جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان


نگهبان خرت و پرتش را گوشه‌ی اتاقک جمع کرد و رویشان پارچه کشید تا مزاحم سگ‌ها نباشند و بعد دست زن و بچه‌اش را گرفت و ترک موتور سوار کرد. گازش را گرفت. باد به صورتش می‌خورد و دخترش که جلوی او نشسته بود با صدای باد بازی می‌کرد. دختر از ته گلویش صدا درمی‌آورد و می‌گفت: هاااا و دستش را تند تند به دهانش می‌زد. صداش می‌شد، هاپ هاپ. هاپ هاپ.و بعد محکم به کاسه لگن‌های جلو پاش کوبید. سه سگ سیاه دور و برش هاپ هاپ، هاپ هاپ کردند.گفت: جول و پلاستون و جمع کنید. می‌خوام آلونک نگهبانیو برا سگای پسرم درست کنم. تو این دورهِ زمونه سگ‌ها وفادارتر از آدمان.


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: