جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان

ترجمه بینانشانه‌ای عکس به داستان


چاقوی دسته مشکلی

ولو شده بود روی کیسه های انباشته شده ی کنار دیوار و با دسته کلیدش ور می رفت و یکی از کلیدها را می کشید زیر ناخن هایش. غرق دنیای خودش بود انگار. اما شهلا زیرچشمی می دید که اکبر داشت با زبان، سبیل هایش را به داخل دهان می کشید و یواشکی او را می پایید.

بچه را بغل گرفت و شیر داد تا بی قراری و دو دو زدن چشم هایش را از چشم مرد پنهان کند.

اکبر ضامن چاقوی مشکی اش را کشید و آن را آرام روی پایش گذاشت و همانطور که به کیسه های پوسیده و لباس های بقچه شده ی روبرویش نگاه می کرد، با صدایی جدی گفت: "دیگه تکرار نکنم. آماده اش کن."

سینه ی چپ شهلا از رد زخم هایی که اکبر بعد از هربار دعوا، با چاقوی کوچکش روی آن گذاشته بود، تیر کشید. گفته بود: "خط می ندازم رو سینه ات تا حساب کار دستم باشه! بدونم چند دفعه حرف رو حرفم آوردی! یادت باشه که اگه چوب خطت پر بشه، ممکنه یه بار به جای خط انداختن، چاقو صاف بره تو سینه ات!" و گاهی هم که بی قرار در رختخوابش می خزید و نفسش با نفس شهلا یکی می شد، همان طور که با انگشت هایش رد زخم ها را لمس می کرد، می گفت: "این کارو می کنم تا هیچ مردی غیر خودم نتونه یه لحظه هم تنت رو تحمل کنه."

شهلا هم ناراضی نبود. زندگی با اکبر، او را از بی سر و سامانی درآورده بود و همین برایش کفایت می کرد. اما از وقتی سر و کله ی بچه پیدا شده بود، همه چيز طور ديگرى بود. به زحمت توانسته بود به خودش بقبولاند که بچه را اجاره بدهد برای گدایی. می دانست که چیزخورش می کنند تا همه ی روز را آرام بماند، اما امید به اینکه شب بچه را در آغوش می گیرد و سینه ی سفت و رگ کرده اش را در دهان کودک می گذارد تا او با قدرت هرچه تمام تر آنرا بمکد، آرامش می کرد. قطره ی شیری که از گوشه ی دهان کودک راهش را می گرفت تا زیر چانه و گردن و جذب لباسش می شد، به او احساس مفید بودن می داد. یادش می آورد که مادر است.

آن روز اما شهلا تصمیمش را گرفته بود. به روی خودش نمی آورد، اما می دانست که اینجا آخر خط است. به اکبر گفته بود که اسم فروش بچه را نیاورد. اما مشتری خوب که پیدا شد، اکبر بی خیال همه چیز شده بود. قرار و مدارهایشان را گذاشته بودند و مقداری هم به عنوان پیش پرداخت رد و بدل شده بود. به شهلا گفته بود: "وقتی مشتری خوب پول می ده، چرا نگهش دارم؟ نون خور اضافه نمی خوام. تازه! اگه خیلی دلت بچه می خواد، دوباره می تونی حامله شی!" اما هیچکدام این حرف ها برای شهلا مرهم نبود.

یک چشمش به در بود و یک چشمش به چاقوی مشکی ضامن دار. بچه را لباس پوشانده و پتویش را دم دست گذاشته بود. گرد و خاک ماشین که سرپیچ پیدا شد، پتو را دور بچه پیچید و چاقوی دسته مشکی را قاپید و پا به فرار گذاشت. پشت سرش صدای فریاد اکبر را می شنید که مثل دیوانه ها می دوید و مرتب تکرار می کرد: "داغش رو رو دلت می ذارم. دستم بهت برسه، بچه آخرین چیزیه که تو این دنیا می بینی."

جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان

 

پدر

طیبه بسته ی فال را روی پایش گذاشت، بینی اش را با آستین پاک کرد و دستش را جلو برد و جوری که صدایش به زحمت شنیده می شد، گفت: "چند تا هم برای داداشم برمی دارم."ظرف شیرینی را بهش نزدیک تر کرد و گفت: "بیا. هرچند تا که دوست داری بردار."

مرد گفت: "آره! اصلا همش مال تو" و روی صندلی کنار طیبه نشست و دستش را روی شانه اش گذاشت. دخترک از جا پرید و به طرف در دوید. شیرینی ها روی زمین پخش شدند. داد کشید: "به من دست نزن! نزدیک من نشو! من فقط داداشم رو می خوام. بگو عباس رو بیارن."

مرد دو دستش را بالا گرفت و سرجایش ایستاد: "باشه، باشه، قول می دم دیگه بهت نزدیک نشم. عباس هم الان می رسه. خوبه اینطوری؟" و شروع کرد به جمع کردن شیرینی ها. "ببین! همه ی شیرینی هات رو هم ریختی زمین! حالا عباس بیاد چی می خوای بهش بدی؟"

شیرینی ها هنوز کف زمین بودند که در اتاق به صدا درآمد و پسری دوازده سیزده ساله، همراه مامور کلانتری وارد شد. طیبه از روی صندلی پرید و خودش را در بغل پسر انداخت.

"دیدی بالاخره آوردنش؟ دیدی بهت راست گفتم؟ حالا دیگه نوبت شماست." صدای مرد بچه ها را به خودشان آورد. عباس ترازویش را روی زمین کنار صندلی گذاشت. دست طیبه را گرفت و فشار داد.

_"چکار باید بکنیم؟"

مرد خودکار را در دستش چرخاند و گفت: "هیچی! فقط به سوال هام درست جواب بدین. اینکه خونه ای چیزی دارین یا نه؟ پدر و مادرتون کجان؟" عباس من و من کرد: "پدر داریم آقا. ولی مادر نه. خونه هم داریم. اون پایین ماییناست!"

-:"پس اگه خونه دارین، چرا شب رو بیرون خوابیدین که مامورا گرفتنتون؟"

عباس نگاهی به خواهرش کرد و سرش را پایین انداخت. زیر لب گفت :"راهمون دور بود آقا. واسه همین موندیم تو خیابون." مرد خودکارش را روی دسته ی کاغذ کوبید: "قرار نیست دروغ بگی. ببین پسر جان! من روزی صدتا مورد مثل شما دارم. می فهمم کدوم حرف دروغه و کدوم راست. کاری نکن که مجبور شم از هم جداتون کنم." طبیه جیغ کشید و دوباره به گریه افتاد. عباس محکم تر دست خواهرش را گرفت: "نه آقا! تورو خدا این کارو نکن. هرچی بخوای بهت می گیم."

مرد دوباره خودکارش را برداشت و منتظر ماند. عباس زیر لب گفت: "بخاطر خواهرم آقا. اون گفت نریم خونه چند شب."

مرد نگاهی به دخترک کرد: "راست میگه؟"

طیبه سرش را چندبار تکان داد و به هق هق افتاد.

-:"چرا؟"

طیبه بریده بریده جواب داد: " بخاطر... بابام... آقا" و دیگر نتوانست ادامه بدهد.

-:" چرا؟ مگه بابات چکار میکنه؟ کتکتون می زنه؟"

طیبه دیگر نتوانست جواب بدهد. عباس سرش را پایین انداخت: "آقا! بابامون اذیتمون می کنه. همش خودش رو می ماله به آدم. ما خوشمون نمیاد. طیبه رو به زور می کشونه تو اتاق. صدای جیغ و گریه اش رو می شنوم."

مرد مدتی بهشان خیره ماند. بعد چیزی روی کاغذ نوشت و مامور جلوی در را صدا زد. برگه را دستش داد و گفت: "پزشکی قانونی."

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: