جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان

ترجمه بینانشانه‌ای عکس به داستان


پشت چراغ قرمز

 

«یه کم گاز داده بود، پشت چراغ لعنتی نمی موندم.»

سوز می آید. شیشه را بالا می دهم. دستم را روی قفل مرکزی فشار می دهم؛کلیک صدا می کند. صدای همزمان بسته شدن درها را دوست دارم. خم می شوم سمت داشبورد و دنبال آهنگ مورد علاقه ام می گردم.

تندتند به شیشه می زند، یعنی که شیشه را پایین بده، با اشاره ى دست می گویم که نمى

خواهم. سمج تر از این حرف هاست. نگاهش نمی کنم، بیشتر می کوبد، این بار تندتر و محکم تر، همانطور که شیشه پایین می آید، صورتش را کمی جلو می آورد، صورتی آفتاب سوخته و نمکی با دو چشم درشتِ سیاه به من دوخته شده، کلاه پشمیِ خاکستری روی سرش کشیده و یک گرمکن سورمه ای به تن دارد.

«نمی خواهم عزیزم؛ به فال عقیده ندارم.»

«نمیخوای نخر. ما که دزد نیستیم. کارمون تو خیابونه، خیابونی که نیستیم».

با حیرت نگاهش می کنم: «من گفتم دزدی؟!»

«به من که رسیدی شیشه ات رو دادی بالا، درَم قفل کردی. خودتون دزدین، فکر می کنین همه مثل خودتونن؟»

«چی میگی تو؟!»

«حتمن دزدی کردی که ماشین مدل بالا سواری»

«چه ربطی داره؟! بعدم، من عادت دارم در ماشین رو قفل کنم».

لبخندی می زنم:

«حالا یه فال بده ببینم».

دستش را جلو می آورد و یک دسته فال آبی و قرمز را که با کِش بهم بسته، روبرویم می گیرد.

«نیت کن»

«خودت یکی بده»

اعداد ثانیه شمار به سرعت عوض می شوند: ١٠، ٩، ٨،...

«بفرما، هزار تومن می شه»

لحنش آرام شده، کیف پولم را برمی دارم، جز ١٠ و ٥٠ هزار تومانی چیزی پیدا نمی کنم. متوجه می شود.

«خرد نداری؟ مهمون ما»

«نمی شه که»

صدای بوق ماشین های پشتی بلند می شود.

«باید حرکت کنم، بیا تو ماشین، بیشتر بگردم»

قفل در را می زنم، از در عقب بالا می پرد. دوباره قفل رامی زنم. از تو آینه برق چشمانش را می بینم، دستی روی چرم صندلی می کشد و لبخند می زند.

«نگفتی اسمت چیه؟»

«حجت»

«چند سالته حجت؟»

«خاله یازده سالمونه»

« درسم می خونی؟»

«آره، مدرسه رو خیلی دوس داریم خاله، مامانمون می گه باید خوب درس بخونیم تااز بدبختی بیایم بیرون»

«مامانت درست می گه. خونوادتون چند نفره؟»

«مامانم و بابام، من و آبجیم»

«خواهر داشتن خیلی خوبه، خواهرتم کار می کنه؟»

«یه سال اَزَمون بزرگتره، دم درِ مترو بساط دستمال و آدامس داره»

«مامانت چی؟»

«اون بی سواده، تو یه سبزی پاک کنی کار می کنه، قراره صاب کارش خبر بده، بریم سبزی فروشی کار کنیم. اونوقت به آرزومون می رسیم»

«آرزوت اینه که سبزی بفروشی؟»

«اونجا خوبه چون سقف داره»

چشم هایش را می بندد و فکر می کند. آدامسش را باد می کند و می ترکاند.

«فعلن داریم پولامونو جم می کنیم یه ترازوی دیجیتالی بخریم مشتریامون زیاد شن»

«سرچهار راه وزن کنی؟»

می خندد و دندان های مرتبش معلوم می شود. چشمانش هم می خندد. با دست اشاره می کند به پارک آن طرف خیابان.

«ما بساطمون، اونجا کنار پله هاست، یه ترازو هم هست، همونجام مشقامون رو می نویسیم، خسته که می شیم میایم چارراه.

خاله، اونور پیاده می شیم»

راهنمامی زنم و نگه می دارم.

«نگفتی، پدرت چکار می کنه؟»

«بی کاره، قبلنا چاه می کند، موقع کار سنگ می خوره به چشم بابام، حالا یه چشش نمی بینه. الانم مواد می کشه، کار نمی کنه»

«اذیتت که نمی کنه؟»

«اگه پول جنسش جور باشه نه»

تر شدن چشمانش رامی بینم، رویش را سمت در می کند و دستگیره را فشار می دهد.

«یه روزایی کاسبی خوب نباشه کتک می زنه. شبا باید دسِ پر بریم خونه»

در را باز می کند و می پرد بیرون.

«خدافظ خاله، دستت درد نکنه»

شیشه جلو را پایین می دهم

«حجت وایسا پول فالت رو بگیر»

«اینکه خیلی زیاده، ما که صدقه نمی خوایم.»

«اینو ‌دادم برا ترازو. مگه باهم دوست نیستیم؟»

امروز دوباره دیدمش، سر چهار راه بین چهل تا ماشین پیدایم کرد، با ذوق سراغم آمد. توى دنیا هیچکس از دیدنم به اندازه حجت خوشحال نمی شود، امروز سایز پایش را پرسیدم، قرار شد فردا برایش کتانی و ‌کتاب ببرم. وقتی خداحافظی کردم از همیشه خوشحال تر بود،. بهم گفت: «دیگه واقعن باهم دوست شدیم»

دقیقن همان حسی که من داشتم.

 

 

جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان

سگ نامرئی

 

غروب شده، گونی اش را زمین می گذارد، می نشیند و به دیوار تکیه می ده. منتظرِ وانت می ماند تا او را به گاراژ ببرد. آنجا زباله ها را وزن می کنند و پولش را می گیرد.

وانتی، دیر کرده. صدای نفس های خسته اش را می شنود. به کف دست هایش که سیاه و زخمی اند، نگاه می کند. نوک انگشتانش از سرما قرمز شده. از وقتی دست کش هایش را دزدیده اند، آشغال های تیز و خرده شیشه ها بیشتر دستانش را بریده اند. چندتایی تاول کنار بریدگیِ روی ساقِ دست هایش است. از کنار یکی چرکِ زردی بیرون آمده و درد می کند.

سوز سردی می آید. کلاه کشی اش را تا روی گوش هایش پایین می کشد، دست هایش را به هم می مالد و بلند می شود کمی راه می رود. از زیر چراغِ خیابان گونی اش را برمی دارد و در تاریکی دیوار ساختمانی می نشیند تا ماموران شهرداری او را نبینند، اینطوری خیالش راحت تر است، توی تاریکی سایه اش هم دیده نمی شود.

صدای ناله ی ضعیفی به گوشش می رسد، گوش هایش را تیز می کند. کنج دیوار، چیزی تکان می خورد، نزدیک تر می رود، توله ای خودش را به گوشه اى جمع می کند.

«کاری باهات ندارم کوچولو. ببینمت»

حیوان تکان نمی خورد و بی حال است.

«زخم بدی رو پاته، چقدر لیس می زنیش»

دستش را زیر توله سگ می برد و به آرامی بغلش می کند، ضربان قلبش تند تند می زند.

«نترس! باهات دوستم. می خوام زخمت رو ببندم»

دستمال سیاهِ دورِ گردنش را باز می کند و پایش را می بندد

«اینطوری بهتره»

چند نفری از جلوش رد می شوند. کسی نگاه هم نمی کند.

«باید یکی ببرش دواخونه، از بی حالیش معلومه اوضاش ناجوره»

صدای خش خشِ کشیده شدن جارو را می شنود. پیرمرد رفتگری مشغول تمیز کردن خیابان است و برگ ها را گوشه ای کپه می کند.

خودش را به او می رساند. رفتگر نشانى دامپزشکیِ چند کوچه پایین تر را می دهد. قبلن چند بار سگ و گربه های تصادفی  را به آنجا برده است.

راه می افتد، همانجا که گفته بود، سر درِ یک ساختمان، تابلویی می بیند که عکسِ چند سگ و گربه دارد و چراغش روشن است.

زنگ رافشار می دهد.چند دقیقه بعد پیرمرد ریش سفیدی در را باز می کند.

«چش شده حیوون؟»

سگ رامی گیرد و به داخل می برد، بدون اینکه منتظر توضیحش بماند. پسر هم پشت سرش وارد مى شود. صدای پیرمرد را می شنود: «آقای دکتر!آقای دکتر!»

مرد جوانی که باید دکتر باشد، جلو می آید.

«چی شده پاش؟»

«اون پسره آوردش»

دکتر سگ را می گیرد و روی میزی می گذارد. نگاهی به پسر می اندازد ولی چیزی نمی گوید. دستی به سر و گوشش می کشد. «آخی، حیوونکیِ کوچولو، کی این بلا رو سرت آورده، خوشگل؟»

پسر کنارِ در ایستاده است و بی صدا تماشا می کند. چند قاب عکس از سگ ها و گربه ها، پرنده ها و یک مار چمباتمه زده روی دیوار است. باخودش می گوید: «دکتر حیوونا اینجوریه پس»

دکتر به معاینه سگ مشغول است. یک چیزِ فلزی روی پوزه حیوان زده اند، دارد پنجه و پایش رامی بیند. «خانوم سلطانی پاشو بیا کمک»

«ای جان، چه نازه چشاش، عزیز دلم چرا اینطوری شدی تو؟»

«خانوم، با بتادین ضدعفونیش کن، آنتی بیوتیک هم تزریق بشه»

توی اتاق شلوغ شده، می آیند و می روند. هرکسی کاری انجام می دهد. پسر گوشه دیوار چمباتمه می زند. سرش را لای پاهایش می گذارد و از خستگی خوابش می برد. وقتی بیدار می شود، پای توله سگ باند پیچی شده و یک ظرف غذا و آب کنارش است و دارد غذامی خورد.

او هم گرسنه بود. از صبح به غیر از تکه ای نان چیزی گیرش نیامده بود.

دستش را نگاه می کند. روی زخمش دلمه بسته و همچنان چرک می آید.

«نکنه نامرئی ام! کسی منو نمیبینه»

نگاهی به سگ می اندازد که با آرامش خوابیده است.

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: