جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان

ترجمه بینانشانه‌ای عکس به داستان


سرما داشت مغز استخونم رو می‌ترکوند، لبای خشکم ترک خورده بودن اما خونی تو رگ‌هام جریان نداشت که بزنه بیرون. سه روزی هست غذا نخوردم، حتی حس گشتن لای کیسه زباله‌ها رو هم ندارم. پنج هزارتومن از صبح تا حالا ملت رو تلکه کردم اگه پاهام یاری بده تا میدون منو برسونن. امشبم می‌تونم خودمو بسازم. دنیامو خیلی دوست دارم. سقف آرزوهام اونقدی که می گن بلند نیست. منم و یه لقمه نونی و یه نئشگی توپ که صبح تا شب دنبالشم. حرص مال دنیا رو نمی‌زنم. بهم لابد می‌خندین. منم یه زمون آرزوهای بزرگی داشتم. سقفش اون بالا بالاها تو آسمونا بود. اونقد بلند که هیچ وقت دستام بهش نرسید.

خدا خیرت بده باهات چقد گپ زدم توی مسیر اصلا درد خماری رو حس نکردم. حالا که همسفرمی، اگه چند لحظه همین جا وایسی من برم متاع امشبمو از این یارو کاسبه بگیرم، با هم بزنیم بریم خونه‌ی من شب مهمون من...

آهان اومدم دمش گرم، گرفتم ازش. خیلی خوشحالم رفیق، همه‌ی وحشتم ازین بود که بگه گرون شده، منم با این حال خمارم بیوفتم به دست و پاش که بهم نسیه بده. شانسم تو زندگی خوب چیزیه. امروز بلیت من برنده است. می خوام به سلامتی وجودت یه سفر توپ با هم بریم شمال و برگردیم.

دیگه کم کم داریم می‌رسیم به خونه درویشی من. اینجا خونه‌ها همه یه متراژ دارن. انگاری متر گذاشتن پاش قد من و دوستام ساختنش. کوچه‌هاش باریکن، فقط مراقب باش دنبال من که میای، نیوفتی توی خونه‌ی همسایه مون. یه چیزی هم از من نشنیده بگیر، اجاره خونه‌ام نمی‌دیم. صلواتیه. فک کنم یه آدم خیری اینا رو مخصوص من و دوستام ساخته. شوخی می‌کنم باهات. اینجا خونه‌ی آخر همه‌ی ماست که شده خونه‌ی اول من و دوستام.

خوب دیگه کم کم رسیدیم. این کلبه‌ی درویشی، خونه‌ی منه. پاهام درد می‌کنه، ولی به سلامتی رفاقت با تو جمعشون می‌کنم تو هم بشینی.

راستی تو فکرم کشوندمت اینجا، همه‌اش وراجی کردم و نذاشتم تو حرف بزنی. یه چیزی بگو توام. چرا همه‌اش ساکتی؟ لابد ترسیدی از اینجا! زبونت بند اومده! منم شبای اولی که اومدم اینجا، وحشت کرده بودم. هر شب فشار قبر رو حس می‌کردم. انگاری که بختک می‌افتاد روم، خوابم نمی برد. ولی ما آدما به همه چی عادت می‌کنیم.

ببخشید هیچی ندارم بزارم جلوت. دوتا شکلات از مغازه کش رفتم یکیش واسه تو، دهنت رو شیرین کن.

حالا بشین دست فرمون داداشت رو نگاه کن. می‌خوام ببرمت شمال. این زر ورق مثل لاستیک ماشین می‌مونه اگه گمش کنی، پنجری، می‌فهمی پنجری چه دردیه؟ بایست بری به همسایه‌ها رو بزنی، اونام بیشتریا تزریقی‌ان و سرنگ تعارفت می کنن.

منو اینطوری نگاه نکن. شاید سر و روم یه کم کثیف شده، ولی واسه خودم کم کسی نیستم ها. لیسانس مکانیک گرفتم، تازه‌شم زنم گرفتم. اون عکسی که لبه‌ی این چاردیواری می‌بینی، عکس پسرمه. عشق باباشه.

سرت رو درد نیارم، خودت می‌دونی چرا به اینجا رسیدم، اصلا گفتنش دردی هم دوا می کنه؟

امشب هوا خیلی سرده، می‌دونی می‌خوام تا صبح نعشه کنم، سوز سرما رو حس نکنم و بقول بچه‌ها خط تهران شمال مسافر بزنم تا خود صبح.

رفیق پا قدمت خیلی خوب بوده، برام انگاری برکت داشته بودنت، تا حالا سابقه نداشته هر چی برم شمال و برگردم، باکم ته نکشه. نمی‌دونم چرا این بنزین ماشین من به آخرش نمی‌رسه. انگاری وجودت یه گرمای خاصی به وجودم داده، اصلا سرمای هر شب این قبرستون رو حس نمی‌کنم. نکنه تو فرشته‌ی خدایی که مراقب من شدی که تا ابد نئشه کنم و نذاری سرمای زمستون اذیتم کنه. هر کی هستی، دمت گرم که تو یکی لااقل توی این دنیا به فکر منی. شایدم به‌قولی من مُردم و داغم و حالیم نیست. هر چی هستی، دیگه حس می‌کنم دردام کم شده رفیق.

 



این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: