جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان

 

-         چیزی نیست پسرم، یه کابوس بود. برو بخواب.مار‌ سیاه رنگی سرش را از میان کنگرهای دسته شده بیرون آورده بود. به سمت زینب که خوابیده بود، می‌خزید. سرش ‌را بلند‌کرد، گردنش را پهن کرد، زبانش را بیرون آورد و زهرش را به صورت زینب پاشید. پروین فریادی کشید و بیلچه‌ای راکه در دستش بود، به سمت مار پرتاب کرد. یکباره با صدای جیغ خودش از خواب پرید. قلبش ‌تند‌‌تند می‌زد، تنش‌ مثل بید می‌لرزید، نفس عمیقی کشید، کم کم نفسش جا آمد. پسرش شانه‌هایش را تکان داد: «مامان حالت خوبه؟ مامان چی شده؟»

کنار زینب دراز کشید. او را چنان محکم بغل کرد و صورتش را غرق بوسه کرد که زینب از خواب بیدار شد و به‌ گریه افتاد. برای آرام کردنش شیشه‌ی آب قند را در دهانش گذاشت تا بخوابد. لحاف پنبه‌ای کهنه را روی صورت کبری کشید. از خواب پرید: «مامان پروین تشنمه».

لیوان آبی را که شبِ قبل پشتِ سرش گذاشته بود، برداشت و به دهانش نزدیک کرد، جرعه‌ای خورد، داد زد:

-         آخ مامان دندونم درد گرفت.

-         چیزی نیست دخترم، دندون هفت سالگیته، زودی می‌افته راحت می‌شی.

دستش را روی سرش کشید و نوازشش کرد، با اندوه نگاهی به گونه‌ی ورم کرده و سرخ شده‌اش انداخت و در خود مچاله شد.

هوای اتاق سرد بود، به سمت بخاری رفت. دستش را روی آن گذاشت، خاموش بود و هیزم‌ هم تمام شده بود. صدای علی بلند شد: «مامان آب داره از‌ سقف چکه‌ می‌کنه!» چراغ فانوس‌کوچک را از روی طاقچه‌ی گِلی برداشت، فتیله‌ی آن را بالا کشید و به آن سمت اتاق رفت. در ‌‌حالت نشسته لحاف را کنار زده بود و دستش را زیر ِچکه‌ی قطرات آب گرفته بود که از سقف باز هم می‌چکید. فانوس را بالا گرفت و به سقف اتاق چشم دوخت. قطرات باران روی تیرک چوبی لیز می‌خوردند، سنگین می‌شدند و می‌چکیدند. همانطور فانوس به دست اتاق را دور زد. گلیم ِنخ نما در نقاطِ چکه‌ی آب خیس شده بود. او لگن و کاسه و پیاله‌ها را زیر چکه‌های باران گذاشت، اما فایده‌ای نداشت: «علی! پاشو پسرم باید بریم پشت بام را بام غلطان کنیم». به سمت در رفت، دستگیره‌ را کشید، دَر با جیر جیرِ خشکی باز شد. سوز سردی وارد اتاق شد. به سرعت در را بست. وارد ایوان شد، به سمت گوشه‌ی ایوان رفت و از میان وسیله‌ها، بیل و استانبولی را برداشت. از پله‌ها پایین آمد، به سمت کُپه خاکِ گوشه‌ی حیاط رفت. بیل را میان دو دستش گرفت و ازخاکِ گوشه‌ی حیاط (که رویش را باران گِل کرده بود)، چند بیل جدا کرد و در جایی دیگر روی هم ریخت. به علی گفت: «برو یه سطل آب بیار، روی خاک بریز.» خودش به سمت ایوان برگشت، مشتی کاه از گونی برداشت و روی گِل ریخت. باز با بیل، شروع به هم زدن گِل و کاه کرد تا کاملا یک دست شد. کاه‌گِل آماده شده را توی استانبولی ریخت و آن را روی سرش گذاشت و به سمتِ پشت بام رفت. علی جلوتر از او دوید، نَردِبان چوبیِ خیس را از روی زمین بلند کرد و به دیوار ِگِلی خانه تکیه داد. پروین در حالیکه یک دستش را به استانبولیِ‌ رویِ سرش و دستِ دیگرش را به نردبانِ چوبی گرفته بود، از پله بالا رفت. نردبان را از بالا گرفت تا علی نیفتد. وقتی علی به لبه‌یِ پشت بام رسید، دستش را گرفت و بالا کشید. ظرف گِل را برداشت و در قسمت‌های مختلفِ پشتِ بام ریخت. علی به سمتِ بام غلطان سنگی رفت، اما دستانش توانِ کشیدنِ آن را نداشت. تلاش بیهوده‌ای بود. «پسرم برو کنار کارِ خودمه!» دسته‌یِ بام غلطان را گرفت، روی پشت بام غلطاند و گِل‌ها را صاف و یکدست ‌کرد.

هوا کامل روشن شده بود. از پشت بام پایین آمدند و به اتاق برگشتند. علی زیر لحاف خزید. از سرما بدنش مور مور شده بود. سعی می‌کرد با بخارِ‌‌‌ دهانش زیر لحاف را گرم کند. پروین فانوس را برداشت و بالا گرفت، چکه‌ی قطراتِ آب، از سقف بند آمده بود، فانوس‌را خاموش‌کرد، زیر لحاف رفت. کمی‌گرم ‌شد، بلند شد. بالای سر علی رفت، لحاف را از روی سرش کنار زد. علی خودش را جمع کرد: «مامان بزار یه کَم دیگه بخوابم. نه پسرم دیر می‌شه، باید بریم شهر، کَنگَر و سبزی‌ها را بفروشیم.» علی با دست‌های لاغر و استخوانی‌اش، چشم‌هایش را مالید و با کم حوصلگی بلند شد.

لحاف از روی بچه‌ها کنار رفته بود، پروین آن را روی آن‌ها کشید. صورت کبری را بوسید: «دخترَکَم، ما داریم می‌ریم شهر، مواظب ِزینب باش. براتون نون و خوراکی می‌خریم.»

بلند شد و به سمت کیسه‌ی دم در رفت. کیسه‌ی سبزی‌ها را که سبک‌تر بود، به علی داد و خودش کیسه‌ی کَنگَر را برداشت و از در بیرون رفتند. به سمت جاده به راه افتادند، بعد از چند دقیقه به جاده رسیدند. منتظر مینی‌بوسِ خطیِ روستاهای بالایی شدند. علی تکه چوبی از روی زمین برداشت و گِل‌های چسبیده به چکمه‌های لاستیکیش را جدا می‌کرد. مادر هم تکه چوب را از دست او گرفت و کفش‌هایش را از گل پاک کرد. بعد از کمی انتظار مینی‌بوس جلوی پایشان ترمز گرفت و ایستاد. آنها هم سوار شدند. ماشین به سمت شهر به راه افتاد، تا شهر راه زیادی نبود. وقتی رسیدند، پیاده شدند. به سمت بازار به راه افتادند. در گوشه‌ای از پیاده‌رو پارچه‌ای از کیسه‌اش بیرون آورد و روی زمین پَهن کرد. سبزی‌های کوهی را که قبلا تمیز و دسته‌بندی کرده بود، روی یک طرف آن جا داد و دسته‌های کنگر را در طرف دیگرِ پارچه روی هم چید. به درختی که کنار پیاده رو بود، تکیه زد و نَفَس عمیقی کشید. سوزشِ‌ دردی ‌در‌ دستش احساس کرد. سنجاقی را از یقه‌ی لباسش باز کرد تا خاری را که موقع تمیز کردن ِکنگرها در دستش فرو رفته بود از زیرِپوست بیرون بکشد. دست‌هایش زِبر و خَشِن شده بود و با گِل‌هایی که روی آن خشکیده بود، پیدا کردن خارسخت بود. در این کار غرق شده بود که با فریادِ علی به خود آمد: «مادر مأمورهای شهرداری!» مأموری که حدوداً چهل سالش بود، به سمت او آمد و در مقابل چشمان وحشت‌زده‌ی او سفره‌ی سبزی‌های کوهی را جمع کرد و پشت وانت انداخت. علی با اینکه ده سال بیشتر نداشت، با جسارت زیادی به طرف وانت خیز برداشت و به آن آویزان شد. می‌خواست داخل وانت بپرد و سبزی‌ها را بردارد. در همین موقع مأمور شهرداری خودش را به او رساند. با یک دست یقه‌ی لباس و با دست دیگرش بازوی علی را گرفت و پایین کشید. علی‌که زیرِ‌پایش ‌خالی‌ شد، تعادلش‌ را از دست داد و با پُشت به زمین افتاد. چند لحظه چشم‌هایش را بست، درد شدیدی در آرنجش احساس کرد، پوست آرنجش را آسفالت خیابان خراشیده و زخم شده بود.

پروین، علی ‌را از زمین بلند کرد و برای اینکه او را از مأمور دور کند به سمت پیاده‌رو کشید. خودش ناسزا گویان به سمت وانت برگشت. مأمور‌ نگذاشت به سبزی‌هایش نزدیک شود. ولی او عقب نمی‌نشست و با نفرین و ناسزا دستش را مشت کرده بود و به سینه‌ی مأمور می‌زد: «خیر نبینید الهی، شما دارید نانِ سفره‌ی بچه‌هایِ یتیمم رومی‌برید، مگر شما مسلمان نیستید؟» مأمور خشمگین شد و او را به عقب هُل داد، به زمین خورد. چادر از سرش افتاد. زنی جلو رفت و چادر را رویِ سرِ او کشید و کمک کرد از زمین بلند شود. پروین با درد و ناله خودش را جمع کرد و به پیاده رو برگشت، پشتش را به درخت تکیه داد و نشست. با نا امیدی سرش را عقب برد و به آسمان نگاه کرد. ریزش باران بهاری، قطرات اشک را از صورتش می‌شست. پیراهن نازکش زیر چادری که به کمر بسته بود، خیس شده و حالا با ورزش باد، سرما را بیشتر احساس می‌کرد. علی روبه‌روی او به دیوار مغازه‌ای تکیه زده و نشسته بود. هنوز از اتفاقاتی که افتاد، بُهت زده بود. قطرات اشک روی صورتش را پاک کرد. شکمش قار و قور می کرد. یادش افتاد بعد از شام دیشب چیزی نخورده و احساس ضعف و گرسنگی کرد. از جایش بلند شد و به سمت پروین رفت. کنار او نشست: «گشنمه مامان، حالا چکار کنیم؟»

پروین خودش را جمع کرد. از جایش بلند شد: «پاشو! بریم پسرم.» دستش ‌‌‌‌‌‌‌را گرفت و به راه افتادند. به ترمینال رسیدند. رو به علی کرد: «تو برو خونه پسرم، مواظب خواهرات باش تا من بر‌گردم.» به راه افتاد تا به خیابان شلوغی رسید. از کنار سطل زباله‌، تکّه کارتنی برداشت. به راهش ادامه داد. در گوشه‌ای از پیاده‌رو کارتن را روی زمین گذاشت و روی آن نشست. از سرما می‌لرزید. گلویش پر از بغض و درد بود. چادرش را از جلو پایین کشید و صورتش را پوشاند و با صدایی که انگار مال او نبود، زمزمه می کرد: «مظلوم علی، مظلوم زینب... » و‌‌ آرام دستش را به طرف عابران دراز کرد.‌

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #22 احمد قاسمی 1396-03-13 19:07
بسیار عالی ...
نقل قول کردن
 
 
0 #21 مریم کریمی 1396-02-27 12:13
سلام داستان جذابی بود . تحت تاثیر قرار گرفتم. نوعی از فقر را در جامعه نشان داده بود . چارچوب و قالب داستان خوب بود.
نقل قول کردن
 
 
0 #20 مریم حق بین 1396-02-18 16:28
سلام. داستان زیبایی بود و فقر ، نداری و بیسوادی را در خانواده ای بی سرپرست بدون حمایت جامه نشان داده بود.تحت تاثیر قرار گرفتم.
نقل قول کردن
 
 
0 #19 سحر 1396-02-17 22:42
عالی
نقل قول کردن
 
 
0 #18 سحر 1396-02-17 22:41
داستان خیلی خوبی بود
نقل قول کردن
 
 
0 #17 مریم گلزنچهر 1396-02-17 17:19
خیلی داستان قشنگی بود و واقعیتها را به قلم کشیده بود . پیرنگ داستان خوب بود و پایان مشخصی داشت
نقل قول کردن
 
 
0 #16 نوری 1396-02-16 21:37
زیبا بود
نقل قول کردن
 
 
0 #15 بدریه احمدی 1396-02-14 23:53
با سلام به نظرم داستان قشنگ و منفعل کننده ای بودو توانسته بود مو ضوع فقر،تنهایی،بی کسی،و بی سرپناهی یک زن بی سرپرست و در مانده را به تصویر بکشد. به امید توجه بیشتر مسوولین و حل مشکلات اقشار ضعیف و فقیر جامعه.
نقل قول کردن
 
 
0 #14 فکور 1396-02-14 20:41
بسیار ممنون از داستان
زیبا بود
نقل قول کردن
 
 
0 #13 سعیده صالحی 1396-02-14 15:23
تاثیرگذار بود
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: