دیروز

آسیه نظام شهیدی

تا همین تابستان پارسال، مینو، مثل هر میانسالِ معقولی از خانه بیرون می‌رفت. هر هفته بهانه‌ای برای خودش می‌تراشید: پرداخت قبض، رفتن به داروخانه، خرید آذوقه. آرایشگاه هم می‌رفت، برای کوتاه یا رنگ کردن موهاش یا دیدن مدل‌های تازه. وقتی برمی‌گشت خانه از منوچهر می‌پرسید

:" خوب شده ؟ " منوچهر سر  از روی کاغذهاش برمی‌داشت " عالی !"

کافه‌ای را هم می‌شناخت که گاهی آنجا با یکی دو تا از دوست‌ها برای خوردن قهوه‌ی خوش طعمش قراری می‌گذاشت. بدش نمی‌آمد گاهی سری به  کوچه‌ی سمسارها بزند و بشقابی گل مرغی بخرد یا به اجناس فروشگاه هَپی‌لند  نگاهی بیاندازد. اگر چیزی می‌خرید می‌گذاشت روی میز ِمنوچهر و می‌پرسید : "چطوره ؟ "

:" عالی ! "

یکی دو ماهی هم رفته بود کلاس یوگا.  از وقتی مربی یوگا گفته بود چای و شکر برای بدن  سم است چای سبز می‌خورد با انجیر خشک. حرکت سلام بر آفتاب را دوست داشت و وقتی خانم‌مربی می‌گفت چشم ها را ببندند و با درکِ عمیق دم و بازدم‌شان،  تصور کنند کنارساحل دراز کشیده‌اند و با انگشتهای پاهاشان سنگ ریزه‌های رودخانه را لمس کنند، با این که فقط کف سفت زمین را حس می‌کرد، خیال می‌کرد انگشتهاش خنک شده.

چند سال بود شالی سفید و نخی ، عینکی آفتابی و کفش راحتی بدون بندی هم برای خودش خریده بود تا نتواند برای بیرون رفتن، گرمای تابستان را بهانه کند.  دوتا پسرهاش از آلمان برایش  آی پاد اَپل آورده بودند که وقتی هفته ای یک بار میرفت انجمن خیریه ی محلی، با خودش می‌بُرد و موسیقی سنتی گوش می‌داد. توی خانه فقط سریال‌های خانوادگی تلوزیون را تماشا می‌کرد و رمان های عاشقانه می‌خواند. عصرها با منوچهر روی بالکن خانه به سی‌دی شعرهای فریدون مشیری گوش می‌داد. از منوچهر می‌پرسید :" منوچهر، به نظرت این شعر کوچه قشنگ ترین شعر فارسی نیست ؟ " منوچهر سر تکان می‌داد به کوه‌های دوردست خیره می‌شد، به ساعتش مچی اش نگاهی می‌انداخت: "چرا...ده دقیقه دیگه غروب می‌شه . خورشید و نگاه کن!  دو ساعت دیگه پسرامون زنگ می‌زنن ...."

مینو  همیشه از دقت منوچهر حیرت می‌کرد.  مینو هیچوقت کار نکرده بود. ناچار نبود  سال‌ها هر روز صبح مثل خیلی از کارمندها سرساعتی معین، سوار اتوبوس بشود، اداره برود و کارت حضور و غیاب بزند. دلش نخواسته بود کسب و کاری  هم برای خودش راه بیاندازد. منوچهر از همان اول زندگی گفته بود دوست دارد وقتی خانه می‌آید  مینو را در حال پختن مربای آلبالو ببیند. گفته بود دوست ندارد او را پای تلفن در حال وراجی با دوست و فامیل ببیند.  فصل آلبالو که می‌رسید، مینو با همان شال سفید راه می‌افتاد توی بازارچه های میوه.  در آن بیست و پنجسالی که منوچهر را از دانشگاه اخراج کرده بودند مینو هیچوقت ندیده بود شوهرش بیکار باشد.  وقتی لباسهایش را اتو می‌کشید و برایش  آماده می‌گذاشت روی راحتی، نگاهش می‌کرد که با چه دقتی پیراهن‌ها و شلوارها را از هم جدا می‌کند و توی کمد می‌گذارد. منوچهر سه روز در هفته درست سر ساعتی معین، استخر می‌رفت، صبح ها یک ساعت پیاده روی می‌کرد و شب ها روی مقالاتی که مینو هیچ ازشان سردر نمی آورد یادداشت می‌نوشت. مینو برای اینکه منوچهر اذیت نشود، گوشی بی‌سیم خانه را هم قطع کرده بود .با تلفن دستی با پسرها حرف می‌زدند.

تا همین اول تابستان پارسال، درست سی و یکم خرداد، مینو یقین داشت گوش ندادن به اخبار روز و سازگاری با محیط، عاقلانه ترین کار زندگی‌ست.  اما  روز سی و یک خرداد که نوبت استخر بود،  برایش خبر آوردند  منوچهر در حال شنا، سکته کرده. کی باور می‌کرد!  منوچهر! مرد شصت و پنج ساله‌ی خوش بنیه و خوش روحیه، بی هیچ سابقه‌ی بیماری !

زندگی مینو زیر و رو شد.

امروز

حالا تنها  بهانه‌ی مینو  برای بیرون رفتن، سر زدن به صحافی‌ست. هوا که خنک  می‌شود، کیف  وکتابهای کهنه‌ی منوچهر  را برمی دارد  و راه می‌افتد.

از میان مردم  بیگانه و هیاهوی خیابان رد می‌شود، می‌رود سمت بازارچه ای که  سرپوشیده نیست و دوطرفش ردیفی از کتابفروشی‌ها و نوشت‌افزار فروشی‌ها جاخوش کرده .دکان های دیگری هم  هست؛ پر از خرت و پرت‌هایی که همه نگاه می‌کنند  و نمی‌خرند- سبدها و کلاه های  حصیری ودستگیره های پارچه ای – شبیه آدم های خجالتی یا معیوب  که گوشه کنار، جایی بی تناسب از جمع کناره می‌گیرند .

کف زمین  سنگفرش شده و حوضچه ای با کاشی های آبی و فواره‌های کوچک و گلدان های سفالی و شمعدانی های سرخ و سفید، حال و هوایی قدیمی به بازارچه داده . شاید پیشترها کاروانسرا بوده. اما حالا بیشتر شبیه تماشاخانه‌ایست یا نمایی تزئین شده برای  طبیعی یا قدیمی جلوه دادن اش.

صحافی انتهای بازارچه است. دکانی که با حال و هوای  بازارچه جور در نمی آید. واقعا دکان است. واقعا قدیمی.  مشتری  زیادی هم ندارد ، حتی فصل پاییز که دانشجوها زیاد به صحافی می‌روند.

صحاف، مردی پیر است ، ده سالی بزرگتر از خودش.  لاغر و استخوانی، و عینکی زده با شیشه ای قطور و قابی پهن و سیاه. صدایش به زور در می‌آید. مثل آسمی ها . گاهی که دو سه کتاب را با هم برای تعمیر می‌گذارد ، یکهفته ای کار را  طول می‌دهد.  سر هفته ی دوم زنگ می‌زند  که کتاب ها حاضر است.

توی بازارچه بویی می‌آید که دل‌آزار است. بویی سنگین. مزه‌ی غربت دارد. پیشترها که یک بار با منوچهر اینجا آمده بود. این بو را حس نکرده بود. حالا از بازارچه زود برمی‌گردد خانه.  اما با خودش می‌گوید  به هر حال بیرون رفته . به هر حال...

صحاف که زنگ می‌زند بگوید سه کتابی که  هفته پیش برده آماده شده، با خودش فکر می‌کند  چه فایده دارد ؟ تعمیر چیزهای فرسوده،  نو کردن کتاب های کهنه ؟ با این حال می‌رود. چند ماه است شروع کرده به خواندن کتاب های منوچهر .فکر می‌کند اگر یکی یکی کتاب ها را ازصندوق زیر زمین بیرون بیاورد و نگاهی بهشان بیاندازد، بالاخره فایده اش را می‌فهمد. او آدمی نبود که کاری بیفایده کند. سه روز بعد از مرگ منوچهر،  پسرها برای کفن و دفن  پدرشان و رسیدگی به وضع خانه و مادرشان یک ماهی آمدند، اوضاع را سر و سامان دادند و  بعد از چهلم برگشتند. مینو ماند و خانه‌ی خالی و سه صندوق پر از کتاب. مینو پرسیده بود :" با اینا چه کنم ؟ " پسرها گفته بوند :" بفروش یا هدیه بده، فقط بازشون نکن ، برای خودت زندگی کن مادر"  برای خودش؟

از کنار  حوضچه که می‌گذرد ،  میبیند سه چهار تا میز و صندلی گذاشته اند بیرون ، پشت شیشه‌ی  یک کتابفروشی . پیشتر ندیده بود. شاید تازه گذاشته‌اند.

صحاف  از ته تاریکی  دکان بیرون  می‌آید . روی میز لوله های کاغد ، قوطی چسب و چند تا وسیله است که مینو نمیشناسدشان . صحاف از دو تا کتاب روی میز  یکی را  که جلد سیاه  دارد دستش می‌دهد

: -  رنگی که می‌خواستید پیدا نکردم.

مینو سر تکان می‌دهد :- عیبی نداره.

: - ده برگش هم  نیست. گم شده؟

مینو کتاب را می‌گذارد  توی کیف‌ و  به چند کتابی که روی هم چیده شده نگاه می‌کند

: - نمی دونم. یادم نیست... اینها، کتابهای  شماست؟

صحاف از زیر  عینک با دو انگشت گوشه‌ی چشم‌ها را  میمالد و قی‌اش را می‌گیرد و می‌کشد به پیرهنش

:  نه، مال مردمه... حالا اگر بگردین  ورق های گم شده رو پیدا کنین، می‌شه درستش کرد. دوباره شیرازه رو باز می کنم می‌بندم، تا  اون وقت  شاید جلد خوب هم پیدا بشه

:_ نمی‌دونم کجا افتاده ان  ...، اینا کتابای من نیستن

:- پس چرا می آرین برای صحافی؟

مینو به میز تکیه می‌دهد و منتظر دومی، سرگردان دور و بر دکان را نگاه می‌کند:- نمی‌دونم...

صحاف کتاب دومی را دستش می‌دهد:- اینم دومی،  قبلن گفتم خدمتتون ... دستگاه جدید ندارم اسم کتاب رو روی عطف بزنم، مخصوصا اینا که کم برگ هستن ....

مینو کتاب توی دستش را پشت و رو می‌کند: - پس اینم اسم نداره...  ؟

صحاف با چانه اشاره  می‌کند : چرا،  می بینین که ، با جوهر طلایی روش نوشتم .

مینو می‌رود طرف شیشه ی دکان که نور را می تاباند

: - ولی اینجا، دو تا کلمه ی اولشو نمیبینم،  فقط سکوت  مونده ...سکوتش کامل نیست ، خونده نمی‌شه ...

صحاف چهار پایه ای از کنار دیوار  می‌آورد  می‌گذارد کنار شیشه ی دکان

: - بشینین...گفتم که، از این دستگاه‌های جدید ندارم، جلد این ضخیم بود با جوهر طلایی روی جلد  نوشتم

مینو  نمی‌نشیند . باز  می‌رود کنار میز،  به تیغ،ها وقیچی‌ها  نگاه  می‌کند.

: - خب پس...چاره ای نیست

: - هر دو رو می برین ؟

: می برم . اینم  دو تا دیگه.   فقط شیرازه‌شون   جدا شده .  همینجا هستم تا درست بشه

:صحاف کتاب تازه را از او می‌گیرد  - این ...نیم ساعتی کار می‌بره .

مینو  گره روسری سیاهش را زیر چانه محکم  می‌کشد:- می‌رم می‌شینم اونجا، تا حاضر بشه

به میز و صندلی های  کنار حوضچه اشاره می‌کند

صحاف می‌گوید :-  هر جور راحتین

و نگاهی می‌اندازد  به کتاب  و سبک و سنگین اش می‌کند. :" تا نیم ساعت دیگه ...خودم می‌آرم"

مینو از دکان بیرون می‌رود. آن یکی که حروف روی جلدش خوانده نمی‌شود  را زیر بغل می‌گیرد.

می ایستد  پشت یکی از میزهای بیرون کتابفروشی، کنار حوضچه. کتاب را باز  می‌کند می‌خواند: " گذشته ای را که در فضای بی انتهای خاموشی و فراموشی غوطه می‌خورد چگونه می‌توان به مدد سند و کتابی که بر حسب اتفاق از دستبرد فنا جسته است، دیگر باره زنده کرد؟"

کتاب اول را می‌گذارد روی میز.

می‌رود در شیشه ای کتابفروشی را باز می‌کند سر می‌چرخاند طرف پیشخوان

: - این بیرون، می شه نشست ؟

سه تا سر و ریش برمی‌گردند سمت در،  با لبخند و ادب : بله  حتما، بفرمایین...چیزی میل دارین؟

مینو سرش  میان در مانده : یک لیوان ....عرق بهار نارنج ، دارین ؟

می‌گویند داریم و با چشم هایی که نمی خواهند حیران  و خندان باشد، به او خیره می‌شوند. برمی‌گردد بیرون و می‌نشیند  پشت میزی کوچک و کتاب دوم را از کیف بیرون می‌آورد ، سرسری نگاهی به جلد  می‌اندازد صفحه‌ی اول را بلند و شمرده می‌خوانَد

کتاب های منوچهر را که یکی یکی  از توی صندوق بیرون آورده بود همینطور شمرده می‌خواند :-

There was no hope for him this time...

سرش را بلند می‌کند. به حوضچه خیره می‌شود . غروب رسیده . باد می‌آید و روی آب موج می‌اندازد . سایه‌های تیره‌ای روی زمین پهن شده . ماه آن دورها  دایره‌ی نقره ای  کوچکی ست.

روی سینی پلاستیکی یک لیوان بزرگ دسته دار نوشیدنی نباتی برایش می‌آورند.

دستی لیوان را روی میز می‌گذارد.

:- بهار نارنجه؟

:- نه ، نداشتیم ، شیره ی نباته ، یک برش کیک هویج هم مهمون ما !

:-  کیک هویج و شیره ی نبات ؟

دست  و سینی می‌روند.

صحاف از ته بازارچه با پاهای پیر و شیشه های عینکش که از نور  تک و توک چراغها لرزان است دارد  تند می‌آید.

: - بفرمایین !  زیاد کار نداشت. دارم می بندم ، فرمایشی ندارین ؟

مینو حساب کتاب می‌کند. صحاف صورت می‌دهد، تعارف و این پا آن پا می‌کند و با صدای نحیف می‌گوید : خانم، ببخشین ، می‌خواستم  چیزی بگم

:- بگین

:  - چرا  اینارو  می آرین ؟ خیلی کهنه ان ،  به زحمتش نمی ارزه...

:  - می‌خوام بخونمشون، همه شونو...

: -پس باید فکر دستگاه باشم، بله ؟

: - نمی دونم .. باشین، اگه لازمه... عنوان کتابا دیگه مهم نیست، شیرازه شون مهمه ...

مینو حساب را پرداخت می‌کند، به  رفتن صحاف خیره می‌شود. فکر می‌کند دیگر نمی‌تواند توی خانه بماند. فکر می‌کند اینجا جای خوبی برای خواندن کتاب‌هاست. کتاب سوم را که تازه صحاف آورده با احتیاط  میگشاید و بلند می‌خواند : "آیینِ چراغ ، خامشی نیست ...."  و کتاب چهارمی:

" ...از این گذشته، کج‌فهمان، زیر لوای بقای اصلح، تکامل را مبین  بیرحمی طبیعت مورد تفسیر قرار می‌دهند، و رفتار آدمی ، چه فردی، چه ملی را غالبا ، تابع قانون جنگل یا (حق با زور است)، می‌پندارند و گمان می‌کنند که فقط به این صورت اصلح می‌تواند پیروز شود ...اکنون که متجاوز از یک قرن و نیم از این تئوری می‌گذرد بخوبی روشن شده که انتخاب طبیعی،  فرایندی بسیارصلح جویانه است و کاری با تنازع یا نابودی ندارد ....."

حالا پاییز شده،  دکان صحافی دو هفته ای‌ست بسته.  تازه نیمی از کتابهای صندوق صحافی شده مینو هر روز سر ساعت پنج می‌آید بازارچه و کتابی با خودش می آورد.  از دو ماه پیش کم‌کم گربه های گرسنه‌ی پرسه زن دور و برش جمع  شده‌اند و مینو تکه‌های کیک هویج برایشان می اندازد. گربه ها سر میز مینو می‌نشینند و بلندبلند خواندن او را تماشا می‌کنند و به کلمات گوش می‌دهند و تکه های کیک هویج را میبلعند. کم‌کم دور مینو حلقه‌ای از گربه های گرسنه جمع می‌شود.

امروز، همین امروز، که از داخل  کتابفروشی یک فنجان چای  خواسته، دستی که برایش روی سینی چای می‌آورد  یادداشتی هم  روی میز می‌گذارد ، مینو یادداشت را می‌خواند: " صلاح شما این است که در منزل بمانید خانم "  مینو به  فنجان و یادداشت خیره می‌شود ، گره روسری سیاه را زیرچانه می‌کشد و محکم می‌کند. بلند می‌شود ، کتابش را برمی‌دارد  و راه می‌افتد.

فردا

ترس ...سکوت

ترس ....سکوت

سکوت

سکوت

ترس

ترس ...سکوت ....ترس....تن...ها...تن...ها....تن....ها

میز کوچک ،  فنجان ،  پرده ،  دیوار ، عینک ....

مینو دو سال را در خانه خواهد گذراند.  هر روز با مداد به لبه‌ی میز ضربه خواهد زد ، نت‌های سیاه، نت‌های سفید... از جا برخواهد خاست ، توی اتاق راه خواهد رفت، به صندوق خالی نگاه خواهد کرد. کتابهای جلد شده کنار دیوار چیده خواهند بود.

همسایه زنگ در خانه را خواهد زد

:- خوتونو حبس کردین ! من دارم می‌رم مسجد برای نماز، بیایین بریم، دلتون باز میشه اونجا...

مینو در را خواهد  بست.  از خانه بیرون نخواهد رفت. راهروی دراز را از اتاق تا کنار در خواهد پیمود ، دوباره همان مسیر را برخواهدگشت.  گوشی تلفن، گوشی تلفن ...هیچ صدای زنگی شنیده نخواهد شد...دوباره به اتاق برخواهد گشت...گوشی دستی ...گوشی دستی ....

شماره ای را خواهد گرفت

:- الو سلام !

:- سلام !

:-  چطوری انگل ؟

:-خوب نیستم. دیگه به من انگل نگو ...

:- خودت داری میگی ....

:- من نمیگم دیگران میگن ... تا حالا صداتو   نشنیده بودم

:-  از کی تا حالا به حرف دیگران اهمیت می‌دی؟ راستی منم صدای تو رو نشنیده بودم!

:- هنوز داریم میخونیم ؟

:-  میبینی که، هنوز تموم نشده

:-  بسه دیگه ....بعد  چی‌کار کنیم؟

:- نمی دونم...ببین! این چطوره؟. موءتمن الملک پیرنیا ،  بخونیم؟

: -  نه  نخونیم  دیگه  ! حالا بریم بیرون از خونه ! از این  اتاق ...بریم

:- نمیشه ...،هنوز باید بخونیم...این مثلا،: توسعه‌ی اقتصادی در...؟ نمیدونم چیه؟

:-  هیچی! بریم اون چند تیکه لباس رو از روی بالکن جمع کنیم، اتو بکشیم...شال سفیدمون کو؟

:- نمی‌دونم....من نمی‌خوام هیچکار کنیم... می‌خوام به این دیوار زل بزنیم..

:- چه فایده به دیوار زل بزنیم!. پاشو مربای آلبالو درست کنیم!...پاشو انگل!

:-  گفتم  به من نگو انگل!  من نمی‌آم بیرون  ! الان قطع می‌کنم! نمی‌خوام صداتو بشنوم!

:-  نه ! قطع نکن! دیوونه می‌شیم...باید با خودمون حرف بزنیم ببینیم چیکار کنیم، تصمیم بگیریم

:- اگه یکی ببینه ، اینطوری، دو تا گوشی رو گوش یک نفر، میگن دیوونه هستیم.الان..قطع میکنم

:- نه قطع نکن ! هر چی میخوان بگن، بگن ....مینو، مینو...با توام !

اسم خودش را  فریاد  خواهد زد، صدای خودش توی گوشش خواهد پیچید.

چراغ هر دو گوشی، خاموش.

ترس...سکوت....ترس تن...ها _____ میز کوچک ، دیوار، کاغذ،  فنجان ، عینک....

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: