آیدا عباسی

به نام خدا

موضوع گزارش: شيوه ي زندگي شرافتمندانه و مرگ يك استاد خدا بيامرز

اما از آنجا كه نگارنده نمي تواند درست همان لحظه كه استادها مي ميرند از آنها اسطوره درست كند(و حداقل بايد چند سالي بگذرد) صلاح مي بيند موضوع را به گزارشي در مورد شيوه ي درس خواندن دختري كه هنوز اسمش را نميداند تغيير دهد.پس الآن تيتر همچين چيزي است:

به نام خدا

موضوع گزارش:شيوه ي درس خواندن خانم اسمش را هنوز نمي دانم.

آدرس اش را جلو چشم گرفته ام و به سمت خانه اش راهي ام.خانم:اسمش را هنوز نمي دانم.خيابان...نه! نمي خواهم از شما مفتش بسازم. از اين گذشته ممكن است براي او دردسر شود چون خواننده هاي اين متن طبعن از اهالي همين شهر هستند. فقط اين را بدانيد او در همينجا زندگي مي كند و ممكن است از همسايه هاي ديوار به ديوار خودتان باشد. بهتر است اسم او را خانم "ي" بگذاريم.خانم "ي". چرا "ي"؟ چون يك كلمه ي چند حرفي براي شناسه ي يك آدم، زيادي "زيادي" است. به طور مثال نگارنده ي اين متن زير بار اسم شش حرفي خود قوزي شده. و باز هم چرا "ي"؟ چون اين بابا آخر همه چيز است: صفا، معرفت، شور زندگي و... به هر حال روبروي منزل او هستيم. از ديوار وارد شويم هيجان انگيزتر است پس از پنجره مي رويم.خانه اي با فرش هاي طبق معمول كرم، راحتي هاي، آنها هم طبق معمول كرم.يك پرتره كه بي شباهت به استاد خدا بيامرز نيست و ساعتي هم كه جز دو بار در روز بقيه را چاخان مي كند به ديوار.و اين هم خانم "ي" كه به حالت دمر سخت مشغول سر و كله زدن با ورقه هاي نا مرتبي است كه هر يك ديگري را متهم مي كند. صورتش را هم تازه با صابون شسته و پوستش مثل چرم خشك شده پس نمي تواند به ما لبخند بزند. از آن طرف تلويزيون( LED چهل و اندي اينچ( مردي با دهان بزرگ( بسيار بزرگ) و دست هايي كوچك (بسيار كوچك) را نشان مي دهد كه مشغول سخنراني براي مرد هايي با گوش هاي بزرگتر از دهان اوست... تلويزيون خاموش مي شود چون "ي" معتقد است اين گزارش جاي اين حرف ها نيست: اين گزارش جاي اين حرف ها نيست.POV بدي دارم، كاش مي شد يك بشكن بزني و چهار پايه اي جلوي پايت سبز شود.بشكن زده و از پله هايش بالا مي روم اما تخته شاسي و يادداشت هايم را كنار ورقه هاي "ي" جا گذاشته ام.

من رفتم دستشويي، لطفن تا برمي گردم به چيزي دست نزن.

"ي"

نگارنده از در بسته و تنگ مستراح عبور مي كند ولي براي گذر چهار پايه به زحمت مي افتد."ي" در فضاي 2  مستراح با كاشي هاي نارنجي(سبز) با شلوار پايين كشيده و چشمان خيس نشسته و مشغول...( گفتن ندارد كه!) تا اينجاي امر حتا براي خوانندگان افاده اي اين متن امري طبيعي است. اما "ي" مشغول گفت و گو با موجوداتي سر گرد دم دار است كه سياهي لشكري از آنها در رنگ هاي سبزه ي گندمي تا سفيد شير برنجي هنوز از چاهك توالت بيرون مي جهند و عجيب اينكه توانايي تكلم دارند._پدر هنوز در قيد حياتن؟

"ي" سعي دارد ديگر گريه نكند: آره تنها چيزي كه اون لعنتي هنوز در قيدشه همينه.

دم درازي در ميان توده ي دم درازهاي كنج مستراح مي پرسد: آبجي هنوز با اون مرتيكه اي؟!

_آره بابا مغزم بدجور درگيرشه

_مخت يا قلبت لامصب؟

_اون قسمت از مغز كه بهش مي گن قلب (البته رشته ي "ي" پزشكي نيست)

دم دراز سبزه ي روشن: چرا اينقد كله ت هوا داره دختر؟

_هوا نداشته باشه خفه مي شم.(دزدكي به من اشاره مي كند: ) من و اين يارو از درون نفس مي كشيم. دم دراز سفيد صورتي اي جلو مي جهد: ببينم ببينم هنوز داري تاليفات اون بنده خداها رو تعليف مي كني؟_ آره تصميم گرفتم ادامه ش بدم._چرا؟ تا ثابت كني اوني نيستي كه هستي؟دم درازي سفيد مايل به نارنجي:يا اوني هستي كه نيستي. و توده اي از آنها: به فكر اكسيژنايي باش كه حروم مي كني."ي" هم در اين لحظه مثل من و شما سكوت مي كند: تا حالا شده احساس كنين... دم درازي گندمي صورتي( اگر چنين رنگي وجود داشته باشد) حرفش را قطع مي كند: تو چي؟ نگارنده از آن بالا( اين بالا) اعتراض مي كند: هوي! چرا نمي ذاري حرفشو كامل بزنه؟!_اون نمي خواد احساس منو بدونه مي خواد نظر خودشو بگه، بگو؟ اما "ي" دارد با دم دراز سر بزرگي حرف مي زند كه اعتقاد دارد او جاي يك نفر را اشغال كرده كه اگر شخص خوشبختي هم نبود دست كم مي توانست خوشحال باشد و از خرچ خرچ نان تازه زير دندان و خرچ خرچ چيپس زير دندان و خرچ خرچ ماهي سرخ شده زير دندان و خرچ خرچ گوجه سبز زير دندان لذت ببرد.

"ي" درگير غصه هاي لزج همراه با اشك و فين: آدم نشدي تا چيزايي بدتر از گوشت گاو نپخته بخوري كه هر چي پياده روي كني رو دلت بمونن و تبديل به گه نشن (توجه داشته باشيد كه اين خلوت اوست و مي تواند در آن هر طور دلش بخواهد حرف بزند) و مرا هم مقصر ندانيد كه چرا سر از اينجا درآورديم. باور كنيد من هم مثل شما باگ كيچ شده ام. منكر نمي شوم اين دم دراز ها اسپرم هاي فنا شده اي هستند و قرار بود كاراكترهاي يكي از نوشته هايم باشند كه با نسخه ي انسان شده شان در يك كافي شاپ شيك بالاي شهر ديداري دارند بنابرين حرفشان را قطع مي كنم: خانوم "ي" شما اينا رو ميشناسين؟!داد مي زنم خانوم "ي" شما اينا..._آره _اما اينا كاراكتراي..._كاراكتر چي؟! اينا همه مال بابامن و يه روزي اميد داشتن آدم شن ولي...الانم بهتره بري. دم دراز ها با شنيدن اين حرف متحد و به توده اي تبديل شده و همه با هم :نگاش كن گوساله رو! چشاش از فضولي داره مي تركه! _من فضول ني...به آينه نگاه مي كنم ببينم فضول چه شكلي است اما قيافه ام مثل هميشه است با چشمان كوچك و موهاي هويجي. مثل اينكه مادر زاد آدم فضولي بوده ام._برو بيرون اصلن نمي خوام در موردم داستان بنويسي._اما اين داستان نيست!_خوب داستانش كن و منم حذف كن، ببين ما، من و اينا...

به هر حال نتيجه اش اين شد كه "ي" نمي خواهد در موردش گزارش بنويسم.چهار پايه (ها) را رها كرده (بشكن زدم كه محو شود ولي فقط به تعدادشان افزوده شد) در را باز ميكنم و خارج مي شوم. از مستراح،از خانه.بايد گزارشي در مورد زندگي شرافتمندانه و مرگ يك استاد خدا بيامرز بنويسم فعلن بايد مشخص كنم كه توسط "ي" و MINION هايش متقاعد شده ام يا خر...

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: