جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان

ترجمه بینانشانه‌ای عکس به داستان

رد پای بدبختی

 

دکمه‌های یک در میان پیراهن مردانه پاره‌ای را که به تن داشت، باز کرد. از زیرش تکه پوست چروک شده‌ای را که به تنش آویزان بود، بیرون آورد و چپاند در دهان بچه.

«هنوز که واستادی، چه مرگته؟»

طفلک کمی مکید و چیزی که عایدش نشد، باز شروع کرد به نالیدن. باید صدایش را به آسمان می‌دوخت اما انگار جانش بیشتر از ناله نبود. من به جای بچه آب دهانم را قورت دادم و ‌گفتم:

«دیروز حرفامو زدم، اومدم جواب بگیرم.»

انگشت اشاره و شصتش را روی شکم گرفت و به هم فشار داد. پوست اضافه مانده روی شکمش بین انگشتانش جمع شد. بچه را ول کرد روی زمین و سرش را کرد توی قابلمه ‌رویی غر شده‌ای که کنارش گذاشته بود. چنان عق می‌زد که منتظر بودم وقتی سرش را بالا می‌آورد، بخشی از شکمش درون قابلمه باشد. بوی ترشیدگی لای حلبی‌ها پیچید. سرش را بالا آورد و لبش را با گوشه روسری سوخته‌اش پاک کرد و تکیه داد به تل زباله‌های بازیافتی پشت سرش. «جوابتو دیروز دادم، دیگه برو بمیر.»

زخم دلمه بسته کنج لبش دهن باز کرده بود. این را می‌شد از برق خون تازه بیرون زده در نوری که از بین حلبی‌های روی هم چیده‌شده در تاریکی نفوذ کرده بود، فهمید. کف کفشم را کشیدم روی زمین خاکی

«منم گفتم بیشتر فکر کن»

یک سمت پیراهن را کشید روی سمت دیگر و زانوهاش را جمع کرد توی شکمش. حس می‌کردم درد دارد که مثل دیروز پرخاش نمی‌کند. بچه هنوز می‌نالید. چشمانش هنوز بسته بود

«فکر کردم. برو خدا روزیتو جای دیگه بده.»

کنج لبم را گاز گرفتم.

«بهت قول می‌دم دستش بهت نرسه»

یکهو بلند شد و باز توی قابلمه عق زد، سرش را بالا آورد، دور دهانش خیس بود، از زیر چشم نگاهم کرد، تنم لرزید، انگار دشمنِ همه عمرم نگاهم می‌کرد.

«اندازه کافی تقاص فضولی دیروزت رو دادم، برو گورتو گم کن.»

ریگ‌های روی زمین زیر پایم قل می‌خورد.

«می‌خوام کمکت کنم که این تقاص‌ دادن تموم بشه.»

سینه‌اش را از خلط صاف کرد و تف کرد توی قابلمه.

«مثل تو زیاد دنبالم راه افتادن، همشونم خواستن از بدبختی درم بیارن. می‌بینی هنو بدبختم. فقط عوض شما‌ها رو، من با کتک خوردن پس می‌دم.»

نشستم روی پا.

«خودتم باید بخوای، میشه، باور کن. تو فقط می‌ترسی.»

مفش را بالا کشید.

«منو یه روز یه بدخت مثل خودم پس انداخته، منم هر سال یه بدبخت  مثل این پس می‌ندازم. تَهشم بدبخت می‌میریم.»

با لبخند گفتم:

«چقدر مرغت یه پا داره زن. حتا نمی‌خوای پیش ما اومدن رو امتحان کنی. فقط می‌گی مفلوک دنیا اومدی و ‌مفلوک می‌ری.»

اشاره‌ای کرد به تشک وصله خورده و ‌کثیف کنارش که از چرک طوسی شده بود.

«تخمى که یه سیبیل از بناگوش دررفته ى بى جا و بى زن، رو همين جل پاره انداخته تو شيكمم و پول جاکشیشم اون دیوث می‌زنه به جیب، بدبخت دنیا میاد بدبخت می‌میره. عین زائوی بدبختش.»

تلخی حرفش با بوی ترشیدگی و آشغال طوری با هم گره خورده بود كه دلم آشوب شد و نتوانستم حرفی بزنم اما او همانطور سردتر از هوای بیرون ادامه داد:

«بدبختی یکی از بی‌بسمِل بودن ننه باباش تو رخت‌خوابه، یکی از حروم بودنش. بدبختی من و این، از خوابیدن ننمون با یه حروم لقمه‌تر از خودشه. حالیته.»

سرم‌ گیج می‌رفت، پادزهر کلامش را نداشتم. انگار که بخواهد همه حرصش از دنیا را همان وقت یکجا خالی کند روی سرم، حس می‌کردم جای آن قابلمه رویی با من عوض شده بود.

«ما یه طوری بدبخت دنیا میایم که اصن بلد نیستیم تو بدبختی نبودنو. حالیته! اگه آره پاشو برو تا شرت باز گردنمو نگرفته.»

بلند شدم. سرم را پایین انداختم و با قدم‌های کوتاه بیرون رفتم. پرده را که بالا زدم، نور دوید داخل و‌ نشست روی کهنه‌های خونی کنج اتاقک حلبی. زیاد بودند. رنگِ بیشتر از قبل پریده‌اش حتما از همین بود. نگران بودم و نمی‌توانستم بروم. کناری ایستادم، شاید راهی برای راضی کردنش پیدا کردم. ‌هنوز از ایستادن پادرد نگرفته بودم که مردی را که روز قبل از دستش فرار می‌کرد، از دور دیدم. تنها نبود. حواسش به صحبت با همراهش بود و من را ندید. همراه بیرون ایستاد و او رفت داخل. بچه را که هنوز بی‌قرار بود، یک دستی گرفته بود و در دست دیگرش بقچه‌ کوچکی بود که داخل دیده بودم. هر دو را داد دست همراهش و یک‌دسته پول از او گرفت. مردِ همراه با دست پر رفت، مرد دیروزی داخل خانه حلبی شد. هنوز خستگى ام به نگرانی غلبه نکرده بود. کمی بعد در حالی که همان چادر بی‌رنگ شده را دور سرش پیچیده بود و اسفنددانِ دسته بلندش در دستش بود، بیرون آمد. دنبالش راه افتادم. روی زمین رد پای قرمزش به جا مانده بود.

 

 

جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان

ترجمه بینانشانه‌ای عکس به داستان

اسکاچ های دست دوز

روی زمین نشسته و ‌تکیه داده بود به یکی از اتاقک‌های کوچک مربوط به شرکت برق، که از هرکجای هر کوچه و ‌خیابانی که دوست دارند، بیرون می‌زنند و نمای شهر را مانند صورت پرآکنه ى نوجوانی در سن بلوغ زبر و پر غز چاله چوله می‌کنند. چند اسکاچ را روی یک ‌تکه روزنامه ى چند لایه چیده بود و دست‌های سرخ و خشک کوچکش را به هم می‌مالید. سرش را تاآنجا که جا داشت فروکرده بود توی گردنش. بخار نفسش که از زیر یقه ى کاپشن سبز یشمی و زردش بیرون زده بود، نشان می‌داد تند نفس می‌کشد. شاید از سرما! از زیر چشم به پسرک هم‌سال خودش که ذرت مکزیکی در دست داشت، نگاه می‌کرد. آب‌میوه فروشی روبرویش، داخل مغازه صندلی نداشت و مشتری‌ها بیرون روی چهارپایه‌های پلاستیکی نشسته بودند. بخار لیوان‌های چای و‌ قهوه و شیر در نور تابلوی نئون چرخ می‌خورد.  یک ظرف ذرت گرفتم و رفتم کنارش. گفتم:

«بیا، یخ زدی فکر کنم.»

با چشم‌هایی گرد نگاه کرد و بدون یک کلام حرف روزنامه‌اش را جوری که اسکاچ‌هایش روی زمین نریزد، چهارتا کرد و با بساطش کوچ کرد چند متر آن‌طرف‌تر. زل‌زل نگاهش کردم.‌ نمی‌دانستم چه کنم که دیدم آب‌میوه فروش یک لیوان شیرکاکائوی داغ به دست سمتش رفت. صدایشان را نمی‌شنیدم، فقط دیدم که دربرگشت یکی از اسکاچ‌ها، دستِ آب‌میوه فروش بود و آن را داخل مغازه انداخت توی دخل. رفتم ذرت را حساب کنم. پول خرد نداشت که باقی پولم را بدهد. گفت:

«خرده ندارم آبجی، شکلات بدم جاش.»

با خنده گفتم:

«نه بقیش رو اسکاچ بده.»

خندید. اسکاچ را گرفت سمتم و گفت:

«تلخه، اما خیلی مَرده. خوش هم نداره بهش صدقه بدی»

اسکاچ را گذاشتم در کیفم و رفتم. روز بعد سرکار اسکاچ را در کیفم دیدم. گذاشتمش روی ميزم جلوى چشمم. آن نگاه مغرور از ذهنم بیرون نمی‌رفت. وقتی برای کاری میزم را ترک کردم و برگشتم، متوجه جای خالی اسکاچ شدم. همکارم که دید دنبالش هستم، گفت:

«مال من، برش داشتم. چند روزه می‌خوام یکی بخرم.  برو دوباره برای خودت بخر.»

عصر رفتم که یک اسکاچ دیگر بخرم. نشستم کنارش و ‌گفتم:

«چند داداش؟»

لب‌هایش تند تند و بی‌صدا روی هم  تکان می‌خورد و‌چیزی زیر لب می‌گفت. جواب داد:

«هزار، دست‌سازن. کیفیت دارن. ضرر نمی‌کنی. ببر.»

خندیدم. گفتم:

«اگه چش غُره نمی‌ری، بپرسم از کجا میاریشون؟ کی می‌دوزه اینا رو؟»

چپ چپ نگاه کرد و گفت:

«مشتریی بردار، اگه نه، برو ‌بذا جدول‌ضربمو حفظ کنم.»

زمان برد تا یخش وسط سرما باز شود. چند روزی رفتم و برای تمام همکارانم اسکاچ خریدم تا فهمیدم اسکاچ‌ها را پدرش می‌دوزد. او که کارگر ساختمان بوده، سر کار پرت می‌شود و قطع نخاع.

خودش گفت مادرش هم مرده. بعدها فهمیدم مادرش رفته. پدرش این را تعریف کرد. اما به او نگفته بود. حالا مرد قطع نخاعی بی‌جیره و ‌مواجبِ عمر کارگری‌اش مانده بود و اسکاچ‌های دست‌سازش و پسر ده ساله‌اش که ثمره عمرش بود و آنها را کنار خیابان می‌فروخت.

 




این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: