اعتراف بدبختی می‌آورد

| مرگ قسطی – لویی فردینان سلین |

فواد امیری

اول از همه باید بهش بگویم که علاقه‌ای به این کارها ندارم، اما اصرار زیادی‌اش مجاب‌ام کند. بعدش باید صداش توی تلفن بهم بگوید تشریف میارید این‌جا؟ و من هم بگویم راستش من حوصله‌ی اون عَرَصات رو ندارم. باید جوری این جمله را بهش بگویم که لحنی بَرخورنده داشته باشد تا کورسویی از امید را به همراه داشته باشد برای بی‌خیال شدن‌اش. با همه‌ی این‌ها اما باید یک‌ساعت بعدش از توی آیفون ببینم‌اش و به خودم بقبولانم خیلی سمج‌تر از این حرف‌هاست که اصلاً چیزی بهش بر بخورد. باید آدرس را بهش داده باشم؟ این‌ها مهم نیست. کسی به این‌چیزها توجه نمی‌کند.

توی آشپزخانه‌ام دارم قهوه درست می‌کنم. روی کاغذی که به یخچال چسبانده‌ام می‌نویسم قهوه‌ام تمام شده. حتا یک قاشق هم نمانده. باید به زودی بخرم. امیدوارم یادم بماند که بعداً به نوشته‌ی روی این کاغذ توجه کنم، چون من عاشق قهوه خوردنم. می‌دانستم بالاخره روزی این کاغذ سفید که همین‌طوری الکی چسبانده بودمش به دربِ یخچال به کارم می‌آید.

حالا او باید روسری‌اش را با لَوَندیِ خاصی یله کرده باشد روی شانه‌هاش و موهاش هم باید دالبُردالبُر افتاده باشد روی روسری. از من نباید خجالت بکشد. نمی‌کشد! کاش یادم می‌افتاد قبل از همه‌ی این کارها اول چند تا عکس خانوادگی می‌گذاشتم روی شومینه که فکر نکند پیش خودش من یالقوزم یا کاش لااقل چندتا تابلوی نقاشی از پل جکسون پولاک[1] یا مثلاً  کازیمیر ماله‌ویچ[2] می‌کوبیدم به دیوار که تا وقتی این قهوه کف‌اش بالا می‌آید و براش می‌برم، مجبور نباشد دیوارِ لخت سفید را تماشا کند و حوصله‌اش سر برود. اگر ماجرا این‌طوری پیش می‌رفت و تابلو و عکس‌ها را جاساز می‌کردم حتماً به محض پاگذاشتن‌ام به هال، برمی‌گشت و با لبخندی خیلی ملیح (عینهو آن‌هایی که حتماً اسکارلت جانسون[3] بعد از فیلمبرداری تحویلِ عکاس‌ها می‌دهد) بهم می‌گفت خونه‌تون واقعاً قشنگه.

دارد بساط‌اش را می‌چیند روی میز. قبلاً این‌چیز‌ها را ندیده بودم؟ نه! لابد برای همین است که هیچ‌چیزش برام آشنا نیست. نمی‌توانم باهاش کنار بیایم. یک‌جای کار می‌لنگد. باید سفت و سخت پای حرفم واایستم و بهش بفهمانم این‌چیزها آزارم می‌دهد. باید پرانتزی وا کنم یا اصلاً همه‌چیز را از اول شروع کنیم و من قبل از هرچیزی بگویم اگر می‌خواهی بیایی این‌جا با خودت Recorder نیار و یا اگر می‌آوری خاموش‌اش کن که راحت باشیم.

هیچ‌وقت نتوانستم از این دم و دستگاه‌ها خوشم بیاید. آدم را می‌ترساند. نگاه‌اش که می‌کنی حرف تو دهن‌ات می‌ماسد و گه‌گیجه می‌گیری و یادت می‌رود اصلاً می‌خواستی چه بگویی. اما من هیچ‌وقتْ هیچ‌چیزِ خاصی برای گفتن نداشته‌ام.

شاید همه‌ی کارهام را خوانده که این‌طوری با قاطعیت ازم می‌پرسد، واقعاً ترنج کیه که همیشه پای ثابت کارهاتونه و توی این همه سال حتا اسمش هم عوض نشده. وقت‌هایی هست که آدم هیچ علاقه‌ای ندارد به گفتن چیزهایی که همیشه دوست داشته در موردشان حرف بزند. آدم این‌جور وقت‌ها فقط دلش سکوت می‌خواهد و خفه‌گیِ محض. راستش اولین لحظه‌ای که احساس پیری سراسرِ وجودمان را همچون آن باکره‌ای که تمنای شب زفاف‌اش را تماماً به دست‌هایش سپرده، در آغوش می‌گیرد درست لحظه‌ای‌ست که مطمئن می‌شویم دیگر هیچ‌زنی به زندگی‌مان پای نخواهد گذاشت و هربار که چنین نمی‌شود و زنی دیگر (زنی تازه، ناشناخته‌ای نو از آن‌سوی پدیدارها که هیچ‌گاه جز سکوت چیزی در خود نداشته) به گهواره‌ی قلب ما پناه می‌آورد، ما بی هیچ دلیل موجهی، عصبی‌تر و حتا بدعنق‌تر از دیر زمان‌های قبل او را از خود وامی‌کنیم. شاید به این‌خاطر که به خود ثابت کنیم واقعاً پیر شده‌ایم و دیگر هیچ شور و شعفی در سر نداریم برای از سرگیری تجربه‌های تجربه شده. ترنج‌ها اما همیشه برای من حکم آن زنی را داشته‌اند که خودم را بهشان می‌سپارم تا فراموش کنم پیری‌ای اصلاً وجود دارد و همین بیخِ گوشم واایستاده است. ترنج‌ها اما هیچ‌گاه مانا نبوده‌اند. سگ‌مصب‌ها سال‌هاست فقط لغزیده‌اند و بعد گم شده‌اند. جوری که انگار از ازل نبوده باشند، مثلِ خودم.

تُرنج امروز زنگ زد. نمی‌دانستم اوست. وقتی گفت الو؟ تازه فهمیدم ترنج است و تنها کاری که کردم این بود که فوراً گوشی را قطع کردم و دیگر جواب ندادم، یعنی اصلاً دیگر زنگ نزد که بخواهم جواب ندهم. نمی‌دانم چرا این کار را کردم و حتا نمی‌دانم اصلاً از کجا این‌قدر مطمئنم که ترنج بود پشتِ خط. بعضی وقت‌ها می‌شوم عینهو هانس شنیر[4]. با این تفاوت که به جای تشخیص بو از پشت تلفن، اسم صداهای ناشناس را تشخیص می‌دهم. به‌خاطر همین بود تا گفت الو؟ فهمیدم ترنج است و گوشی را قطع کردم. من فقط توانسته‌ام با ترنج‌هایی که خودم زاییده‌مشان کنار بیایم. آن هم به صورت کاملاً موقت و گذرا. قبلاً هم گفتم که مانا نبوده‌اند و فقط لغزیده‌اند و من هم گاهی به دنبال‌شان دویده‌ام. اما نه، دویدنی در کار نبوده هیچ‌وقت، هیچ‌وقت. همیـ...

امروز ترنج زنگ زد. ترسیدم جواب بدهم. مطمئن‌ام که خودش بود. هیچ‌وقت توی عمرم نتوانسته‌ام بفهمم از کجا این‌قدر مطمئن بوده‌ام. ترنج بود. ترسیدم. نمی‌توانستم حتا یک قدم وردارم. خشکم زده بود. تلفن شده بود عینهو زنی که وسطِ یک دعوایِ تمام عیار با تمامِ وجود جیغ می‌کشد و بی‌صبرانه منتظر کوچکترین حرکت خطای طرف مقابلش است تا آستانه‌ی تحملش پر شود و خودش را به لبه‌ی پنجره برساند و بعدش هم پرت شود پایین. نمی‌دانم چرا، ولی بیشتر وقت‌ها زن‌ها قادر به تعیین موقعیت واقعی‌شان نیستند و نمی‌توانند تصمیمِ درستی بگیرند. آن‌ها همیشه برای خودشان مهم‌ترین موجود بوده‌اند و شاید برای همین هم هست که وقتی توی چشمهات زل می‌زنند و هچ ردی از خودشان در تو نمی‌بینند تصمیم می‌گیرند یا تو را به هیچ برسانند یا خودشان را. شاید به‌خاطر همین‌چیزها بود که گذاشتم آن "تلفنْ‌زن" برای خودش سُرْدَنگ بکشد و خودش را تخلیه کند تا بلکه فکر پایین پریدن و هیچ شدن و هیچ کردن از کله‌اش بپرد.

من نگاهش می‌کنم تا قهوه‌اش را بخورد. دوست دارم بعد از قهوه خوردنش از سال‌های دور بپرسد. این‌روزها دورترین خاطره‌ها به من نزدیک‌ترین‌اند و لحظه‌ای قبل را چنان فراموش می‌کنم انگار که هزارسال از وقوعش گذشته باشد و یا حتا هیچ‌وقت پیش نیامده باشد. بی‌زمانی بزرگترین درد من است. نه، نیست. بی‌زمانی زیباترین درد من است. نه، این هم نیست. اصلاً ساختارش این‌طوری نیست که گفتم. بی‌زمانی مساوی است با "عدمِ" محض. این کمی بهتر است. هرچند از دوتای قبلی خیلی مسخره‌تر است.

اگر از گذشته‌ها شروع کند من حالم خوب می‌شود، نه این‌که حالم بد باشد ها، نه. اما این‌که کسی بیاید و وادارم کند گذشته‌هام را ورق بزنم، حس و حالِ خوبی برام درست می‌کند. من به این‌چیزها محتاجم. می‌فهمی؟ نه این‌طوری به درد نمی‌خورد دارد به چس‌ناله شبیه می‌شود.

خوب است، قهوه‌ام آماده شده.

وای خدا من همه‌ش یک فنجان قهوه‌خوری دارم. سهم خودم را باید همین‌جا ‌بخورم، توی فنجانی که قرار است تا چند لحظه‌ی دیگر مال او باشد. اشکال ندارد نمی‌فهمد که. وقتی بروم و سینی را بگذارم روی میز و تعارفش کنم و او هم بیاید و فنجان را وردارد و بعدش با تعجب به سینی خالی نگاه کند و بگوید پس خودتون چی؟ خیلی راحت و خونسرد بهش می‌گویم من میل ندارم. اولین جرعه را که بخورد بعدش اگر خانه را همان‌جور مثل قبر نگه داشته باشم، می‌گوید سکوتِ خونه‌تون آدم رو یادِ رَحِم می‌ندازه. و اگر هم  تابلو و عکس‌ها را جاساز کرده باشم، با لبخندی خیلی ملیح بهم می‌گوید خونه‌تون واقعاً قشنگه.

منتظرم و بی‌قرار. عینهو جنینی هشت ماهه که به زور خودش را مچاله کرده و نگاهش خیلی وقت است که پرتمنا و بغض کرده میخِ دریچه‌ای‌ست که قرار است دستی از آستانه‌ی یأس بیاید و دریچه را واکند برایش. نمی‌آید. خواهد آمد. من نمی‌روم. دوست داشتم همیشه رَونده بودم. اگر ازم بپرسد لطفاً کمی راجع به ترنج‌هایتان حرف بزنید، من همین را بهش می‌گویم. همینی که الان گفتم. بهش می‌گویم که خیلی‌هاشان قبل از آن‌که دریچه براشان وا شود، مرده بودند. شاید همیشه آن‌قدر دیر دست به کار  شده‌ بودم که مرده پیداشان می‌کردم. باید بهم بگوید خیلی متأسفم..واقعاً اتفاق بدیه .....خب موافق‌اید که دیگه حاشیه نریم و شروع کنیم؟ و دستش را ‌ببرد سمتِ Recorderش.

باید بهش بگویم من حاضرم...فقط می‌شه اون خاموش باشه که راحت باشیم؟

باید جواب بدهد ولی این وسیله‌ی کارِ منه. البته درست نمی‌دانم که همچین جوابی می‌دهد یا نه. چون مطمئن نیستم که وسیله‌ی کارش باشد. من حتا مطمئن نیستم همچین چیزی اصلاً وجود داشته باشد!

من توی آشپزخانه‌ام داشتم دنبال قهوه می‌گشتم. ترنج زنگ زد. پاهام ذُق‌ذُق می‌کرد و لَنجاره‌کش خودم را رساندم پای تلفن. بغض کردم وقتی صداش را شنیدم. فکر نمی‌کردم او باشد، آن‌قدر سریع گوشی را ورداشتم که شماره‌اش نیفتاد. اگر هم می‌افتاد برای من یک ناشناس بود، چون شماره‌ی ترنج را نداشتم. اگر هم داشتم از حفظ نبودم. گفت سلام. صدام می‌لرزید. چه باید می‌گفتم؟ گفتم شما؟ گفت ترنج.

سکوت کردم. حرف‌ها شده بودند عینهو هلاهل داغی که به حلقوم‌ام ریخته باشند. لال شده بودم. گفت کارِت دارم. جانم بالا آمد تا گفتم  کار دارم. گفت منو گرفتن. نمی‌دانم چرا جانخوردم و خیلی عادی گفتم چرا؟ گفت توی خیابون. باز هم گفتم چرا؟ گفت همه رو واسه چی می‌گیرن؟ گفتم من خیلی وقته خیابون نمی‌یام..نمی‌دونم. گفت می‌گن باید بیای تا ولم کنن. گفتم من کار دارم. گفت می‌دونم ولـ... گفتم به اون چرا زنگ نمی‌زنی؟ گفت نیست...نمیاد. گفتم به بابا بزرگت چرا نمی‌گی؟ داشت گریه می‌کرد، گفت نمی‌شه، می‌فهمی؟... نمی‌شه ...اونا تو و امضاتو می‌خوان. گفتم من منتظر یه نفرم....امروز یه مصاحبه‌ی مهم دارم....قراره راجع به کارهام حرف بزنیم عزیزم. داشت هق‌هق می‌کرد. صداش به زور در می‌آمد. گفت توروخدا بی‌خیال شو...کاش، کاش، لااقل یه چیزی نوشته بودی تا باورم می‌شد. جواب ندادم. گوش می‌دادم به صدای گریه‌ی آرام‌اش. گفت بابا؟ یکهو همه‌ی وجودم یخ کرد. هیچ‌وقت بهم نگفته بود بابا. چه حس خوبی دارد یکی به آدم بگوید بابا. توی آسمان‌ها سِیر می‌کردم. گفتم جانم؟ گفت تو چرا زنده‌ای لعنتی؟ و بعدش قطع کرد. توی شوک رفتم و باز بی‌قرار شدم. بی‌قرارم. بی‌قرار.

به محض این‌که آمد اول از همه باید بهش بگویم:« می‌شه با سواری‌تون منو برسونید یه جایی؟ یه کار مهم دارم.» او هم باید بگوید........ نمی‌دانم باید چه بگوید. خودش بهتر می‌داند چه بگوید. بی‌قرارم. دیگر باید پیداش شود. هنوز خیلی دیر نکرده.



[1] Paul Jackson Pollock  نقاش آمریکایی

[2] Kazimir Malevich نقاش اوکراینی

[3] Scarlett Johansson هنرپیشه‌ی آمریکایی

[4] Hans schnier  راویِ رمان "عقاید یک دلقک"، نوشته‌ی هاینریش بُل

این مطلب را به اشتراک بگذارید

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نام:

ایمیل: