جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان

 

ربع ساعت بعد کارم تمام شد. پیش خودم فکر کردم یک جفت جوراب یا بسته ای دستمال از دخترک بگیرم. برادرش برایش یک ساندویچ آورد در بسته اى آلومینیومی.حواسم به تنظیم دوربین بود که صدای بلند پسرانه ای را شنیدم: «نخور. عوضی گفتم نخور.»  پسرک ده یازده ساله  کلاه  قهوه ای بافتنی به سر داشت و کاپشن سبز سیر کهنه ای به تن. اما دخترک خواست به ساندویچ گاز بزند که پسر از دستش قاپید و آن را دور از دست دختر گرفت. گونه دختر که به نظر هشت ساله می آمد، بیرون زده بود. ژاکت شیری رنگ چرک مرده به تنش زار می زد. با گریه داد زد: «مال خودمه. بده.» و قبل از اینکه کاری کند، پسر ساندویچ را از بالای نرده های پل عابر به آن پایین، سمت سطل زباله پرت کرد. دختر مشتی حواله پسر کرد و زار زد: «گشنمه. از صبح هیچی  نخوردم. گشنمه.» انگار خواست به طرف پله و ساندویچ نیم خورده ى پیچیده در کاغذ که کنار سطل افتاده بود، برود. پسر از پشت ژاکتش را گرفت و با دست دو سه باری  به سرش کوبید. دختر روی پایش نشست و سرش را میان دست هایش گرفت. پسر باز هم از پشت ژاکت  گرفتش. او را به سمت پله ها کشاند: «برو بخور. آگه گدا هستی، برو بخور. بدبخت.» چند نفری كه در رفت و آمد بودند، نیم نگاهی کردند و به راه خودشان رفتند. دختر برگشت و  سر بساطش نشست. سرش را روی زانویش گذاشت. دختر پای بساط جوراب و دستمال جیبی می نشست و پسر با بسته ى خودکار روی همان پل یا پایین می چرخید. گاهی که گذارم می افتاد، دیده بودم که موز یا خوراکی دیگری را با هم تقسیم می کنند،  در گوش هم پچ پچ می کنند و می خندند. حواسم را به عکس هایی که برای مجله از خیابان های دو طرف پل می خواستم بگیرم دادم.

- بیا بخور،  گفتم برات زیاد خیارشور بگذاره.

دختر رویش را برگرداند.

- فلافل که دوست داری. سس قرمز کچاب هم داره.

دختر حرف نزد.

- گوجه نداره. بیا دیگه. جنس هامون مونده. آگه اینا رو بفروشیم، می ریم خونه. امروز مامان از بیمارستان مرخص می شه.

دختر نگاهش کرد: «بابا گفت؟»

- آره. زنگ زدم کارگاه. گفت داره می ره مامان رو بیاره.

دختر ساندویچ را گرفت. با دقت دو نیم کرد: «بیا این بزرگه مال تو.»

-  تو بخور. من تو مدرسه شیر خوردم.

دست دختر هنوز ساندویچ را به طرف برادرش گرفته بود. پسر خندید. پهلوی خواهرش نشست.

- آون یکی رو بده به من. خیارشوراش مال تو. دیگه از غریبه ها هم خوراکی نگیر.

خواهر سری تکان داد که باشد.

رفتم جلو: « چند تا جوراب داری؟»

- ده جفت.

در کیفم را باز کردم: «چقدر بدم برا ده جفت؟  عیدی به مردای فامیل بدم.»

هر دو خندیدند.

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: