جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان

 

دستکش هایش را درآورد و دستانش را به لبانش نزدیک کرد، چند بار ها کرد  و بعد کف دست هایش را محکم به هم سایید. دستکش‌هایش را تکان داد و دوباره دستش کرد.پسر خودش را به دیوار سرد و آجری کوچه چسباند و پتوی فرسوده خاکستری را تا روی پاهایش بالا کشید.

گربه ای نحیف میو میو کنان از انتهای کوچه به سمت او آمد و کنارش ایستاد. پسر تکه نان خشکی را از جیبش درآورد و جلوی او انداخت. گربه نان را بو کرد و شروع کرد به میو میو کردن.

پسر پتوی خاکستری را کنار زد. گربه کوچک بین او و ترازویش قرار گرفت.

پسر به اطرافش نگاه کرد. کوچه خلوت بود. از یک ساعت پیش به این طرف جز یک یا دو نفر کسی از آنجا نگذشته بود. پنجره ها بسته و پرده های ضخیم کشیده شده بودند. نور چلچراغ ها و مهتابی ها  از پس پرده های ضخیم خودنمایی می‌کرد و نگاه پسر را که به آن سمت سر چرخانده بود، مجذوب خود می‌کرد.

آخرین ماه پاییز بود. روی برگ های سبز و زرد پیاده‌رو لایه ای از برف نشسته بود.

دختر جوانی از خیابان اصلی وارد کوچه شد. به پسر که رسید، صدای پاشنه های کفشش آرام تر شد. کنارش ایستاد.

- وای تو هنوز اینجایی. هوا سرده. دیگه کسی خودشو وزن نمی‌کنه، برو خونه. یخ می‌زنی.

پسرک خودش را جمع کرد و گفت:

- میان دنبالم خانوم.

دختر از توی کیفش چند شکلات درآورد و به پسر داد:

- بیا این شکلات‌ها گرمت می‌کنه، چه خانواده بی‌فکری داری، چند سالته؟

همان طور که شکلات ها را می‌گرفت، گفت:

- یازده سال.

دختر گفت:

- باز خوبه اون کنجی که نشستی، یه سقف کوچولو داره. زنگ بزن بیان دنبالت. امشب هوا خیلی سرده.

پسر گفت:

- گوشی ندارم.

و سرش را  پایین انداخت.

دختر موبایلش را از توی کیفش درآورد:

- زود باش شماره بده بگم بیان دنبالت.

پسر مِن مِن کنان شماره خانه ای را داد. دختر چند بار زنگ زد و گفت:

- اینکه جواب نمی ده.

پسر سرش را دوباره پایین انداخت:

- حتما حالش بده، حتما بردنش بیمارستان.

- کی؟ پدرتو بردن بیمارستان؟

- نه عمه ، عم...

موبایل دختر جوان زنگ خورد‌:

- آره مامان، رسیدم، الان پیاده شدم. دارم میام خونه.

خم شد و پولی را به پسر داد:

- با این پول برگرد خونه. اگه بمونی یخ می‌زنی. شنیدی چی گفتم؟ حیف تو نیست آخی؛ گربه شو ببین.

دختر با شتاب دور شد و گفت:

-  زود باش کوچولو برو خونه. منتظرشون نمون.

پسر با نگاهی پر از شوق دختر را که پالتو و کلاه آبی پوشیده بود، تا انتهای کوچه دنبال کرد. اشک گوشه چشمش را با آستین کاپشنش پاک کرد. پتو را تا روی گردنش بالا کشید و سرش را روی زانوهایش گذاشت. صدای چکمه های عابری کوچه را پر کرد. کنار پسر ایستاد،‌ چند سکه روی پتو انداخت و گفت:

- جوان بیچاره! ترک کن، آخرِ اعتیاد همینه دیگه، کارتن خوابی و بدبختی.

پسر سرش را از زیر پتو بیرون آورد و‌ با دهانی باز مردی را که به سرعت دور می‌شد و چتر مشکی بزرگی روی سرش بود، نگاه کرد.

گربه تکان نمی‌خورد. باد سردی می‌وزید و دانه های برف را روی پتو می‌ریخت. پسر پتو را تکاند. گربه میو میویِ بی جانی کرد و دوباره خودش را به پسر چسباند.

پسر گربه را ناز کرد:

- تو هم مثل من خونه نداری، اگه بری خونه، شوهر عمّت  کتکت می‌زنه، به خاطر من عمه رو زده. عمه به خاطر من داره می میره ....من دیگه نمی رم اونجا.

پسرک شروع کرد به گریه کردن. صدای هق هقش توی کوچه پیچید. کوچه خلوت بود. نورهای پشتِ پرده هایِ ضخیم یکی یکی خاموش شدند.

پلک هایش کم کم سنگین شد. آخرین شکلات را خورده بود. به دخترک فکر کرد با پالتو وکلاهی آبی......

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

دیدگاه‌ها  

 
0 #1 لیلا 1396-01-26 20:00
یک تصویرسازی خوب و دقیق . همزمان فکر و احساس انسان را درگیر میکند
نقل قول کردن
 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: