جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان

ترجمه بینانشانه‌ای عکس به داستان

عکس شماره 3

"اون پلاستیکو بکش یخ کردیم از سرما! این اشغالارم جمع کن ببَر بریز دور!"

پلاستیک را کنار زدم و داخل شدم. با التماس گفتم: "آقا جمال قربون شکلت برم، چی داری می گی؟ من که گفتم یه ماه دیگه همه رو باهم میدم"

"یه ماه دیگه؟ تو بگو یه روز اصن بگو یه دقّه! زودتر جل و پلاستونو جمع کنید و گورتونو گم کنید"

راحله دست هایش را محکم به پاهایش می کوبید و گریه می کرد.

"آقا جمال! نکن با ما این کارو، سر جدّت کوتاه بیا. لا اقل به این بچه رحم کن"

بچه را گرفت سمتش، امیرعلی ناله ای کرد و دوباره خوابید.

دِ اخه زنیکه ی... لا اله الا اللّه از کی تا حالا این بچه برات مهم شده؟

این که همیشه خدا از زور دودی که می چپونید تو حلقش خوابه. پس چه فرقی می کنه براش کجا باشه؟

"دست هایم می لرزید، جلو رفتم و خواستم به پاهایش بیافتم که پرتم کرد گوشه ی دیوار.

راحله دوید سمتم و فریاد زد: "ای خدا! کشتیش..شوهرمو کشتیش"

پاشو.. واس من ننه من غریبم بازی در نیار"

اصلن تقصیر من بود که به حرف طاره گوش دادم، گولشو خوردم، گفت خواهرمه، غریبه، کسی رو نداره، گفتم باشه. بد کردم بهتون پناه دادم که حالا اینجوری چِسبیدین به زار و زندگی من؟"

آقا جمال باجناغم بود و پولدار محل. به یک اتاق پانزده متری که در هم نداشت و به زور پلاستیکی که سر درش آویزان بود، اسمش را گذاشته بودیم خانه و بابت همان یک وجب هم هرماه..

"عباس! عباس! کَری مگه؟ دَه دفه صدات کردم"

"پاشو یه فکری بکن، اینجا خیلی سرده!"

دو دستی کوبیدم تو سرم و گفتم: "کجا برم، چی کار کنم توو این سرما؟"

داد زد: "هر جهنمی که میخوای برو، فقط اینجا نمون دیگه"

محمود!

"بله آقا"

این آت و اشغالارو جمع کن بندا بیرون تا نیم ساعت دیگه که بر می گردم ریخت نحس اینارم نبینم"

"چشم اقا"

"عباس؟ کر شدی تو امروز؟ چته؟  پاشو برو یکم جور کن فعلن صدای این ننه مرده رو ببُرم"

بلند شدم و پایم را گیر دادم به سنگی که از دیواره بیرون زده بود. به زور خودم را کشاندم بالا.

راحله داد زد: "مرتیکه ی نفهم، اون پلاستیکو بکش یخ کردم، گور به گور بشی جمال".

 


این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: