جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان

ترجمه بینانشانه‌ای عکس به داستان


با صدای شیون و لا اله الله عده‌ای بازمانده از خواب بیدار می‌شوم؛ حدس می‌زنم ساعت باید حدود ٩ صبح باشد که متصدیان آرامستان اجازه‌ی دفن اموات را صادر کرده‌اند. عالیه را صدا می‌زنم و سیگاری آتش می‌زنم. دودش را رو به آسمان نشانه می‌روم و در دل آرزو می‌کنم کاش مرده بودیم. مرده‌ها صاحب قبرهایشان هستند. جایی مسقف و طبعا گرم. ما حتی صاحب این قبرها نیستیم. مستاجریم! آه می‌کشم. جای خالی دندان‌هایم توی ذوقم می‌زند. جای خالی پدر که همیشه می‌گفت دندان‌های سالم از میراث خانوادگی‌شان است.  شکر که مرد و این روزهایم را ندید. بیشتر از آن شکر که کفن جیبی ندارد و اگر داشت، به حتم متوفیان هم از اقامت دو سه شبه‌ی ما در خانه‌ی ابدی‌شان یا به اصطلاح قبری که فابریک نماند، از ما خسارت می‌گرفتند. کاش مرده بودیم و سقفی بالای سرمان بود دست کم، آن وقت دیگر شرمنده‌ی زن و بچه‌هایم نمی‌شدم.  گفتم بچه‌ها، پاک فراموش‌شان کرده بودم. از خواب بیدارشان می‌کنم. سمانه التماس می‌کند بگذارم فقط یک ذره‌ی دیگر بیشتر بخوابد. می‌گوید تمام شب را از سرما به خود لرزیده و دم صبح بوده که بالاخره گرمش شده و خوابش برده. بی اعتنا به التماس‌هایش او را از دست‌هایش می‌گیرم و بلند می‌کنم و تل خاک روی موهایش را می‌تکانم. از خارش گردن و شکم و پشت کمرش شکایت می‌کند. دلم شور می‌زند. لباس‌هایش را بالا می‌زنم تا ببینم یک وقت جک و جانورهای خاکی به او نچسبیده باشند. یاد دوران دانشجویی‌ام افتادم، دانشکده‌ی پزشکی و اتاق تشریح، یاد روزی افتادم که بخاطر اعتیاد نامه‌ی اخراجم را گذاشتند زیر بغلم. چیزی نیست! جای گزیدگی مورچه‌ها و ساس‌هاست. فقط شانس آوردیم عقربی، رتیلی، چیزی که سمی از خودش یادگار بگذارد، نبوده. سپهر به سرعت پتوها را تا می‌کند و کرکره‌ی نایلونی سقف را پایین می‌کشد تا آفتاب عالم تاب مردگان را از سرمای فراموشی نجات دهد. پسر باهوشی‌است. بعد به مانند روز رستاخیز از گورها بیرون می‌رویم. غم بازماندگان متوفایی جدید با دیدن ما به ترس و وحشت تبدیل می‌شود. همه جیغ می‌کشند و به این طرف و آن طرف می‌دوند. از خودشان فرار می‌کنند. مردی با کراوات مشکی منقش به خال‌های ریز سفیدی که من را یاد سیمون، همکلاسی عصا قورت داده‌ی کالج سلطنتی فرانسه می‌اندازد، رو به ما می‌گوید که مرده شورها! به خاطر از بین بردن نظم مجلس از همه‌تون شکایت می‌کنیم. عالیه دستش را توی هوا تکان می‌دهد و بچه‌ها را رو به جلو هل می‌دهد. سمانه می‌پرسد شب دوباره به خانه برمی‌گردیم؟ سپهر به او می‌گوید: «دیوونه! آخر آدم از قبر هم‌‌ خوشش می‌آید که بخواد برگرده توش؟ شاید زنده به گور بشی و بمیری.» دخترم دوباره می‌پرسد زنده به گور به فرانسوی چی میشه بابا؟ می‌گویم:

Buried aive

آن طرف‌تر مردی با شتاب چیزی را از کیف دستی‌اش بیرون می‌کشد و ناگهان فلش می‌زند توی چشم‌هایمان. این مائیم؟!

 

 



این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: