي سطرها كم رنگ و محو است و جايي ارغواني. خانم صادقي در جلسات داستان خواني با اشكال رو به رو خواهد شد، چون داستانش را علاوه بر خواندن، بايد نشان هم بدهد. مگر اين كه اسباب كار فراهم باشد. داستان او را هم بايد خواند، هم بايد شنيد و هم بايد ديد. اما شنيدن كي بود مانند ديدن!

« ضمير چهارم شخص مفرد»، داستاني است نامتعارف. اين ضمير از نظر دستوري وجود ندارد، در حالي كه مي تواند وجود داشته باشد. در آغاز كتاب، بعد از عنوان اصلي نوشته شده است: من، تو، او، و چند تا نقطه. داستان، شرح همين چند تا نقطه است. ضمير چهارم ايهام زيبايي دارد. مي تواند ضمير پنهان انسان باشد. به همين دليل، نويسنده از خواننده مي خواهد كه ضميرش را مورد خطاب قرار دهد. اين اثر مي تواند هم داستان كوتاه باشد، هم رمان. بستگي به نظر خواننده دارد. موضوع داستان ها مي تواند يكي باشد و يكي نباشد. باز بسته به نظر شماست. داستان اول از «من» بودن انسان مي گويد، داستان دوم، از «تو» بودن انسان، داستان سوم، داستان انسان غايب است و داستان چهارم، همين ضمير چهارم. هر داستان نثر و زباني خاص خود دارد. «ضمر چهارم شخص مفرد» داستاني است كه نمي شود آن را تعريف كرد، ولي مي شود از آن تعريف كرد! هم مي شود آن را فهميد، هم نه. هم لذت بخش است، هم نه. عين خود زندگي. نمي دانم چرا من از اين كار خوشم مي آيد. ليلا صادقي نويسنده اي است كه طور ديگري نگاه مي كند و طور ديگري مي بيند، حتي خودش را. او نثر و نگاهي طنز آميز دارد. چند نمونه از كتابش استخراج كرده ام:
· با نگاهم همه هيكل خيابان و كوچه هاي اطراف را لخت كرده بودم.
· قدمش را به سر پيچ مي كشانم، اما قدم آخري كه بايد از پشت ديوار بيرون بيايد، نمي آيد.
· از دهانم بوي حرف هاي بيات بلند مي شود.
ياد دوست ناشري افتادم كه از من خواسته بود از پرويز شاپور بخواهم رماني بنويسد. او عقيده داشت اگر شاپور با اين نگاهش رمان بنويسد، محشر مي شود. به شاپور گفتم. گفت من بيشتر از يك سطر نمي توانم بنويسم!
اما من حالا خيلي دارم اميدوارم مي شوم. باز هم بخوانيم:
· بعد دماغشان را به شيشه مي چسبانند و بعد كمي به داخل چشم چراني مي كنند و بع بع. (استفاده از تداعي معاني و صوت )
· محال است زير پايم علف سبز بشود و علاف بشوم. (بازي با كلمات)
ببينيد در عبارتي كه مي آيد، چگونه افعال حذف مي شود و يا مي شكند و اين كار كاملاً حالت هاي دروني شخصيت داستان را بيان مي كند و لازمة داستان است. خواننده حس مي كند، خودش هم دست و پايش را گم كرده است و نفسش از هيجان در نمي آيد:
« خدايا! رو به رويم نشسته. خودش. دارد نگاهم مي كند. باورم… قفسة سينه ام درد. از تپش تند قلبم. نفسم بالا نمي … . پروانه اي به اندازة خودم همين حالاست كه از درونم بپرد بيرون. بال بال مي زنم. بال. بال.»


باز هم بخوانيم:
· هر لقمه اي كه مي گذارم توي دهانم، دست معده مي آيد توي حلقم و لقمه را مي قاپد.
· خوشم است كه بشقاب را بليسم. اسكي با زبان.
· چقدر از پنير كشي خوشم مي آيد. مخصوصاً اگر زياد پخته باشد و هي كش بيايد. مثل زمان (چه تعبير زيبايي!)
نويسنده هم نحوة نگاهش فرق دارد و هم نحوش:
· نگاهمان به هم قلاب شده بود. با نگاهش دستش را دور گردنم حلقه كرد و در گوشم زمزمه.
· كسي دوست ندارد كه به آدم تلاش كرده يا متلاشي شده فكر كند حتا. فقط خود اوست كه مي تلاشد.
چيزي كه در بسياري از شعرهاي امروز جا نمي افتد، در اين داستان كاملاً جا افتاده است. چون علت وجودي دارد. مثل اين عبارت كه خواننده حس مي كند شخصيت داستان زبانش بند آمده است:
· مرا مي برد به جايي دور كه خودم مي ترسم و ترسم و سم.
مي خواهم از لذتي كه از اين اثر برده ام شما را بيشتر سهيم كنم:
· مي خواستم نگاهش كنم. نگاه تا ابديت. به دست هايش كه رمز ازلند. به پاهايش كه هستي با آنها قدم بر مي دارد. به سينه اش كه همة راز كيهان در آن زندگي مي كند. به چشم هاش كه همة كهكشان ها و ستاره ها در آن در گسترشند. من در كنار او نشسته ام، ولي از او دورم. او كهكشاني است كه مرا به خود مي كشد، ولي من جزئي از آن نمي شوم.
· با خودنويسش به سبزي باغ مي نويسد. چند خطي در هم مي روياند و چند خطي گل مي دهد و عطر مي افشاند ( چقدر شعر است!)
· ناگهان بر مي گردد. هول مي كنم. يادم مي رود كه لبخند بزنم. چشم هام گرد. سياهي چشم او دور تنم حلقه حلقه. قدرت حركت كردن سلب.
· چشم هايش يك تكه زغالند كه گـُر گرفته اند. پشت اين چشم ها دارد به من فكر مي شود.
· كلمه ها به انگشتم مي چسبند و كش مي آيند و كش مي آيند.
· مرغادم ها/ مرغزن ها / مرغمرد ها. (تركيبات طنز آميز تازه)
· نگاهش آب مي شد و خاموشم مي كرد.
خانم صادقي در مصاحبه اي گفته است: هميشه دوست داشتم كتابي اين چنيني بخوانم و چون هيچ وقت نديدم كه كسي اين طور بنويسد، خودم نوشتمش. و ادامه مي دهد: حالا من خودم را از خواننده هاي درجه اول آن مي دانم و نه نويسنده آن.
ما هم مي توانيم داستان را آن طور كه دلمان مي خواهد روايت كنيم و نويسنده را هم در جريان بگذاريم!
به يكي گفتند: دلت مي خواهد شاه بشوي؟ گفت: نه. پرسيدند: چرا؟ گفت: براي اينكه پيشرفت ندارد!
من هم حالا نمي خواهم به خانم صادقي نمرة زيادي بدهم، چون بعداً دستم خالي مي ماند!

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است