جهت شرکت در فراخوان جایزه گروه «با خانه مان» - بخش داستان


صدای دمپایی پرستار می‌آید: بازم آمپول!  لعنتی دردم می‌گیره . ولم ...کن . نمی‌خوام.

پتوی چرک مرده را کنار می‌زنم. روی تخت می‌نشینم. قطره خونی روی ملافه خشکیده است.  بازوی اکرم خون می‌آید. انگشتانش را روی زخم چاقو  فشار می‌دهد، داد می‌زند: دیوونه!

داد می‌زنم: مگه خونه مال تو بود؟ چرا فروختی؟

چشم‌هایش را گشاد می‌کند: آره! آقاجونت به نامم کرد.

آقاجون برگ‌های درخت توت را در جعبه‌ی کرم‌های ابریشم می‌گذارد. کرم‌ها برگ‌ها را می‌جوند. برگ‌ها کوچک می‌شوند، خم می‌شوم توی جعبه را نگاه می‌کنم: عه! کجا رفتن؟

آقاجون دستی به سبیل‌های پرپشتش می‌کشد: توی پیله؟

انگشتم را به پیله‌شان می‌زنم: چرا؟

آقاجون انگشتم را آرام از جعبه بیرون می‌آورد: می‌خواهند عوض شوند.

باز انگشتم را به پیله می‌زنم: نمی‌خوام! من همینجوری دوستشون دارم.

آقاجون مچ دستم را آرام بالا می‌آورد: اذیتشون نکن! باید صبر کنی!

با دست توی هوا ضربه می‌زنم: چقدر؟ مادر که مرده، پرستار نمی‌خواد. بگو اکرم بره.

آقاجون می‌گوید: آدم همیشه پرستار می‌خواد.

پرستار شبیه اکرم راه می‌رود و شکم و کپل بزرگش تکان می‌خورد. اکرم دست‌های لاغر مادر را در دست‌های  چاقش گرفته، می‌گوید: خوب می‌شید ایشالا!

مادر خوب نمی‌شود. پدر گریه می‌کند، گریه می‌کنم. اکرم دستش را روی شانه‌ی پدر می‌گذارد. ناخن‌های  بلندش را لاک قرمز زده، همرنگ گل‌های پیراهنش . آقاجون باغچه را آب می‌دهد. از حیاط بوی گل و برگ‌های باران خورده می‌‌آید. اکرم  اسباب واثاثیه را در جعبه‌ها می‌چیند. حیاط پر است از جعبه‌های مقوایی. میلاد جعبه‌ی بزرگ را روی موزاییک‌ها می‌کشد، دست‌هایش یخ کرده است. سر جعبه را می‌گیرم و کنار دیوار می‌گذارم. میلاد می‌گوید: ببین خونه خریدم. دیگه گریه نکن! بیا پیش من.

چهار دست و پا می‌روم توی جعبه. قوزکرده، کنار میلاد می‌نشینم، می‌لرزم.

اکرم جعبه‌ی ظروف نقره را روی جعبه‌ها می‌گذارد. پرستار جعبه‌ی قرص‌ها را باز می‌کند.

روی سقف گچی اتاق، عنکبوت سیاهی راه می‌رود. تار می‌تند. روی تارش می‌نشیند و پایین می‌آید. جلوی چشم‌هایم تاب می‌خورد و بالا می‌رود. روی تاب حیاط می‌نشینم. تاب می‌خورم. بالا می‌روم. به آقاجون می‌گویم: تندتر! تندتر!

می‌روم بالا. زانوهایم را صاف می‌کنم. بر می‌گردم پایین. زانوهایم را خم می‌کنم و زیر تاب می‌برم. می‌گویم: بالاتر! آقاجون تندتر!

اقاجون پشت سرم ایستاده، دست‌های بزرگش من را هل می‌دهد. می‌خندم، داد می‌زنم: بالاتر!

می‌گوید: تا کجا؟

می‌گویم: تا آسمون‌ها!

آقاجون می‌رود تا آسمان! تا ابرهای سفید. دورش ملافه‌ی سفید می‌پیچند. می‌گذارندش در خا ک. باد خاک گور را می‌ریزد روی سرم. روی سرم می‌زنم. می‌گویم: آقاجون. مادر رفت. شهاب رفت. دیگه کسی را ندارم.

آقاجون میلاد را بغل می‌کند، اکرم سرش را روی بازوی آقاجون تکیه می‌دهد. آقاجون دستش را دور او حلقه می‌کند.  حلقه‌ی طلای اکرم در نور تند خورشید می‌درخشد. آقاجون می‌گوید: همه‌ی طلاهای مادرت، مال تو!

شهاب می‌گوید: ورشکست شدم. همه را بفروش!

می‌فروشم. انگشتر، النگو، دستنبد، گردنبند، گوشواره  ،همه چیز را. لبه‌ی فرش را بلند می‌کنم، به شهاب نشان می‌دهم، می‌گویم: ابریشمی‌اند!

پیله‌ی کرم ابریشم را پاره می‌کنم. کرم می‌میرد. سمسار فرش ابریشمی را روی دوش می‌گیرد و می‌برد. مردها تابوت آقاجون را روی دوش می‌آورند. قبرها ی خالی از زیر پایم می‌گذرند. روی قبر آقاجون و مادر می‌نشینم. اکرم دستم را می‌گیرد. دستش را پس می‌زنم. می‌افتم. بلند می‌شوم. میلاد کجاست؟

اکرم  به میلاد می‌خندد و دست‌هایش را باز می‌کند، میلاد می‌دود توی بغل اکرم. آقاجون گل‌های سرخ را آب می‌دهد. آب حوض بوی لجن می‌دهد. کنار حوض می‌نشینم. باد شاخه‌ها را تکان می‌دهد. دمپایی مادر زیر برگ‌های زرد و نارنجی دفن می‌شود. اکرم با کفش‌های قرمز تند راه می‌رود. صدای پاشنه‌هایش. توی سرم می‌پیچد، می‌گویم: خانم پرستار سرم درد می کنه.

اکرم میلاد را تاب می‌دهد. عنکبوت سیاه جلوی چشم‌هایم تاب می‌خورد. روی تارش بالا می‌رود. تاب می‌خورد.  تاب می‌خورم، تار می‌تنم، می‌روم بالا، لبه‌ی پنجره‌ی باریک افقی می‌نشینم. مردها و زن‌ها با لباس‌های گشاد  یکرنگ روی نیمکت‌های حیاط نشسته‌اند. بعضی با خودشان حرف می‌زنند و بعضی با کسی که نیست! دست‌هایشان را تکان می‌دهند، می‌خندند، گریه می‌کنند.

اکرم میلاد را بغل گرفته و از روی برگ‌های زرد بین نیمکت‌ها می گذرد و به طرفم می‌آید.

می‌خواهد چاقو را از دستم بگیرد. می‌زنم به بازویش. خون می‌آید. میلاد می‌لرزد، گریه می‌کند.

پرستار شبیه اکرم است. طناب را دور دستم می‌پیچد، دستم را به تخت می‌بندد. دور خودم تار می‌تنم. از لابلای توری تارها اکرم را می‌بینم. بالای نردبان ایستاده و با دستمال تارهای عنکبوت را از سقف خانه‌ی آقا جون پاک می‌کند. دست‌هایم را باز می‌کند. داد می‌زنم: ولم کن. ازت بدم میاد!

اکرم میلاد را قلقلک می‌دهد. میلاد می‌خندد. گریه می‌کنم: خانم پرستار دهانم خشکه، تشنه‌ام.

می‌گوید: بخواب.

می‌گویم: باشه! پس با کرم ابریشم می‌رم توی پیله. کاش بخوابم. خواب خوبه! خواب آدم رو آروم می‌کنه.

مادر و آقاجون زیر خاک‌ها خوابیدند. می‌گویم: مرگ خوبه.

سرم را کنار سر کرم ابریشم می‌گذارم،  مچاله می‌شوم. خوابم می‌آید. چیزی در دلم می‌شکند. پیله را پاره می‌کنند، من و کرم می‌میریم. پروانه‌ها در حیاط پرواز می‌کنند و روی گل‌های سرخ پیراهن اکرم می‌نشینند. پیش دستی‌های گل سرخی مادر را در جعبه می‌چینم. کجا ببرم؟

اکرم کنار تختم ایستاده، می‌گوید: فکر میلاد باش!

میلاد سرش را روی شانه‌ی اکرم گذاشته، چشم‌هایش را بسته است. به پرستار می‌گویم: خواب خوبه! می‌خوام بخوابم. بخوابم شاید یه وقت بیدار بشم ببینم  ... نه بهتره بیدار نشم نبینم. خیلی ....خسته......

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: