گفت و گوهایم

گفت و گوی مجه بادبان با لیلا صادقی

 

badban jeld

مجله بادبان، دوم شماره هشتم زمستان۹۹

گاهی برخی از کتاب ها هرچند پر بار و خاص و پرمخاطب بعد از مدتی به فراموشی سپرده می شوند. این اقتضای زمان است. اکثر کتابخوان ها به کتاب های پرفروش روز بیشتر اهمیت میدهند. چنانچه میبینیم سالانه در نمایشگاه های کتاب پرفروش های آن سال با اقبال بیشتری روبرو هستند. اما هستند کتابخوان های حرفه ای که یک نویسنده را در طول زمان نویسندگی اش می خوانند، تا بتوانند او را و  نوشته ها و سیر تحول افکارش را بهتر درک و یا قضاوت کنند. مثلا یک سال را به خواندن آثار آلبرکامو اختصاص می دهند و ازاولین کتابی که نوشته شروع می کنند. هرچند در این مسیر برخی از آثار آن قدر قوی و دندان گیر و جذاب نباشد. اما کتاب را کنار نمی گذارند و به سراغ آنکه بیشتر توصیه شده نمی روند. گاهی برای پیدا کردن کتابی از نویسنده مذکور که نایاب شده یا حتی به فارسی ترجمه نشده به این در و آن در می زنند. من در خوانش لیلا صادقی به این مشکل زیاد برخورد کردم چراکه برخی از کتاب های او بعد از نایاب شدن دیگر چاپ نشده اند. و کتاب داستان های برعکس چنین است. در این مجال به صورت تخصصی چند سوال راجع به این کتاب از او پرسیده ام. آثار دیگر او هم جای بحث و گفتگوی زیادی دارند. اما از آنجایی که من شخصاً حظ فراوانی از این کتاب برده ام گفتگو را به آن اختصاص می دهم. با این امید که او را بیشتر ملاقات کرده و گفتگو های بیشتری پیش رویمان باشد.

دکتر لیلا صادقی، زبان شناس، داستان نویس،شاعر، مترجم،ناقد و پژوهشگر ادبی است. واین همه در یک اثر کوتاه اماخواندنی، کمی عجیب و غریب،سنت شکن و در عین حال ملموس و نزدیک، یعنی اثر چندرسان های «داستانهای برعکس» ( 1388) به عینیت رسیده است. او متولد 28 فروردین 1356 در تهران است. کارشناس ادبیات فارسی و همچنین مترجمی زبان انگلیسی است و کارشناسی ارشد رشته زبان شناسی همگانی را از دانشگاه علامه طباطبایی و دکتری زبانشناسی را از دانشگاه تهران داراست. او را نویسنده ای هنجار شکن و صاحب سبک در ادبیات داستانی می دانند.

 

 

مینو هدایت: یک سال از زمانی که ابر رمان داستان های برعکس شما را خوانده ام می گذرد و تاثیر عمیقی بر نگاه من بر ماهیت داستان داشته. نگاه شما به عنوان یک زبان شناس به داستان چگونه بوده که توانسته اید این همه صدا را در یک اثر آن هم با حفظ تمامیت روایی به کار ببندید؟

 

لیلا صادقی: البته نوشتن این اثر که هشت سالی طول کشید، به 10 الی 15 سال قبل برمی‌گردد و برای من برگشتن به آثار گذشته ام همیشه سخت است. درواقع، هر اثری را که منتشر می کنم، از آن فاصله می گیرم تا بتوانم برای اثر بعدی ام جهان تازه ای را ترسیم کنم و امروز حرف زدن از این اثر برایم سخت است. در آن زمان مصاحبه های زیادی شده بود و نظرم را درباره چرایی رسیدن به آن فرم گفته بودم. درواقع، دیدگاه آن زمانم این بود که رمان می بایست همواره براساس زمان و دوره ای که در آن نوشته می شود، به روز شود و با سایر رسانه‌ها رقابت کند. تلاشم بر این بود که اثری چندرسانه ای خلق کنم که رمان را از شرایط یک بعدی خارج کنم و آن را به موقعیتی تبدیل کنم که مخاطب با بدن و فیزیک خود وارد آن شود. بعد از انتشار اثر احساس کردم چنین اثری برای ایران زود است، گرچه که به سرعت فروش رفت و نایاب شد. ناشر هم که درکی از اثر نداشت و فقط بخاطر تنوع بخشیدن به کارنامه اش سراغم آمده بود، که بعدها این را فهمیدم، آن را تجدید چاپ نکرد چرا که فکر می کرد تجدید چاپ دیوان شهریار برای او منفعت بیشتری دارد. بگذریم... در آن زمان اینطور فکر می کردم که رمان ما می بایست شبیه دنیای امروز ما باشد و ما در دنیایی زندگی می کنیم که رسانه های متفاوتی در آن در تلاقی هستند، به همین دلیل موسیقی، عکس، حرکت و متن های صوتی، تصویری و نوشتاری را با یکدیگر تلفیق کردم تا بعدی تازه از جهانم را بازآفرینی کنم. امروز فکر می کنم درست است که ما در دنیایی مدرن زندگی می کنیم، اما مدرن نشده ایم و همواره گرفتار سنت ها هستیم، به همین خاطر خلق چنین اثری برای جامعه ی ما زود بود. اگر امروز می خواستم آن اثر را بنویسم، یکجور دیگر می نوشتم و شاید هم چه خوب که بازگشت به عقب ممکن نیست. نویسنده تجربه هایش را برای خواننده ها به جای می گذارد و از آن ها می گذرد. حال نوبت دیگران است که از این اثر حرف بزنند، نه من...

 

مینو هدایت: با خوانش این اثر ناخودآگاه به یاد آثار سینمایی کریستوفر نولان می افتم. آیا سینما و داستان روزی به هم نزدیک می شوند ؟گویی در این ابر رمان تلاقی هنرها را شاهد هستیم . آینده ی رمان را چگونه ارزیابی می کنید؟

 

لیلا صادقی: اگر قرار باشد که رمان به سینما نزدیک شود، ماهیتش زیر سوال می‌رود، چراکه کارکردش را از دست می‌دهد. رمان همواره می بایست براساس جهانی که در آن خلق می شود، به روز شود، اما اجازه ندهد که بخشی از آن جهان بشود. جهان رمان، بازآفرینی جهان به شیوه و فرم خاصی است که مولف تجربه می کند و این یعنی، اگر حرفی که مولف می‌زند، برای فضای سینما مناسب باشد، دلیلی ندارد که با رمان به سراغش برود. گرچه فکر می کنم تمایل بسیاری از نویسندگان برای تبدیل اثرشان به فیلم سینمایی باعث شده که شکل رمان غالب را به ورطه ی بی هویتی برساند. رمان امروز می بایست در مواجهه با جهانی که تجربه می کند، ظرفیت های تازه اش را کشف کند، ظرفیت هایی که مختص خودش است و به راحتی امکان ترجمه به رسانه ی دیگر را نداشته باشد. اینکه از امکانات سینمایی در رمان استفاده شود، به معنای نزدیک شدن رمان به سینما نیست، بلکه به معنای تجدید قوای رمان است، مانند سینما که ژانر محبوب و غالب جهان امروز است و رمان برای رقابت با سینما می بایست از آن فاصله بگیرد و به خودش، آنچه که در ماهیتش هست، نزدیک بشود.

 

مینو هدایت: شما کتابخوان حرفه ای هستید. چه نویسنده یا هنرمندی بیشتر از همه برای این اثر بخصوص، شما را تحت تاثیر قرار داده ؟آیا آثار ویلیام فاکنر را میپسندید؟ چون من رد پایی از مطالعه ی آثار ایشان را در این اثر میبینم.

 

لیلا صادقی: وقتی می نویسم، به این فکر نمی کنم که چه خوانده ام یا چه کسی را دوست دارم، فقط به جهانی که می خواهم خلق کنم فکر می کنم و به صورت شهودی که حاصل تجربه ام است، سعی می کنم کم و زیادهای اثرم را پیدا کنم. تا به حال هیچ اثری را با فکر قبلی، نظریه یا نگاه به مکتب و روش خاص ننوشته ام، اما هرآنچه که خوانده ام، به بینش من تبدیل شده است و مجموع آن ها در زمان نوشتن به عنوان تجربه های من تأثیر خودشان را می گذارند. چندبار خواستم داستانی واقع گرا بنویسم. اما بعد از نوشتنش، احساس کردم که از شخصیت هایش نفرت دارم، با آن ها ارتباط برقرار نمی کنم و ناباورانه آن داستان را از خودم طرد می کنم. بعد به این نتیجه رسیدم که درک من از جهان با نظام فکری رئال مطابق نیست و برای همین، دلیلی ندارد به دلیل گرایش جامعه به داستان رئال، خودم را با گرایش جامعه تطبیق دهم. آثارم در هر دوره ای، بینش من نسبت به جهان در همان دوره هستند. اگر بعضی ها به آن می گویند پست مدرن، به دلیل نگاه من به دنیای اطرافم بوده که داستانم آن فرم و شکل و شمایل را پیدا کرده. گرچه که من نام پست مدرن را بر آثارم نمی گذارم، چون فکر می کنم پست مدرن در تلاش برای شکستن نظم مدرن بود و صدای پست مدرن اعتراضی بود به نظم و هندسه ای که در بینش مدرن قرار داشت. در جامعه ی من هیچ وقت هیچ نظم یا روال منطقی برای چیزها وجود نداشته است. شالوده ی جامعه ی من را همچنان سنت شکل می دهد، یعنی آنچه که در قرون وسطای اروپا رو به تلاشی رفت. وقتی در جامعه ای زندگی کنی که هیچ وقت طعم نظم را نچشیده و منطق در زیرساخت های اجتماعی جایی ندارد، چگونه می شود برعلیه نظم موجود شورش کرد. اتفاقن من برعکس در آثارم در پی نظمی هندسی هستم که زیرساخت تمامی آثارم را شکل می دهد و من برعلیه بی نظمی موجود در جامعه ی سنت زده شورش می کنم و به نظم چیزها گرایش دارم، اما نظمی که خودم آن را تعریف می کنم و نه نویسندگان کتاب های عناصر داستانی و چیستی رمان. ساختار تمامی آثارم را اگر نگاه بکنید، تابع یک نظم دقیق هندسی است و چارچوبی ریاضی وار بنیان اثرم را شکل می دهد که شورش من در ادبیات برعلیه بی نظمی است و فکر می کنم پست مدرن در جامعه ما باید نام دیگری داشته باشد با مفهوم دیگری. شورش علیه هرج و مرج تاریخی و شورش علیه خردگریزی به گونه ای می تواند پست مدرن جامعه ی ما باشد، چون ما مدرن نشده ایم که پست مدرن به مفهوم غربی اش بشویم، اما با زندگی در عصر پست مدرن می توانیم بر علیه عقب ماندگی خودمان شورش کنیم، آن هم نه با مضامین داستانی، بلکه با تمامیت وجود داستان هایمان.

 

مینو هدایت: برای چه کسانی می نویسید؟ به نظر شما مخاطب عام می تواند با داستان های برعکس راحت کنار بیاید؟ چگونه می توان سطح درک داستانی مخاطب عام را بالا ببریم تا با آثار پست مدرن کناربیایند؟

 

لیلا صادقی: من برای کسانی می نویسم که با خودشان در آشتی باشند و بدون هیچ پیش فرضی سراغ رمان یا داستان و شعر بروند. این سوتفاهم درباره آثارم بوده که فکر می کرده اند بخاطر نظریه یا دیدگاه زبانشناسی خاصی نوشته می شوند، اما باید بگویم هفتاد درصد آثار داستانی ام قبل از تحصیلات من در زبانشناسی نوشته شده اند و رشته یا نظریاتی که به آن ها گرایش دارم، به عنوان بخشی از نگاه و بینش من به تجربه من از زندگی تبدیل می شوند و تأثیرشان بر نوشتنم غیرمستقیم است. گرچه فکر می کنم نگاه امروز من پخته تر شده است و آن طغیان و ویرانگری سابق را ندارد، اما شکل طغیانم متفاوت شده است و همواره اینطور فکر می کنم که تازه می خواهم راه جدیدی را شروع کنم و از خودم عبور کنم. در اثرم تابع هیچ قانون و قاعده ای نیستم و این حس و شهودی که به نظم گرایش دارد، من را به سمت ایجاد نظم جدیدی پیش می برد که در همان لحظه ی ایجاد، شیفته اش هستم اما بعد از مدتی، ممکن است از آن فاصله بگیرم و تمایلی به آن نداشته باشم. شاید دلیلش این باشد که انسان همواره در حرکت است و نظام فکری همواره تغییر می کند، درنتیجه بازگشت به عقب برای خودم دشوار است، گرچه حرکت من همچنان بر ریل تجربه گرایی است، اما این تجربه و چیستی  چگونگی آن در هر دوره ای، به شکلی خاص جلوه می کند و برای حرف زدن درباره آن باید وارد نظم جهان آن اثر بشویم و ببینیم آن اثر خود چه تعریفی از خودش می کند، و بعد با تعریف خود اثر درباره ی خودش، می شود نقدش کرد. قاعدتا مخاطب چنین آثاری، کسی است که با خواندن و تجربه کردن بیگانه نباشد، اما تئوری زده هم نباشد و وقتی که اثرم را می خواند، فکر کند دارد وارد فضایی می شود که نمی داند چه چیزی پیش رویش باید باشد. یعنی از پیش تعریف نکند که دارد به جنگل می رود که انتظار درخت داشته باشد یا دارد به دریا می رود که انتظار آب داشته باشد، مخاطبم بهتر است اینطور فکر کند که یک فضانورد است که در فضا رها شده و نمی داند در چه کره ای قرار است فرود بیاید و هرچه شود، تجربه ای است برای او به یاد ماندنی.

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

تمامی حقوق این سایت متعلق به شخص لیلا صادقی است و هر گونه استفاده از مطالب فقط با ذکر منبع مجاز است